عرفان

 

عرفان پسر لاغر و نحیفی بود. کنار پدرش دم نانوایی کار می‌کرد. در این سال‌ها بزرگ شدن‌اش را دیده‌ام، اما بعضی از سال های رشد مثل از پیله در آمدن است.  مردی شده، بلند و تنومند. جایش را با پدرش عوض کرده. بابا حساب می‌کند و عرفان هدفون توی گوش‌اش گذاشته و فارغ از اطراف پای تنور نان می‌زند.  

 خانمی جلوتر ایستاده بود و نوبت‌اش که شد یک چک مسافرتی  پنجاه هزار تومنی داد. بابای عرفان چک را گرفت. نیمه پاره بود. از کنار دخل چسب نواری را برداشت، چک را چسباند و انداخت توی دخل و پرسید: چن تا؟

پنج سال پیش که عرفان  هنوز پسر لاغر و نحیفی بود، یک چک مسافرتی پنجاه هزارتومنی داشتم و هیچ فروشنده‌ای حاضر نبود خردش کند و کمی روغن و پنیر به من بفروشد. آخر سر فروشگاه محل روی سابقه‌ی آشنایی با کلی اخم  و روی ترش چک را گرفت و مدت زیادی وارسی‌اش کرد و قول گرفت اگر مشکلی بود حتمن چک را پس بگیرم.

 

 

/ 0 نظر / 33 بازدید