پیش از رفتن

هر دو کنار هم در خاک شدند. پنج‌شنبه در همان مسجدی که هفته‌ی پیش چهلم بابابزرگ را گرفته بودند، سوم مامان بزرگ هم برگزار شد و جمعه وقت رفتن بود. خیلی‌ها آمده و رفته بودند و سرانجام وقت رفتن ما  بود.  شب پیش تا دیر وقت بیدار بودیم. از گذشته‌ها گفته بودیم و حتا خندیده بودیم و حالاهر کس باید به شهری و دیاری می‌رفت.  روی تاقچه عکس مامان بزرگ را بین  عکس بابابزرگ و دایی مجید شهید گذاشته بودند.
داروهای‌شان از قفسه‌ها جمع شده بود. خانه را جارو کرده بودند و روی تشک‌ها ملافه‌های سفید انداخته بودند، ظرف‌ها را شسته و چیده بودند و شیشه‌ها را تمیز کرده بودند. گاهی کسی به بچه‌ها تشر می‌زد دیگر خانه را به هم نریزند. کسی روی تشک‌ها نرود... هر بار کسی به دیگران یادآوری می‌کرد شارژرهای گوشی‌های‌شان را جا نگذارند. هر گوشه یک شارژر افتاده بود یا از پریز برق آویزان بود.
وقت‌اش بود بچه‌ها را بیرون ببریم و چراغ‌ها را خاموش کنیم و درها  را قفل کنیم و برویم. بخاری...خاله می‌خواست بگذارد روشن بماند. می‌گفت روی شمع باشد. نمی‌توانست کنار بیاید این شعله‌ی کوچک هم خاموش شود. پی بهانه‌ای بود که بخاری را روشن بگذارد. بهانه‌ای نبود و خاموش شد. آن اتاق شب سرد و ساکت و تاریکی در پیش داشت.  زمان پیش از رفتن سنگین‌‌تر است . صاحب‌خانه‌ای نبود که خداحافظی کنیم. پیش از رفتن کسی چند لیوان چای داغ گذاشت وسط اتاق.
 
 
 
 
/ 8 نظر / 50 بازدید
بهار

گل ها را بر گور تو میریزیم، بسیار می گرییم. باز می گردیم. تنها و دست خالی باز می گردیم.

kimia

همیشه دلم میخواست از نعمت مادر بزرگ و پدربزرگ داشتن بهره مند میشدم ولی راستش وقتی به این قسمت قضیه که شاید روزی مجبور میشدم شاهد رفتنشون باشم دلم بیشتر میگیره و با کمی بی انصافی خدا رو شکر میکنم! روحشون شاد

غم دنیا رو آوار کردی روی دلم با این نوشته ات. روحشون شاد و قرین رحمت پرودگار.

هوار

تسلیت میگم با تمام وجود درک کردم نوشته ی تو رو تجربه ش کردم خیلی تلخه خیلی

هوار

تسلیت میگم تجربه کردم خیلی سخته خیلی

سپيده

چقدر آشنا بود اين تصوير. خالي شدن يكباره خونه‌اي كه خونه اميد خيلي‌ها بوده. خدا رحمت كنه همه پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هاي دوست‌داشتني رو

آرام

سخته. خیلی سخته . خونه ای که همه بچگی خودت و فامیلات اونجا گدشته خالی بشه. خیلی سخته ببینی دیگه دست مادر بزرگ نیست که واست چایی بریزه و دستشو ببوسی یا پدربزرگ که دست محبت روی سرت بکشه و احساس کنی یه تکیه گاه خیلی بزرگ داری..

آرش

خدا رحمتشون کنه جواد. اما این شارژرها چه قدر وحشتناکند.