باسمه

 

سعی می کردم ادای یک عابر پیاده با شخصیت را در بیاورم. ( شاید به زودی اسم این جا را هم عوض کردم.)
کمی جلوتر تظاهرات بود. کمی عقب تر هم پلیس ضد شورش. انگاری
هر دو گروه منتظر بودند که من چه موقع به وسط شان میرسم که دعوا را شروع کنند.
و... زدند به تیپ هم. گفتم ای خدا! به این عابر پیاده با شخصیت یک جو شانس می دادی چی می شد؟ 
داشتم با مغازه داری چانه می زدم که در را باز کند که بتوانم بروم تو، که دو سه پلیس با سپر و باتون و کلاهخود دویدند طرفم... در آخرین لحظه جان به در بردم.
 اوضاع که آرام شد آمدم بیرون.
بانک های اطراف صندوق ها را بسته اند و به جاهای دیگری منتقلشان می کنند. بانک سروستان هم رفته ابر  (abar). از جلوی یک موسسه زیارتی رد می شدم. خنده ام گرفت. از ترس کامپیوتر هایشان را در پاگرد خانه بغلی روی هم تلنبار کرده بودند و حالا داشتند دوباره برشان می گرداندند.

 

/ 3 نظر / 8 بازدید
mahdi

چون وقت نداشتم مطالب رو نخوندم ،و گذاشتم برای يه دفعه ديگه . به همين خاطر نمی تونم نظر بدم .انشاا... دفعه بعد ...

حامد

بسم الله اول: سلام دوم:‌بابا باشخصيت! بابا عابر! سوم: جواد راستش را بگو چطوري اون مغازه داره را راضي کردي که رات بده نه جدي؟ چهارم: و ما همچنان طمعکار ساده دل باقي مانده ايم پنجم: جواد براي دفعه بعد بهتره يع پارچه سفيد هميشه همراهت باشه حواست باشه ديگه زير پوش به درد نميخوره ها باطبي نشي!!! ششم: نميشه حالا به جاي اينکه جي را به سمت چپ بري به سمت راست بري يغني چي آخه! جهت اينقدرام مهم نيست تو فقط برو جدي ميگم! نميبيني اقتصاد جهت نداره هفتم: هي بايد اين را تکرار کنم که بيزنس ايز بيزنس اند ... هفتم: ياعلي

majid

salaam... migam kasi roo doosh e oon yeki nabood too jam'iat ke mashghool e neveshtan e ye chizaee roo divar bashe?! khoobe ke oonvara nazdik e daneshgaah esfahan nist!