﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>عابر پیاده</title>
    <description>mjrd's description</description>
    <link>http://mjrd.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>ج</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 22 May 2012 05:10:53 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>عجیب ولی واقعی</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;دیروز آخر وقت قبل از تعطیل شدن&amp;nbsp; یک دلمه&amp;zwnj;ی برگ مو تعارفم کرد و روی هوا زدمش. گفتم: کاش بازم داشتی، خیلی دوست دارم. الان آمد و بقیه دلمه&amp;zwnj;های شان را آورد و گذاشت روی میز و تذکر داد: دقت کن! پدر برای پسر این کار رو نمی کنه!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;*&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نمی&amp;zwnj;دونم این هم جزو ژانر ماجراهای " آدم&amp;zwnj;های خوب شهر" حساب می شه؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mjrd.persianblog.ir/post/896</link>
      <author>ج</author>
      <comments>http://mjrd.persianblog.ir/comments/2600/9483497/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2600.post-9483497</guid>
      <pubDate>Tue, 22 May 2012 05:10:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اردیبهشت</title>
      <description>&lt;p&gt;سحر بزرگ&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شود و من باباتر. درباره&amp;zwnj;ی پیش دبستانی&amp;zwnj;اش مشورت می&amp;zwnj;کنم و می&amp;zwnj;فهمم که خیلی دیر شده و تا نیمه&amp;zwnj;ی اردیبهشت پیش دبستانی&amp;zwnj;های معروف&amp;zwnj;تر&amp;nbsp; ثبت نام سال تحصیلی بعدی را تمام کرده&amp;zwnj;اند. این یعنی دو سال دیگر که بخواهد کلاس اول برود شانس کم&amp;zwnj;تری برای ثبت نام در یک دبستان خوب دارد چون اولویت&amp;zwnj;شان با پیش دبستانی&amp;zwnj;های خودشان است. داشتم خودم را سرزنش می&amp;zwnj;کردم و از طرفم می&amp;zwnj;پرسیدم "یعنی قبول نمی&amp;zwnj;کنند اگر پول بیش&amp;zwnj;تری بدهیم؟"&amp;nbsp; و در پس ذهنم مرور می&amp;zwnj;کردم " یا از مامان بزرگ&amp;zwnj;اش خواهش کنم از سابقه&amp;zwnj;ی معلمی&amp;zwnj;اش استفاده کند؟" که به خودم آمدم. من از کی این قدر والدین&amp;zwnj;مآب شدم؟ خجالت هم خوب چیزی است. چه اباطیلی! چه دکان مسخره&amp;zwnj;ای! بچه که بی سواد نمی&amp;zwnj;ماند. خوش&amp;zwnj;بختانه خودم هم در گچساران و منصوریه و زیار و دستگرد و بهبهان سر کلاس نشسته&amp;zwnj;ام هم در بهترین مدارس اصفهان که ثبت نام در آن&amp;zwnj;ها آسان نبود و خیالم راحت است که تفاوت خاصی با هم نداشتند. لذا در این عرض جغرافیایی&amp;nbsp; آدم عاقل اردیبهشت را به سفر می&amp;zwnj;رود نه پی منت کشی خانم مدیره&amp;zwnj;های مغرور و&amp;nbsp; طمع کار دبستان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://mjrd1.persiangig.com/image/ilimalat2.jpg" alt="" width="504" height="372" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://mjrd1.persiangig.com/image/ilimalat.jpg" alt="" width="504" height="377" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mjrd.persianblog.ir/post/895</link>
      <author>ج</author>
      <comments>http://mjrd.persianblog.ir/comments/2600/9436998/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2600.post-9436998</guid>
      <pubDate>Mon, 14 May 2012 09:27:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;باغچه&amp;zwnj;ی کنار پارک را سم زده بودند و تعداد زیادی سوسک کوچک در حال جان دادن&amp;nbsp; بودند. دست و پاهای نازک شان را تکان می دادند و در پیچ و تاب بودند. کسی به تازگی یک ته سیگار روشن را انداخته بود کنارشان و دود رقیقی از کنار فیلترسیگار بلند می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یاد بمباران شیمیایی حلبچه افتادم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mjrd.persianblog.ir/post/894</link>
      <author>ج</author>
      <comments>http://mjrd.persianblog.ir/comments/2600/9436448/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2600.post-9436448</guid>
      <pubDate>Mon, 14 May 2012 08:08:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پرچم بی باد</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://mjrd1.persiangig.com/image/flag4.jpg" alt="" width="365" height="266" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://mjrd1.persiangig.com/image/flag5.jpg" alt="" width="357" height="267" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;عکس های چهارشنبه را&amp;nbsp; نگاه می کردم و&amp;nbsp; دیدم یکی شان شبیه پرچم های سه رنگ شده. یک پرچم سه رنگ کشیدم و با توجه به این که بعضی&amp;nbsp; ملت ها علاقه دارند نمادی وسط پرچم بگذارند، از بین عکس های آن روز عکس بادبادکی را که هوا کرده بودیم،بریدم و گذاشتم روی پرچم. &amp;nbsp;خوبی &amp;nbsp;گذاشتن یک نشانه روی پرچم این است که وقتی حکومت ما بر افتاد سلسه ی بعدی لازم نیست کل پرچم را عوض کند و فقط می تواند نماد روی پرچم را عوض کند که مثلن: ما جدیدها از قبلی ها با آن بادبادک دوزاری&amp;nbsp; شان، کمتر کیچ زده ایم. شاید یک هواپیما بگذارند که یعنی ما مدرن تریم یا چند تا ماه و ستاره بگذارد که مثلن آرمان گراییم یا یک عقاب بگذارند که قدرتمندیم یا درخت بگذارند یا لوگویی از نام خدا یا اصلن هیچی نگذارند که این را توصیه نمی کنم. &amp;nbsp;این پرچم های سه رنگ افقی زیادی بی معنی اند &amp;nbsp;و این نماد روی پرچم تنها مزه ی این پرچم های کلیشه ای اند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;در ضمن احتمالن به دلایل فنی در گذشته &amp;nbsp;رنگ های پرچم کاملن جدا بودند. حالا ایجاد طیف روی پرچم نباید مشکل خاصی برای تکثیر پرچم درست کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mjrd.persianblog.ir/post/893</link>
      <author>ج</author>
      <comments>http://mjrd.persianblog.ir/comments/2600/9347985/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2600.post-9347985</guid>
      <pubDate>Sat, 28 Apr 2012 08:09:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>لینک- خانه به دوش</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://hypertramp.wordpress.com/2012/03/04/%d9%be%d9%86%d8%ac-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%82%d8%a8%d9%84-%d8%af%d8%b1-%db%8c%da%a9-%d8%a7%d8%aa%d8%a7%d9%82-%d9%86%db%8c%d9%85%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9/"&gt;پنج سال قبل | در یک اتاق نیمه تاریک &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mjrd.persianblog.ir/post/892</link>
      <author>ج</author>
      <comments>http://mjrd.persianblog.ir/comments/2600/9320895/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2600.post-9320895</guid>
      <pubDate>Mon, 23 Apr 2012 10:33:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ابو موسا! چه طوری بیاییم؟</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;سر صبح خلق خدا &amp;nbsp;با اخم و بی اعصاب و کسل توی اتوبوس شلوغ در نوسان بودند و &amp;nbsp;رادیو هم &amp;nbsp;روشن بود و خبرنگار از سواحل مرجانی و آب&amp;zwnj;های زلال و هوای بهاری&amp;nbsp; و باد خنک ساحل به دریا گزارش می داد و با شنیدن حرف&amp;zwnj;هایش آدم احساس بدبختی می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;کمی بعد خبرنگار گفت که خیلی خوش حال است. که چی؟ پس من باید خوشحال باشم؟ ادامه داد که جزو معدود خبرنگارانی است که این فرصت را داشته تا از جزیره&amp;zwnj;ی ابو موسا گزارش تهیه کند. آها! ماجرای ابو موسا است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بحث کشید به تاریخ مالکیت ایران بر این جزیره و سن و سال وزیر امور خارجه امارات و این حرف&amp;zwnj;ها. خانم صداقتی هم اعلام آمادگی کرد که اگر رادیوی ابوموسا راه اندازی شود حاضر است تک نفره مجری برنامه&amp;zwnj;های آن جا شود و من هم همین جا اعلام آمادگی می&amp;zwnj;کنم که حاضرم به این وظیفه ملی میهنی ام عمل کنم و در ابوموسا گردش کنم. کی گفته بود باید &amp;nbsp;شرایطی فراهم شود تا هر ایرانی در ابوموسا عکس یادگاری داشته باشد؟ آقا تا باشه کشورم از این وظایف بر عهده آدم بگذارد. مخصوصن که گزارش&amp;zwnj;گر می&amp;zwnj;گفت سواحل ابوموسا از کیش هم بهتر است و از توی هواپیما می&amp;zwnj;شود کف دریا را دید. بس که در خیال سواحل زلال مرجانی و امواج دریای جنوب بودم، صندلی روبه رویم خالی شده بود و متوجه شدم چند نفر با تعجب نگاهم می&amp;zwnj;کنند که &amp;nbsp;من چرا هنوز &amp;nbsp;ایستاده&amp;zwnj;ام و لبخند می&amp;zwnj;زنم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mjrd.persianblog.ir/post/891</link>
      <author>ج</author>
      <comments>http://mjrd.persianblog.ir/comments/2600/9320689/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2600.post-9320689</guid>
      <pubDate>Mon, 23 Apr 2012 09:49:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مصر</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://mjrd1.persiangig.com/image/mesr1.jpg" alt="" width="287" height="212" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;به نظرم مردمی که سر از روستای کویری مصر در می آورند بیشتر زیر نفوذ نام پر ابهت مصر هستند تا چیز دیگر. مثلن اگر اسمش حسین آباد بود شک دارم این قدر برای تور های بیابان گردی جذابیت داشت. حتا گویا نام قبلی اش &amp;laquo;مزرعه یوسف&amp;raquo; بوده. لابد طرف گفته خب! من که یوسفم و چرا این جا مصر نباشد؟ 45 کیلومتر تا خور فاصله دارد و مدتی است مقصد تورهای بیابان گردی و سافاری &amp;nbsp;مردم شده. در رستوران بالی خور با یک گروه خانم میان سال و پیر و به نظر پولدار هم&amp;zwnj;سفره شدیم&amp;nbsp; که برای تور دو روزه کویر نفری 120 هزار تومن داده بودند که شامل یک شب اقامت در بالی هم می شد. گفتند شتر سواری هم کرده اند. از مصر می آمدند. اگر منظور دیدن تپه های شنی&amp;nbsp;بی آب و علف &amp;nbsp;و شتر سواری باشد ، مرنجاب کاشان را ترجیح می دهم. شنیده بودم مصری ها به جز شتر، موتور چهار چرخه هم کرایه می دهند که هر چه گشتیم فقط شتر بود و موتور پیدا نشد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;برای خلوت گزینی در حاشیه کویر هم خیلی گران تمام می شود. هزینه یک شب اقامت در یکی از خانه های بازسازی شده ی روستایی نفری 60 هزار تومان. فکر کنم در کاروانسرای مرنجاب اتاقی 40 تومن بود و آدم را سرشماری هم نمی کردند. برای خودش سرگردنه ای است. شاید هم دید ما که مشتری نیستیم و&amp;nbsp; یک عددی پراند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نتیجه اخلاقی این که در انتخاب نام روستای خود دقت فرمایید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;عکس بالا اگر کیفیتش خوب نیست تقصیر پرنده است که نگذاشت نزدیک شوم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mjrd.persianblog.ir/post/890</link>
      <author>ج</author>
      <comments>http://mjrd.persianblog.ir/comments/2600/9314642/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2600.post-9314642</guid>
      <pubDate>Sun, 22 Apr 2012 07:53:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>لاگ</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;مامان می گفت: دست کار می کنه، چشم می ترسه. دیروز&amp;nbsp;ظهر که رسیدیم خور &amp;nbsp;چشمم خیلی &amp;nbsp;ترسید. کارهای زیادی مانده بود و می دیدم پیگیری های تلفنی فایده ای نداشته. ترکیب زندگی در شهرهای کویری و زندگی در شهرستان های کوچک، خرج کردن را برای شان سخت کرده بود. در چشم شان خرج کردن صد هزار تومن&amp;nbsp; خیلی اسراف بود. کمی طول کشید تا قانع شوند وقتی زمان کم است باید بیشتر خرج کرد. به هر حال امشب تقریبن کارها تمام شد و همه چیز برای فردا آماده است. خیلی کار بود&amp;nbsp; واقعن. به خصوص فکر نمی کردم حفاری و کابل کشی به این خوبی جمع شود. دست کار می کند و چشم می ترسد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;به نظرم آمده بود کارگرهای شان عجیب تنبل اند. دیر سرکار می آیند و زود می روند و یک لحظه بالای سرشان نباشی از کار کم می گذارند. پرسیدم &amp;nbsp;فقط این ها این طوری اند؟ گفتند بیشترشان کم کارند. کسی از صاحب هتل بالی که تنها هتل توریست پسند اینجاست نقل کرد که چه&amp;nbsp; خون دلی خورده از دست عمله و کارگر اینجا. حالا می بینم چند نفر از همکاران &amp;nbsp;چه قدر زحمت کشیدند و چه قدر در کارشان جدی و مصمم بودند، کم حرف، پرکار و کاملن موثر.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نجارهایی هم که خیر سرمان از اصفهان آورده بودیم بدتر از همه. نزدیک بود دعوای مان بالا بگیرد و تهدید کردند که ول می کنند و می روند. &amp;nbsp;چاره ای نبود و &amp;nbsp;کوتاه آمدم &amp;nbsp;و حرص خوردم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;ظاهرن یک وقتی نخلستان های پهناوری داشته اند. در سرمای بی سابقه ی سال&amp;nbsp; 86 نخل های صد ساله را سرما می زند و بعد آتش سوزی می شود و خلاصه چیز&amp;nbsp; مهمی باقی نمانده. وسط یکی از میدان های شان دو گنبد بزرگ مربوط به دو آب انبار قدیمی است. شنیدم کسی به شوخی نامی به میدان داده که یادآور شباهت این سازه های قدیمی &amp;nbsp;با سینه خانم هاست. بعدن این طور که فهمیدم خیلی های دیگر هم اشاراتی به این &amp;nbsp;شباهت کرده اند و &amp;nbsp;نام های مشابهی روی&amp;nbsp; این میدان گذاشته اند. الان واقعن نمی دانم اسم رسمی اش چیست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;فرصت نشد زیاددر&amp;nbsp;شهر&amp;nbsp;بگردیم. فردا صبح هم راه می افتیم و&amp;nbsp;&amp;nbsp;برنامه این است که&amp;nbsp;&amp;nbsp;برویم مصر. 45 کیلومتر تا خور فاصله دارد و شن زاری است در ژانر مرنجاب. شن درست است یا ریگ؟ ما به سنگ های گرد کنار رودخانه ریگ می گوییم .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;همین ها. ظهر توفان شد و گرد و خاک کورمان کرد و بعد باران گرفت و شب هوا صاف شد و &amp;nbsp;حالا هم &amp;nbsp;شعرای یمانی ...هیچی! باز ابر شد. شعرای یمانی بالای سرمان می درخشید و &amp;nbsp;خوابم هم پریده .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mjrd.persianblog.ir/post/889</link>
      <author>ج</author>
      <comments>http://mjrd.persianblog.ir/comments/2600/9307895/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2600.post-9307895</guid>
      <pubDate>Fri, 20 Apr 2012 22:59:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تماشا</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://mjrd1.persiangig.com/image/139-01221.jpg" alt="" width="354" height="263" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بین عکس&amp;zwnj;هایی که دیروز گرفتم از این بیش&amp;zwnj;تر خوشم آمد. گیرم عکاسی از گل و گیاه در این اوضاع دیجیتال خیلی خیلی معمولی و تکراری باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اطراف خوانسار سعی کردم از یک پرنده&amp;zwnj;ی شکاری عکس بگیرم. هوشیارتر از آن بود که بگذارد به فاصله&amp;zwnj;ی مناسبی برسم. در میان بوته&amp;zwnj;های گون ایستاده بودم و نسیمی که به صورتم می&amp;zwnj;خورد عطر&amp;nbsp; تازه ای داشت. عطر این دشت&amp;zwnj;های گون&amp;nbsp; تکراری نمی&amp;zwnj;شود. عطر خنکی بود کمی کوهی&amp;zwnj;تر و تند و تیز تر از چیزی که یادم بود. کمی پرسه زدم &amp;nbsp;و دیدم بهار فرصتی برای گل&amp;zwnj;هاست که قد بکشند و فرصتی است&amp;nbsp; برای خارها که گل بدهند. در این فکرها &amp;laquo;فرصت&amp;raquo; کمی پر رنگ&amp;zwnj;تر شد و فکر کردم اگر کسی واقعن فرصتی نداشته که حتا برای یک بار در زندگی&amp;zwnj;اش گل بدهد حتا یک گل کوچک، باید با چه دل گرمی و امیدی به زندگی ادامه دهد؟ باید به همه فرصت داد چیزی از بهار&amp;nbsp; و خاطره ای از شکفتن را در تن و جان&amp;zwnj;شان ذخیره کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mjrd.persianblog.ir/post/888</link>
      <author>ج</author>
      <comments>http://mjrd.persianblog.ir/comments/2600/9251770/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2600.post-9251770</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Apr 2012 05:41:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خاک این کشور را ترک نکرد</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.alarabiya.net/8c/cb/436x328_18928_203528.jpg" alt="" width="266" height="200" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به دلایل نامشخص امام موسی صدر از بازداشتگاه اول خود به زندان ابوسلیم منتقل شد. اطلاعات دریافتی نشان می دهد وی تا سال 1997 در این زندان به سر می برد و زنده بود اما در این دوره از بیماری دیابت خون به شدت رنج می برد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او پس از مدتی به دلیل قطع شدن داروهایش درگذشت. تاریخ مرگ او اما به شکل دقیق مشخص نیست اما به نظر می رسد وی در ابتدای دهه گذشته درگذشت.&lt;br /&gt;سلول امام موسی صدر به سردخانه ویژه مانند سردخانه های بیمارستان ها مجهز شد. پس از آن زندانبانان او برای یک دهه کامل همچنان از جسد او مراقبت می کردند. هنگام وقوع انقلاب در 17 فوریه سال 2011 زندانبانان همچنان از جسد امام موسی صدر مراقبت می کردند. این مراقبت ها تا شب 22 آگوست زمان سرنگونی رژیم قذافی و تسلط مخالفان بر طرابلس ادامه داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این تاریخ و همزمان با عملیات گسترده نیروهای غربی&amp;nbsp; زندان ابوسلیم به شدت بمباران شد و به شکل کلی ویران شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جسد او در روزهای پایانی درگیری به همراه دهها تن از اجساد به حیات زندان منتقل شد. چندین شاهد عینی تاکید کردند عمامه مشکی و عبایی که بر تن امام موسی صدر بود را مشاهده کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.alarabiya.net/articles/2012/03/27/203528.html"&gt;از این جا&lt;/a&gt;. ممنون از حامد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mjrd.persianblog.ir/post/885</link>
      <author>ج</author>
      <comments>http://mjrd.persianblog.ir/comments/2600/9179719/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-2600.post-9179719</guid>
      <pubDate>Wed, 28 Mar 2012 05:03:09 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
