خواب بودند. چراغ‌ها را خاموش کرده بودم و تنهایی توی بالکن خانه دوربین را کاشته بودم و گاهی از ماه‌گرفتگی عکس می‌گرفتم و دلم هم گرفته بود. شاید بی اثر نبود این فکر که صد سال دیگر که ماه باز این جوری بگیرد چه قدر پوسیده‌ام! در کدام گور؟ اعظم هم خاک شده و سحر هم چه بسا دیگر مدت‌هاست که در خاک است.

یاد  حسین منزوی و آن شعر  «پرید و پنجه به خالی زد..» افتادم و یاد عباس یکرنگی که اولین بار برایم خوانده بودش و شب‌گردی‌های از یاد رفته و حتا چشمم تر شد.

*

ماه گرفتگی کامل شده بود و اندوه چیره شده بود. دوربین هم به سختی می‌توانست ماه را پیدا کند. ایزوی دوربین را بالا بردم، کیفیت عکس خراب شد و رها کردم، هم دوربین و هم فکر و خیالات باطل را و راحت نشستم به نگاه کردن. به آرامی روشن‌تر می‌شد و  از سایه بیرون می‌آمد. فکر کنم ناگهانی بود. لحظه‌‌ی کوتاهی بهت‌زده شدم. هلال نازکی از ماه  درخشید.

 

 

/ 1 نظر / 16 بازدید
رزیتا

لایک:)