لاگ

 

 

مامان می گفت: دست کار می کنه، چشم می ترسه. دیروز ظهر که رسیدیم خور  چشمم خیلی  ترسید. کارهای زیادی مانده بود و می دیدم پیگیری های تلفنی فایده ای نداشته. ترکیب زندگی در شهرهای کویری و زندگی در شهرستان های کوچک، خرج کردن را برای شان سخت کرده بود. در چشم شان خرج کردن صد هزار تومن  خیلی اسراف بود. کمی طول کشید تا قانع شوند وقتی زمان کم است باید بیشتر خرج کرد. به هر حال امشب تقریبن کارها تمام شد و همه چیز برای فردا آماده است. خیلی کار بود  واقعن. به خصوص فکر نمی کردم حفاری و کابل کشی به این خوبی جمع شود. دست کار می کند و چشم می ترسد.

به نظرم آمده بود کارگرهای شان عجیب تنبل اند. دیر سرکار می آیند و زود می روند و یک لحظه بالای سرشان نباشی از کار کم می گذارند. پرسیدم  فقط این ها این طوری اند؟ گفتند بیشترشان کم کارند. کسی از صاحب هتل بالی که تنها هتل توریست پسند اینجاست نقل کرد که چه  خون دلی خورده از دست عمله و کارگر اینجا. حالا می بینم چند نفر از همکاران  چه قدر زحمت کشیدند و چه قدر در کارشان جدی و مصمم بودند، کم حرف، پرکار و کاملن موثر.

نجارهایی هم که خیر سرمان از اصفهان آورده بودیم بدتر از همه. نزدیک بود دعوای مان بالا بگیرد و تهدید کردند که ول می کنند و می روند.  چاره ای نبود و  کوتاه آمدم  و حرص خوردم.

ظاهرن یک وقتی نخلستان های پهناوری داشته اند. در سرمای بی سابقه ی سال  86 نخل های صد ساله را سرما می زند و بعد آتش سوزی می شود و خلاصه چیز  مهمی باقی نمانده. وسط یکی از میدان های شان دو گنبد بزرگ مربوط به دو آب انبار قدیمی است. شنیدم کسی به شوخی نامی به میدان داده که یادآور شباهت این سازه های قدیمی  با سینه خانم هاست. بعدن این طور که فهمیدم خیلی های دیگر هم اشاراتی به این  شباهت کرده اند و  نام های مشابهی روی  این میدان گذاشته اند. الان واقعن نمی دانم اسم رسمی اش چیست.

فرصت نشد زیاددر شهر بگردیم. فردا صبح هم راه می افتیم و  برنامه این است که  برویم مصر. 45 کیلومتر تا خور فاصله دارد و شن زاری است در ژانر مرنجاب. شن درست است یا ریگ؟ ما به سنگ های گرد کنار رودخانه ریگ می گوییم .

همین ها. ظهر توفان شد و گرد و خاک کورمان کرد و بعد باران گرفت و شب هوا صاف شد و  حالا هم  شعرای یمانی ...هیچی! باز ابر شد. شعرای یمانی بالای سرمان می درخشید و  خوابم هم پریده .

 

/ 5 نظر / 38 بازدید
علی

برای اسم آن میدان " دوگنبدان" پیشنهاد میشود

صبا

در ترکی ضرب المثلی داریم که دست مرد است و چشم نامرد ... واقعاً هم همین است

صبا

در ترکی ضرب المثلی داریم که دست مرد است و چشم نامرد

مهدي ابراهيمي

پس رفته بودين خور و بيابانك. ميدون دو پستو و اون امامزاده قلابيشو مردم به شدت تنبلش. اگه از فرخي (يه شهر كوچيك پونزده تا مونده به خور) كارگر گرفته بودين بهتر كار مي كردن. البته فقط كمي بهتر. هنوزم خور پر از "غلامرضايي" هاس؟ من دو سال و نيم عمرمو باهاشون سر و كله زدم. از 85 تا 87. بيست كيلومتري خور به طرف طبس يه كارخونه توليد نمك پتاس زديم كه به لطف خواهرزاده عزيز ريسس دولت آقا هيچوقت به بهرهبرداري نرسيد. اون سال 86 كه سرما شد نيم متر برف اومد. باورتورن ميشه؟ نيم متر وبرف وسط كوير!

شوپه

نامرد! دل مون آب شد! د بگو به چه اسمی می شناسندش؟ (این از اون جاهاست که اسم «عَرَضی» از وجود «ذاتی» مهم تر می شه :دی) پ.ن: بحثو برات ملاصدرایی هم کردم که دیگه خجالت نکشی. تو الان داری در کانتکس فلسفه اسلامی حرف می زنی. فرض کن تو برنامه «گستره شریعت»ی!