تابستان

 

 

   چند هفته پیش سیب‌های دست کم یک درخت سیب در گلپایگان رسیده بود. از درخت چیدمش. برای شستن آبی پیدا نکردم.  آبدار و خوش مزه و معطر  بود  و  کمی ترش.

دو روز پیش هم سمیرم بودم. سیب‌های گلاب هنوز کال بودند. سمیرم دو نوع سیب دارد که نوع درشت و زرد‌اش  اوایل پاییز می‌رسد  اما حالا فصل سیب گلاب است. اسم درستی دارد. سیب گلابش به قدری معطر است که انگار بین این که گل شود یا میوه‌  مردد بوده. می‌شود ریع ساعت راحت این سیب‌های کوچک دامنه‌های شمالی دنا را بو کشید و چشم باز نکرد. در ماجرای سیب گاز زده چیزی از واقعیت هست که ربطی به جاودانگی ندارد: ارزشش را داشته کسی  سیبی را گاز  بزند و از بهشتی  بیرون رود. بهشت بدون حق سیب؟ آن هم سیب گلاب؟ این جفاست.

 در جاده  وانت‌ها گرمک‌ها را حراج کرده بودند به کیلویی 100 تومن. آب خالی را کیلویی صد تومن نمی‌دهند.  از شیرینی‌شان پرسیدم، نصف یک گرمک را تقریبن به زور خوراندم تا ثابت کند شیرین‌تر از این گیرم نمی‌آید. هر جا گرم‌مان می‌شد یا جاده خسته‌مان می‌کرد، در اولین پارکینگ یک وانت پر از گرمک ایستاده بود. ما هم که هی تند تند گرم‌مان می‌شد و هی جاده خسته‌مان می‌کرد.

 هر چه  هم معطل می‌کردیم روز که تمام نمی‌شد. رسیدیم اصفهان و هنوز از روز  مانده بود.

 

 

/ 2 نظر / 21 بازدید
موسي

جواد جان! زيبا وصف كرديد، آنقدر كه بعد از رسيدن به نقطه آخر هر جمله مردد مي شدم كه ادامه متن را بخوانم يا اينكه براي جلوگيري از صرف وقت متن را رها كنم و يكسره خودم را به سميرم برسانم!‏

amin

aali