از این سفر آخری

 

 

در گچساران کسی دبستان  نظامی را بلد نبود. پیشنهاد می کنم در فهرست مطالبات مدنی این هم اضافه شود که اسم مکان‌ها  دست کم تا صد سال تغییر نکند. سراغ خانه‌های فرهنگیان را گرفتم و خانه را پیدا کردم. همه چیز کهنه و بی نظم شده بود. حتا خانه‌های شرکت نفت هم بیشتر مخروبه‌ای از گذشته‌شان بودند. باغچه‌ی جلوی خانه  را سیمان کرده بودند و  شده بود پارکینگ. خانه که پیدا شد دیگر پیدا کردن مدرسه راحت بود. باید خود هفت ساله‌ام را دنبال می‌کردم. از روی پل گذشتم و خیابان سمت چپ را  گرفتم  و چند کوچه بالاتر دست راست  هنوز دبستان سر جای‌اش بود. اسمش شده بود اندرزگو. این چه کاری است؟ اندرزگو خوب است نظامی هم خوب است چرا عوض می‌کنند؟ اگر کمی شک داشتم با دیدن دیوار سنگی یقین کردم همان جاست. کنار این دیوار با دو تا از کلاس سومی‌ها کتک‌کاری مفصلی کردیم. دعوا را خودم شروع کردم و زود معلوم شد که حریف‌شان نیستم. یک کلاس اولی در برابر دو تا سومی به جایی نمی‌رسد. فقط زیر باران مشت و لگد، پای یکی شان را گرفته بودم و سعی می‌کردم بلندش کنم و بالاخره هم پایش را از زمین کندم و زدمش زمین.  حتمن ارزش همه‌ی آن ضربه‌هایی را که خوردم داشت که هنوز در بخش روایت فتح‌ام است :)

از  کوچه‌ی پر درخت کنار مدرسه و  از کنار حصارهای شمشاد با چشم‌های غمگین گلناز به خانه برمی‌گشتیم که مثل خواهر بزرگ‌ترم بود. پدرش مرده بود و با عمویش زندگی می‌کرد و زن عموی مهربانی هم نداشت و  تقریبن در تمام امور مستظهر به پشتیبانی و کمک مامان بود. گاهی از  آن کوچه‌ی پر درخت با گلناز  که کم حرف بود و لبخندهایش هم مثل چشم‌هایش غم داشت، به خانه برمی گشتیم. وقتی از آن خانه و شهر می‌رفتیم از ذهنم گذشته بود می‌خواهد چه طور ادامه دهد؟

 

روز جمعه بود و سرایدار در را باز نکرد. ولی همین قدر که از گوشه و کنار دیدم، مدرسه همان بود. کلاس اول و دوم‌ام  سر جای‌شان بودند. ساختمان را تغییر نداده بودند. دفتر مدرسه هم بود. این دفتر یک شمشیر پلاستیکی به من بدهکار است. شمشیرم را توقیف کردند و پس ندادند.  نصف روزهای مبصری کلاس را هم از من گرفتند. یک روز در میان شد و شریک شدم با یک پسر لوس و بور و جنگ زده‌ی دیگر که چشم دیدن هم را نداشتیم و هر وقت نوبت مبصر بودن یکی‌مان بود، دیگری تند تند گزارش تخلف‌ها را به معلم و مدیر می‌رساند.

جذابیت و درخشش این تصاویر کهنه و کم رنگ، خصوصی است. زیادند و مثل رویاها بی سر و ته. شاید مامان حق دارد که نمی‌خواهد به خاطراه‌های آن روزها برگردد. تصاویر او واقعی‌تر  و جدی‌تراند. روزگار سختی بود. سیل جنگ ریز و درشت و همه چیز زندگی  را برده بود. ولی انگار من پشت سیل بند بودم. نوار قصه‌ی خروس زری شاملو گوش می‌کردم، برنامه‌ی کودک می‌دیدم، مهمانی جشن تولد داشتم، لباس کامل زورو می‌پوشیدم، الفبا یاد می‌گرفتم و روزگارم بد نبود. پشت سیل بندی بودم که او بود.

 

 

 

/ 5 نظر / 23 بازدید
میم نون

گلنار مستظهر بوده به کمک. البته شاید مستحضر هم بوده ولی گمونم اولی بیش تر کمکش می‌کرده

شوپه

"مستظهر"؟

شوپه

ولی فارغ از ملا لغتی بازیم، به عیال گفتم از هنرهای واقعا کم‌یاب این عابر پیاده، "عالی تموم کردن متن"ه.

amin

wow - u write well Mr

شوپه

قضیه مصدق رو نگرفتم