«...این آب مال این شهره مال این استانه مال ماست. برا استان دیگه خب فکر دیگه کنن.  امسال برنج نکاشتن. این ضرره خب! امسال صیفی نکاشتن. این چیه؟ ضرر!...»

 

در واقع به این راحتی هم حرف نمی‌زد. سر بالایی تند صفه بود و گوینده پیرمردی بود که با هر کلمه‌اش کلی هس هس و فس فس و خس خس هم بیرون می زد. تقرین این طوری بود: این هس آب فس ما خس ل فس شه هس ر  مس ...

جوانکی که مخاطب و هم‌راهش بود  نمی‌توانست پیرمرد را از سخن‌رانی دشوارش منصرف کند. اوضاع جفت‌شان ترحم‌برانگیز شده بود.  بابا بزرگ نمی‌کرد صبر کند به جایی برسند و  بگذارد کمی نفسش جا بیاید  و گلویی تر کند. افتان و خیزان هس و خس می کرد و بی وقفه از هر دری سخنی می‌گفت. سخت‌شان بود.

 

/ 0 نظر / 15 بازدید