تماشا

 

بین عکس‌هایی که دیروز گرفتم از این بیش‌تر خوشم آمد. گیرم عکاسی از گل و گیاه در این اوضاع دیجیتال خیلی خیلی معمولی و تکراری باشد.

اطراف خوانسار سعی کردم از یک پرنده‌ی شکاری عکس بگیرم. هوشیارتر از آن بود که بگذارد به فاصله‌ی مناسبی برسم. در میان بوته‌های گون ایستاده بودم و نسیمی که به صورتم می‌خورد عطر  تازه ای داشت. عطر این دشت‌های گون  تکراری نمی‌شود. عطر خنکی بود کمی کوهی‌تر و تند و تیز تر از چیزی که یادم بود. کمی پرسه زدم  و دیدم بهار فرصتی برای گل‌هاست که قد بکشند و فرصتی است  برای خارها که گل بدهند. در این فکرها «فرصت» کمی پر رنگ‌تر شد و فکر کردم اگر کسی واقعن فرصتی نداشته که حتا برای یک بار در زندگی‌اش گل بدهد حتا یک گل کوچک، باید با چه دل گرمی و امیدی به زندگی ادامه دهد؟ باید به همه فرصت داد چیزی از بهار  و خاطره ای از شکفتن را در تن و جان‌شان ذخیره کنند.

 

 

 

/ 0 نظر / 27 بازدید