از سربداران تا حالا

 

 

می‌رفتم تهران از مانیتور صندلی اتوبوس با کنجکاوی آلبومی از  محسن چاووشی  را گوش می‌کردم. می‌خواند "کجاست دلبر من دخترای تهرونی" نیم نگاهی هم روی مانیتور مسافر کناری‌ام داشتم که یک فیلم ایرانی انتخاب کرده بود. افسانه بایگان؟ من بچه بودم این در سریال "سربداران" عروس ارغون شاه بود و  همین شکلی بود که حالا هم هست.

از زمان «سربداران» تا حالا...  اتوبوس‌های بین شهری هم تغییر کرده‌اند.

 خبری از  پذیرایی نبود. دست بالا کمک راننده یکی دو بار در طول سفر یک پارج آب و یک لیوان پلاستیکی یا شیشه ای دستش می‌گرفت و با همان لیوان به مسافران آب می‌داد. خیلی مانده بود تا  لیوان‌های یک بار مصرف به بازار بیایند.

در حاشیه: آن ظروف یک بار مصرف پلاستیکی هم حالا  با انواع  قابل بازیافت جایگزین می‌شوند.

موسیقی هم در  ید قدرت راننده بود که من متاسفانه همیشه به طور جدی مشکل داشتم. در ابتدا به خاطر مسایل شرعی و گناه آلود بودن "ترانه" و بعدتر به خاطر سلیقه.

 ولوو‌ ها که آمدند پذیرایی اتوبوس‌های بین شهری هم شروع شد. حتا گاهی قبل از حرکت به آدم خوش‌آمد هم می‌گفتند. آب‌سردکن داشتند  و کمک راننده هم که هنوز لباس‌اش چرک بود، یک صندوق نوشابه را کف اتوبوس هل می‌داد و به ما نوشابه و  کیک می‌داد و بعد هم بر می‌گشت و شیشه‌هایش را جمع می‌کرد.

در ابتدا به هر کس یک لیوان یک بار مصرف می‌دادند و بعدن لیوان‌ها را کنار آب‌سردکن گذاشتند.

صدا و سیما هم تکمیل شد  و یک تلوزیون کوچک آن جلو گذاشتند و فیلم پخش می‌کردند.

اصلاحیه‌ی اول: پذیرایی‌ها از کیک و نوشابه  تبدیل شد به یک بسته با چند تا خوراکی مضر مثل شکلات و بیسکوییت‌های مانده و آب‌میوه‌های ارزان.

اصلاحیه‌ی دوم:  یک مانیتور کوچک هم وسط اتوبوس نصب شد تا عقبی‌ها هم فیلم را ببینند. من باز هم مشکل داشتم و فیلم‌ها را با زحمت و رنج تحمل می‌کردم.

اصلاحیه‌ی سوم: دیگر در توقف‌های بین مسیر، گدا ها را راه ندادند و گداها هم ظاهرن رفتند.

غلط مصطلح: ما به همه‌ی این اتوبوس‌های گنده می‌گوییم ولوو. اسکانیا مسکانیا حالی‌مان نمی‌شود.

 صندلی‌ها:

بدتر شدند. به نظرم راحت‌ترین صندلی‌های تاریخ اتوبوس‌های بین شهری، صندلی‌ بنزهای ایران‌پیما بود. صندلی‌های ولوو ها خیلی بد بود ولی ما هنوز تحت تاثیر اتوبوس‌های جدید بودیم و متوجه نبودیم. فاصله‌ی صندلی‌ها در محور x , y  کم بود. الان که اصلن نمی‌توانم آن صندلی‌ها را تحمل کنم.

صندلی روی چرخ:

موقع خرید بلیت تذکر می‌دادن «صندلی‌اش رو چرخ نباشه.»  ولوو ها صندلی روی چرخ را هم به تاریخ بردند. من راضی نبودم چون بر خلاف تمام مردم ایران از صندلی روی چرخ بنز ها خوشم می‌آمد.

کم‌کم آن تخت آخر اتوبوس و صندلی روی بوفه هم جمع شد. گاهی روی بوفه نشسته‌ام . یک بار زن و شوهر جوانی هم کنارمان روی بوفه بودند و مرده خیلی غیرتی بود و اجازه نمی‌داد راننده برود روی تخت بخوابد و گفت : نمی شه که! زن من این جا نشسته. راننده هم گفت: تو دیگه چه خری هستی! و دعوا شد.

 VIP

من شک دارم که اتوبوس‌های VIP را یک نسل جدید بنامم یا یک اصلاحیه روی صندلی نسل ولوو ها. مشکل صندلی‌ها تا حدودی حل شد و باز اتوبوس‌های تک‌صندلی برگشتند و فاصله‌ی صندلی‌ها بیشتر شد. این بار یک تکیه‌گاه هم برای زیر پا گذاشتند  کمک می‌کند مسافر  راحت‌تر باشد گرچه من هنوز هم در آرزوی صندلی‌های مخملی ایران پیماهای تک صندلی‌ام.

اصلاحیه: بعد از  یکی دو سال برای هر صندلی اتوبوس‌های vip ، یک مانیتور گذاشتند. حالا می‌شود بین چند فیلم و چند آلبوم موسیقی، چیزی انتخاب کرد. همه‌شان شجریان را دارند. هدفون هم می‌دهند. شاید در آینده اینترنت هم به این مانیتورها اضافه شود. گرچه پیش از این هم من دیگر چیزهای روی گوشی تلفنم را گوش می‌کردم و چندان درگیر بخش رسانه‌ای  اتوبوس نبودم.

یک اصلاحیه هم روی بخش پذیرایی آمد. حالا بطری‌های کوچک آب معدنی را در یخچال می‌گذارند و به جای بسته‌های کوچک پفک، بادام زمینی بو داده می‌دهند. کمربند ایمنی دارند و بالش می‌دهند با روکش تمیز و یک بار مصرف.

 *

فکر می‌کردم این راحتی، ناز پرورده‌مان نمی‌کند؟ در خرمشهر  پیش از جنگ، در بعضی مدارس وایت‌برد داشتند. وقتی می‌شنیدم نمی‌توانستم تصور کنم یعنی چه؟ سال‌ها بعد تازه وایت‌برد به کلاس‌های درس رسید و بساط گرد و خاک تخته سیاه کلاس‌ها را جمع کرد. گاهی زمان به عقب بر می‌گردد. به خانواده‌هایی فکر می‌کردم که آبادانی و خرم‌شهری‌شان را با همه‌ی امکانات و رفاهی که داشتند، یک شبه از دست دادند و آواره‌ی  دهات و صف‌های طولانی و سرد نفت کوپنی شدند. اعتباری به جزایر ثبات نیست. یک شبه آتش جنگ وانقلاب و انتقام سر می‌کشد. نمی دانم! شاید این بدبینی  تاثیر اخبار سوریه است که در هرج و مرجی خون آلود می‌رود.

 ظهر که بر می گشتم زیر کولر اتوبوس «سرزمین من» همشهری را ورق می‌زدم پر از تصاویر رنگی  از تمدن و علایق شهرنشین‌ها روی کاغذ مرغوب. زیر چشمی مانیتور مسافر کناری‌ام را هم می‌دیدم. باز هم  افسانه بایگان در فیلمی دیگر ناز می‌کرد.  فکر کنم خانم بایگان هم مثل شجریان کلاسیک شده. من پیر شدم و کم‌کم  تاریخ می‌نویسم و ایشون  از سربداران تا حالا آخ نگفته.

 

 

/ 18 نظر / 65 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ق- 3

من دیدیم ماشین وسط بیایون وایساده و داره طولانی میشه. هیچ کس چیزی نمی‌گفت . بلند شدم از پنجره دیدم که یه وانت زده کنار اتوبوس و دارند بسته‌های نون رو از وانت به صندوق اتوبوس منتقل می کنن! از همین بسته نون‌های خوابگاه زنجان بود! منو می‌گی داشتم منفجر می شدم. یه کم غر و لند رو رفتم شروع کنم اون یارو که رفیقش جا موند فهمید نگاه کرد و صداش بلند شد. که تو که می‌‌گفتی نمی دونم نمی شه وایسم و دیر میشه و وقت مردم فلان وایسادی داری آشغال مرغ بار می‌زنی!؟ رانندهه حق به جانب گفت آشغال مرغ چیه؟ اینا نونه. و گیر داد که چرا می‌گی آشغال مرغ. یارو گفت اینا نون کپک زده است می برید برا مرغداریها فکر کردی ما خریم و فلان. راننده رفت جوابشو بده که صدای من بلند شد. من به راننده نزدیک تر از اون یارو بودم. گفتم اقای راننده مهم نیست آشغال مرغ یا نون. شما حق نداری مردم رو علاف کنی و بیای اینجا تو بیایون نون بار کنی. اونجا برا این بنده خدا دو دقیقه صبر نکردی اما اینجا زدی کنار داری بار می‌زنی و فلان. در همین حین دیگه بار رو زدند و سوار شدند و راه افتاد. خلاصه باز کسی چیزی نگفت تا رسیدیم قم. از قم که رفت بیرون دوباره زد کنار.

ق- 4

این بار داشت نون‌ها رو از اتوبوس می زد تو یه وانت! واقعا توقع داشتی دعوا نکنم؟ باز سرو صدا کردم. اگر نمی‌کردم اذیت می‌شدم. ولی خب چون تنها بودم فایده ای نداشت. ( مردم ما می‌دونی که مردم "نجیبی" هستند) خلاصه این بود یکی از دعواهام. من سابقه‌ی دعوا با راننده اتوبوس حتی وقتی با ماشین خودمون از تهران می رفتیم کاشان هم دارم. یه بار تو اتوبان قم یه اتوبوس خیلی بد می رفت. می رفت تو لاین سبقت و یه جا پیچید جلوی ما و خیلی خطرناک شد. به رزیتا گفتم ازش تو لاین سبقت عکس بگیر. گرفت. تندش کردم و رسوندم به پلیس راه قم. اونجا که ساعت می‌زنن. به پلیسه گفتم قصه رو. گفت صبر کن. چند دقیقه بعد رسید. اومد ساعت بزنه گفت این اقا از شما شاکیه و می‌گه تو لاین سرعت بودی. یارو گفت من؟ من تو لاین سرعت نمی رم و فلان و این آقا هم چرت می‌گه.

ق- 5

سریعا بهش گفت عکس ازت داره! یارو کپ کرده بود. خلاصه پلیسه بهش گفت دفترچه‌ات رو می نویسم رسیدی اصفهان نباید رانندگی کنی و باید پنج جلسه بری کلاس. راننده پیر یود. گفت من سی ساله پایه یک دارم برم کلاس؟ گفت آره اگر بلد بودی می‌دونستی که اتوبوس نباید بره لاین یک. حالا میری یاد می‌گیری. خلاصه جریمه‌اش هم کرد و ما دیگه رفتیم بریم. یه هو گفت اصفهانی هستید؟ گفتیم آره. گفت پسرای من همه‌شون مال محله‌ی فلان‌اند. پدرتون رو در میارم.

ق- 6

گفتم باشه موفق باشید خدانگه‌دار! و رفتیم. بعد رزیتا می‌گفت اون محله‌ی اصفهان جاییه که بهش می‌گن "محله‌ی لختی‌ها" یعنی محله‌ی لات‌ها و چاقوکش‌ها. اما خب طبیعتا حرفش تهدیدی بیش نبود و اون هم از موضع کسی که شدیدا رویش کم شده و کم اورده و الا هیچ اسباب و امکان اجرای تهدید رو نداشت. به همین دلیل هم من نترسیدم

سوده ط

تا ما دانشجو بودیم وسیله ایاب و ذهاب فرقون بود حالا که ما مرفه بی درد شدیم بفرما وی آی پی! [متفکر] ما به اون اتوبوس های ایران پیما می گفتیم کوره های آدم سوزی که هیتلر یهودی ها رو توش سوزوند!

سوده ط

اگر کنار پنجره می نشستی بد نبود اما توی راه قم تهران در هر حال از گرما هلاک می شدیم! جاش هم کوچیک بود اگر یک آقا کنارمان می نشست تا خود قم یا تهران باید حواس جمع می نشستیم. این جدیدها حداقل یک دسته وسط دو تا صندلی داشت که دو تا منطقه را از هم جدا می کرد. به قول مهدی قاسمی سر این قضیه 20 دور چرخیدن دور ترمینال جنوب هم داغون می شدیم ها! له له!

مستی

سلام و درود نوشته ی زیبا و خواندنی و جالبی در مورد اتوبوسهای بین شهری بود. من که از خوندنش لذت بردم :)

قالی

روان بود.از خواندنش لذت می بردم.ممنون

قالی

خواستم بگم من از ایران دارم نظر میذارم.پرچم آمریکا به خاطر فیلترشکنمه که روشنه:)

شوپه

آقا قضیه اون هواکش روی سقف رو ننوشتی. فک کنم بین ردیف سه و چار (شایدم دو و سه) بود و کار کولر صحرایی رو می کرد و گاهی سر باز موندن یا بستنش خون به پا می شد.