باسمه

 

چو بنشينند بنشانند    سمن بويان غبار غم

چو بستيزند بستانند      پری رويان قرار از دل

چو بربندند بربندند          به فتراک جفا دلها

چو بگشايند بفشانند    ز زلف عنبرين  جانها

به عمری يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند

                           چو برخيزند بنشانند نهال شوق در خاطر

ز چشمم لعل رمانی چو می خندند می بارند

                             چو می بينند می خوانند .... ز رويم راز پنهانی

چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند      در اين حضرت

 در اين حضرت در اين حضرت در اين حضرت در اين حضرت در اين حضرت

سمن بويان غبار غم     پری رويان قرار از دل

به فتراک جفا دل ها      ز زلف عنبرين جان ها

                 به عمری يک نفس با ما

ز رويم راز پنهانی       ز چشمم لعل رمانی

غبار غم

             قرار از دل...

                               به عمری يک نفس با ما...

 

يک نفر را می شناسم که از اين بازی ها خوشش که نمی آيد هيچ حالش هم بد ميشود. البته منظورم خود حضرت حافظ نيست. خود ايشان معتقدند که:              تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی!       

/ 13 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ممدجواد

می بينی حتی اين جا هم جواب منو نمی دی! ولی جواب م رو چرا !!!

نتوند درجه دو!

سلام اومدم نبودي! البته نه طبق معمول... جوادي يا جواتي اومدم بگم که دوست داريم

me

جالب بود.

نک

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته...!

يکی

بابا سر در اين جا يه چيزی آويزوون کن بدونن چه خبره! چرت و پرت هم گفتن چرت و پرت باشه نه چرتوپرت!!

ف

هوس بود يقين هوس اين که بگويی من هم ... هوس بود هوس خواندن خواندن چيزی از جنس گمشده ها هوس ديدن يک آشنا آشنا شبيه «ببر به شرط چاقو» شبيه «مريم» شبيه... توقع زيادی بود آدمها شايد عوض شده باشند آدمهايی که من و شما هستيم

senior

که شادی جهانگيری غم لشکر نمی ارزد...حالا جواد تو جهانگيری يا از اونهايی که بايد ۷ تا zoom in کرد تا ديدشون؟

يکی

می دونی اين ؛ف؛ منو ياد آقای ف می اندازه. گمونم به اون ربط داره. يادته که! همون که خودش رو توی بهشت دار زده بود...

vinchenzo

دل طلب وصال تو دارد ای غريبه

j

ت