مقدمه‌ی حذف شده‌ی کتاب زمین انسان‌ها

این متن را مدت ها پیش تایپ کردم و یک نسخه ویرایش شده اش را آپلود کرده بودم که حالا ان سایت از دسترس خارج است. امشب با بهمن شفا حرفش شد و هول هولکی نسخه اولی را پیدا کردم و حالا باشد تا باز یادم نرفته.

روژه کایوا

 

ظاهرا سنت اگزوپری از اوان کودکی نسبت به مقام  نویسنده حرمتی مذهبی در دل داشته و در تمام عمر خود معتقد بوده است که همان عمل نوشتن مسئولیتهایی سخت سنگین در بر دارد.

کودکان و ساده لوحان متن چاپ شده را از ادبیات تمیز نمی دهند. هر آنچه چاپ شده باشد در نظر آنها اعتباری دارد که بعد ها به مجازی بودن آن پی می برند. در دل استرالیا قبایلی هستند که در آنها ورود نوجوانان به سلک بزرگ سالان با مراسمی انکارگر همراه است.  و آن عبارت است از اینکه به جوان نو وارد فاش سازند که نه خدایی در کار است و نه ارواحی و او می تواند سر و صداهای عجیب و غریبی را که تا آن زمان اسباب وحشتش بود با وسایلی که در اختیارش گذاشته می شود در آورد و خردسالان و نوجوانان دیگر را بترساند و قادر است که اشباح سفید و هولناکی را که به وحشتش می انداخت اکنون خود با آغشتتن اندام با رنگهایی که به او می دهند به میل و ابتکار خود و پوشاندن چهره با صورتکهایی که رمز ساختن آن ها آموختنی است پدید آورد. اگر درست به خاطر داشته باشم سترلف که گفتارهای مربوط به این مراسم تحلیف خشونت بار مصیبت گونه را به دقت نقل می کند از احساس جوانان قبیله لویتجا (یا آراندا) به هنگام کشف خلائی که پیش پاشان پدید می آید و به دست آوردن قدرت به وحشت انداختن و متعجب ساختن ساده لوحانی نظیر آن جه خود تا روز پیش بودند ذکری نمی کندبا این حال اسباب پریشانی به این مایه غم انگیز کمتر می شناسم. هر آن چه تا آن وقت با ترس و لرز مورد احترام و ستایش بود ابهت و اعتبار خود را از دست می دهد. اما این خواری معبود با ارتقایی قطعی همراه است. در مقابل شرکت دادن نو آموز در فریبکاری به او توضیح می دهند که تا کنون فریب خورده است و حق رسمی و قانونی فریب دادن دیگران را به او تفویض می کنند. این داد و ستد به هیچ روی منحصر به بادیه نشینان استرالیای مرکزی نیست. بلکه در شهرهای بزرگ ممالک متمدن نیز داوطلبان گذار از مراحل افتخار آمیز با آن روبه رویند. هر چند به صورتی خفیف تر که نسبت به رسم منسکی استرالیایی عبور از مراحل را معتدل تر می کند. نو آموز به خلاء پی می برد در عوض از پیش درآمد قدرت برخوردار می شود: قدرتی که نزد وحشیان بر نیرنگی غاصبانه استوار است و دز دستگاه های مدنی جوامع نو بر مبالغه در بزرگ نمودن قدر خدمت و دشواری انجام دادن آن. مبالغه ای ظریف و مدام و مبهم و ناملموس اما سر انجام چشمگیر. این مبالغه آشکار با پنهان داری عمدی امتیاز های متعلق به خدمت همراه است. بدیهی است که آشکاری این گونه تحول ها که شخص را به آن سوی مرز نامرئی می جهاند به اندازه صورتکی یا لایه رنگی نیست. اما توانایی استتار و تغییر شکل آن به همان اندازه بیشتر است.


حال نوجوانی هم که به ادبیات اعتقاد دارد و به نوبه خود نویسنده می شود غیر از این نیست. او همان حرمتی را که به کشیش و معلم می گذارد نسبت به کتاب در دل دارد. کتاب برای کودک خاصه در روستا چیزی بس کمیاب است. و اگر هم چند کتابی پیدا شود همه از یک نوعند. کودک می پندارد که ادبیات سراسر کیفیتی جز همان کیفیت چند مجلدی که او می شناسد ندارد. همان چند کتابی که درون مایه کاینات را به او می آموزند و او را به دانش و تجربه های بزرگ سالان و دانشمندان راهبر می شود و تکالیف او را به او باز می نمایاند. هیچ شک ندارد که انچه در کتاب نوشته شده است مثل نوشته های کتاب الفبا و سالنامه بی چون و چراست و قدرتی جادویی دارد. این کتب حاوی قانون و دانش و توانایی است. او جز کتب مدرسه اش کتاب دیگری نمی شناسد. سالنامه گنجی بی پایان است. که شامل هزار دستور العمل مفید است. جدول زمانی شخم و پاشیدن بذر و شروع درو و طرز بستن گره های گوناگون و سرگرمیها و بازی های جالب توجه و عکس و سرگذشت روسای کشورهای بیگانه و نقشه هفتگی آسمان که ستاره ها در آن روی چهار گوشه هایی سیاه در بالا و حاشیه صفحات به صورت نقاط سفیدی نقش گردیده اند و همه جور دانستنی های مفید  و متین یا مضحک و سرچشمه لایزال عجایب و دروازه های گشوده بر زندگی حقیقی و عظمت جهان. و دیگر کتاب شرعیات است که کودک در آن اصول اعتقاد های مذهبی و فرمان های اخلاقی را به صورت دستورهایی از بر می کند. چنان چه کوچکترین تغییری در کلمات آن جایز نیست بل گناه است.   

بدیهی است نویسنده ای که از کودکی نسبت به متن چاپ شده احترامی چنین ستایشگرانه و خرافی در اطراف خود دیده یا خود در دل احساس کرده است به سادگی از آن دست بر نمی دارد. چه بسا  به سبب همین ساده دلی گاه هوس می کند نویسنده شود فقط باید دید که وقتی بزرگ شد و همچون نوآموزی شیفته افسونگری به آموختن شعبده بازی پرداخت واقعیت ادبیات را چه گونه بر خود هموار می کند.

 

بی شک بیشتر به دیدن سبک سری درک ناپذیر پیشکسوتانش و آگاه نبودن آنها به مسئولیت خود و شیفتگیشان در برابر شهرت و عجب کم قدر آنها اگر به شدت از ادبیات منزجر نشود دست کم به ژرفی سر می خورد. اما به زودی با شرمساری در می یابد که همان معایبی را که چندی پیش در دیگران خوار می داشت در خود او پدید می آید و رشد می کند.دیری نمی گذرد که شرمساری نیز از برکت عادت فراموش می شود. و زمانی که دیگر نوشتن حرفه ای بیش نبود خاطره شوق و حرارت نخستین هم از یادش می رود. باری نوشتن حرفه اش می شود و باید شهرت به دست به دست آورد و خوانندگان بسیار و پول و افتخار. و معدودی که همیشه پاک ترین هم نیستند اصرار دارند که مورد تایید و تجلیل محافل ادبی قرار گیرند و نامشان به پاکی معروف شود. اما سنت اگزوپری از این آموزش معاف ماند. او هرگز به این راه اغوا نشد و حتی می شود حدس زد که این خود داریش مایه رنج بسیارش گردید. به گمان من او به ذات سالنامه و کتاب شرعیات وفادار ماند. هرچند که از کتاب شرعیات بیزار بود و چه بسا هرگز سالنامه باز نکرده بود و ورق نزده بود.منظور من از این وفاداری احترامی است که به کیفیت گرانقدری و درستی درون مایه آن ها داشت  و به دنیای کودکانه و روستائیانه ای که در آن کتاب شرعیات و سالنامه اگر تها متون چاپ شده نباشند اهمیتی رقابت ناچذیر دارند( یا دست کم در زمان کودکی اگزوپری داشتند.) کودک در این دو کتاب به کشف چیزهای آن جهانی و این جهانی می رود. و به سیر دنیاهای پنهان و نمایان می پردازد. و تمامی فضایل ممکن ( از جمله امید) و معاصی متصور ( از جمله شیرینی وسوسه) و طبقات و مراتب گاه غیر منتظر آن ها و نظام اعتقادهای جزمی و مراسم ومناسک شرع و بیان ساده گیرانه رازهای وجود را کشف می کند. و نامعتقدان در آن به رموز نظم فصول و ترتیب کارهای کشت و دیگر امور روستایی و اسرار خواندن صفحه آسمان و انحراف مسیر ستارگان و نیز رموز کارهای عملی گوناگون و تردستیها و سرگرمی های ریاضی پی می برند.

 

اغلب اوقات از این آموزش عجیب نخستین چیزی باقی نمی ماند. کودک بی اعتقاد می شود یا در همه حال علاقه خود را به اسراری که سالنامه بر او آشکار می کرد از دست می دهد. حرفه ای انتخاب می کند که به داشتن اطلاعات تخصصی احتیاج دارد و پرداختن به آن او را از معرفت به جهان پهناور و عام و سطحی و شاعرانه و پاک از حساب سود و زیانی که شاید در سالنامه روستاییش می جست باز می دارد. به اعتقاد من اگزوپری بیش از هر کس دیگر اثر تربیتی کتاب شرعیات و سالنامه را که مکمل یکدیگرند به زندگی انسانی خود منتقل می کند و در آن ادامه می دهد. زیرا خلبان می شود و باکشف زبان رمز ستارگان در سکوت شبها گلیم خود را از آب می کشد. موتورهای وامانده اش را خود تعمیر می کند. یا در تکمیل شهپری و دستگاه باز کننده چرخی و زاویه نگاری می کوشد و اختراع های خود را به ثبت می رساند. و به حل معادله های غامض وقت می گذراند. و صفحات بسیاری را در حل مسایل دشار نظری با اعداد و ارقام سیاه می کند یا به ابداع بازی های تازه با ورق می پردازد و در عین حال از انشاء رسالات مفصل اخلاقی غافل نیست و نوشته هایش جز این ها نیست منتها زیر ظواهر مختلفی که پرواز شبانه یکی از آنهاست چنانکه دژ و شازده کوچولو یکی دیگر است چنانکه زمین انسانها.

منظورم آن است که سنت اگزوپری ذاتا ادیب نیست. خاصه بنا به تصوری که خود از ادبیات دارد. او مرد عملی است که عمل به تنهایی راضیش نمی کند زیرا دریافته است که صرف عمل به تنهایی معنایی ندارد. مهندسی است که به خطر فن کمتر از خدمتهای آن واقف نیست و جنگجوی شجاعی است که نه به ارزش تهور سخت مومن است و نه به اعتبار اطاعت اما سرسپرد گیش به فن قلم به پای آن دوو هم نمی رسد. حرفه اش او را به دقت و ظرافت و باریک بینی و هوشیاری بسیار مجبور می کند و او را بر آن می دارد که از جان خود مایه بگذارد و از سخن پردازی و تکلف سخت بیزار باشد و دوری بجوید.

تلاشهای روزانه اش احساس مسولیت را در او تیز می کند و این نخستین فضیلتی است که نزد بیشتر نویسندگان همچون عضوی بیکار مانده نحیف می شود و به تدریج از میان می رود. او هر روز به تجربه می بیند که اهمال در امتحان هر اهرم و هر دکمه چه عواقب وخیمی ممکن است داشته باشد یا اگر اعراب مراکشی ترسو و بی غیرتش بدانند و زیر دستان غماض و سهل گیرش بشناسند یا رفیقی گمان کند که او بیشتر به فکر خود است تا در غم خدمه چه زیان های جبران ناپذیری به بار خواهد آمد. او قلمرویی از فرهنگی نوزاد را فتح می کندکه هنوز لرزان و سست بنیاد استو ومعمولا کمترین اهمال در آن به نتایج فوری می انجامد.

سنت اگزوپری ادبیات را یک ابزار تمدن می داند.کارهای بزرگ و عواطف انسان ها و شکستها و پیروزی های آن ها به یاری ادبیات از عدمی که در کمین آن هاست نجات می یابند و نوعی موجودیت شخصی کسب می کنند که تابان است و شاخص و همراه درسی که از آن ها حاصل می شود به متنی که از آن پدیدار شده اند افزوده می گردند. نویسند با هنر خود به آن ها شکل دیگری می بخشد و آنها را همراه حکم قاطع و بحث رنگین و داوری باروری در دفتر عظیم و نامرئی تجربه های فرهنگ ثبت می کند. داستان های معنی دار و اندرز های مجرب سالنامه را گرانبار می کند و بر غنای کتاب شرعیات می افزاید چنانچه وقایع نامه ها و کتاب های کهن در چین. سنت اگزوپری هرگز سر آن ندارد که آثار خود را به قصد اعجاب فضلا از استعارات پیچیده و نا مفهوم پر کند و نیز در پی آن نیست که آن ها را با عبارات زیبا و کم معنی بیان کند یا به هزاران ظرایف قلمی و هنر نمایی های تو خالی بپردازد که خریداری جز بیکاران بی خیال ندارد. یعنی اشخاصی که وقت بسیار دارند و غمی ندارند جز آن که گروهی همکار را به تحسین چیره دستی خویش در هنری از مقصد اصلی خود منحرف وادارند.

حرفه سنت اگزوپری جز این است. حرفه ای است دشوار و پر خطر که چنانچه گفتم مستلزم کاردانی و پشتکار و تهور بسیار است. کار او جنگیدن است. قسمت عمده توان او صرف زندگیش می شود و نه صرف نوشتن. بدین سبب از به کار بردن توان ابداع و نوآوری صرف بیزار است. حال آن که این توان چنان مورد افتخار و مباهات شاعران و داستان نویسان است که خوانندگان بیشتر همین را در داستان های ان ها می جویند. او می داند که اصالت در هنر امتیازی نیست و صداقت از آن هم کمتر. در هنر باید وانمود کرد و احساس کیفیات و و حالت ها را برانگیخت و این کار مهارت می خواهد نه صداقت. او نمی تواند غافل باشد- و گواه های بسیاری در اطراف او هوشیارش می دارد- که اگر قهرمان یا قربانی سخت ترین آزمون ها و جسورانه ترین اعمال درخشان و دردناک ترین پیروزی ها برای ماجرای خود از هنر حکایت پردازی بی بهره باشد بر سرآمده هایش خاموش و بی جان می مانند و حتی دروغ هایی بی رنگ و ملال آور می نمایند.به عکس شاهکار های بسیاری از پرداخته های اشخاصی از سعه صدر و شجاعت بی نصیب را خوانده است که نه خود از خطری استقبال کرده اند و نه رنجی برده اما از برکت تخیل و آفرینشی خیالی همه چیز را چنان باز نموده و پرداخته اند که گویی خود آن را تجربه کرده اند. گویی قدرت جعل در آن ها جای فضیلت عمل را گرفته است. این ها هر چند که در چشم دوستانشان اشخاصی کم قدر بوده اند توانته اند به حکایت ساختگی و مجازی که پرداخته اند رنگ و درخشندگی و عمق و جلوه ای طبیعی و واقعی بدهند و این  است نادرستی بنیادیث و قانون خاص ادبیات که به قانون غصب فضایل شباهت بسیار دارد.

سنت اگزوپری با این قانون آشناست. اما هرگز سر آن ندارد که امتیازی چنین گزاف سود بجوید. بدیهی است که چون هنرمندی چیره دست است از توانایی خود بهره می گیرد  و سبک نگارش خود را می پالاید و می پردازد چنان که نوشته هایش به هیچ روی از پیراستگی معنی و حنی آراستگی کلمات خالی  نیست. و نیز در ابداع صورت های خیال در شعر طبعی لطیف و نو آور دارد و به چیره دستی از آن سود می جوید و جای جای خشکی و بی جلایی نثر را ناگهان به تابندگی خاصی روشن می کند. اما هرگز با استفاده از این مواهب که به مفهومی بسیار محدود توانایی ادبی به شنار می روند هدف بنیادین و خاص خود را از یاد نمی برد. این توانایی ها در چشم او ابزارهایی اند که در اختیار دارد تا از برکت بیانی استوار تر و گیرنده تر گروه بیشتری را به شهادت بگیرد و این هدف عمده اوست.

هرچند نیک می داند که قانون بازی د راین عرصه به کل فرق می کند و همه کارها به عهده ذوق محول می شود و فربینده تر آن است که در راه پرداختن و جلا  دادن به آن کوشید و در پی ان نبود که پایه و بهانه استواری برای آن تدارک دید. اما از آراستگی ظاهری و آفرینش تو خالی سخت پرهیز می کند.

سنت اگزوپری در میان ارباب قلم تنها یا تقریبا تنها کسی است که فقط به منظور تعیین و بیان نتایج عملش می نویسد. آثار او گزارشهائی اند و بیشتر به شرح امور واقع شده و به تحقق پیوسته و رویدادهایی بر سر آمده نزدیک اند. او در ((شازده کوچولو)) و ((دژ)) به رغم آنچه ظاهر حال حکم می کند کمتر به قصه پردازی پرداخته است و سهم عامل قصه گونه را به پرداختن و آراستن صحنه ای مساعد محدود کرده است جال آن که حکایت پردازی در پیک جنوب و پرواز شبانه بیشتر دیده می شود و محیط و اشخاص در این دو کتاب برای خود و نه به منظور دیگری وصف شده اند و جای بیشتری را اشغال کرده اند. با این وصف همین دو اثر نخستین او نیز بیشتر رپرتاژند تا داستان. جعل واقعیت در آن ها بسیار کم است. اما این کار در شازده کوچولو و دژ که تجربه ای اخلاقی را به برهنگی فوق العاده ای به نتیجه می رسانند و بیان می کنند هیچ دیده نمی شود.

سنت اگزوپری ادبیات بی پشتوانه را خوار می دارد و تقریبا می توان گفت که از آن بیزار است. او دوست ندارد چیزی بنویسد که زندگیش گواه اصالت آن نباشد یا فرصت نداشته باشد که با نثار جان خود آن را به تحقق رسانیده باشد به این سبب است که نوشته های صرفا ادیبانه در نظر او مظنون است. زیرا خواننده را با نیرنگ به دنیایی سهل و مجازی و فریبکار می برد. سنت اگزوپری یکی از مردانی است که خود را مجبور می کند دقیق و درست باشند. و هرچند تخیل واقعیت را اندکی در چشمشان رنگین می سازد اما هرگز جای آن را نمی گیرد. زیرا واقعیت تمام وجود آن ها را به سوی خود جذب می کند و به شدت. از گروهی است که ساعات فراغت یا کم تلاشی را که در خلال کارشان میسر می شود وقف کتاب می کنند خواه به نوشتن کتاب یا خواندن آن. این گروه خواه کتاب خوان خواه کتاب نویس بیصبرانه در انتظار این ساعاتند. آنها برای غور در تجربه های خود و پدید آوردن اثری  و اینها برای سود جستن از آن تجربه ها و تحصیل وصیت یا اندرزی و کسب تسلایی.

و هنگامی که وقت سرگرمی و تفنن فرا رسد بازی ها فراوانند: مساله های شطرنج و بازی های مختلف با کلمات و تردستیها با ورق و سرگرمیهایی که از قضا در همان سالنامه ها فراوانند و سنت اگزوپری شیفته آن ها بود. آن ها وظیفه خود را بسیار به نیکویی به انجام می رسانند پس حال که چنین است چرا باید ادبیات را به شیوه بسیاری از نویسندگان این عصر به معماهای کلامی مبدل کرد.  می توان ادبیات را در حد خود گرامی داشت. و خدمت دیگری جز آن چه خاص آن است از آن انتظار نداشت. سنت اگزوپری نویسنده ای است که چون به حروف ایمان دارد بازی های واقعی و معماهای راستین با آن ها را ترجیح می دهد. تا جایی که خود از آن ها می سازد و قسمتی از فراست و وقت فراغت خود را به عمد صرف این کار  می کند. او راه ها و هدف ها را از هم جدا می کند. و هرگز انواع خدمت ها و تقدم مراتب را با هم مخلوط نمی کند.

وسواس های سنت اگزوپری در خصوص استعمال کلمات از همین کیفیت ناشی می شود. او از آن بیم دارد که کلمات را از کتب انتخاب کند. و اصرار دارد که واژگامش عصاره زندگیش باشند. او نسبت به وفور هجاهایی که بیش از حد احتیاج پذیرفته شده اند و به چیز دقیقی از تجربه های او دلالت نمی کنند بدگمان است. از کلمه هایی که فاضل نمایان یا فلسفه بافان به صرف این که جایی خوانده اند یا شنیده اند به کار می برند و به خود زحمت نمی دهند که آن ها را در برابر مدلول خود بگذارند و بر آن ها داور شوند بیزار است.

بدین طریق است که سخنرانی ها و کتاب ها عاقبت دستخوش تورم جمله ها و عبارت های فریبکار می گردند.  و معنایی  نادقیق به ذهن عرضه می دارند که مایه سرگردانی می شوند. و با نظم و وزن خود ذهن را دچار وهم می کنند و وجه تمایزی با عبارات دیگر ندارند. از همان کلمات مرکبند و کلمات با همان قواعد در پیوند. خواننده آن ها را همچون پول نقد و حلال مشکلات زندگیش می پذیرد اما در آن ها مایه ای نمی یابد که با کوچکترین رابطه ای با مسایل زندگیش مربوطشان کند. همین که به طمع حصول عصاره ای آن ها را می فشاری و ذهنت می کوشد تا از طریق آن ها بر معلومی روشن و بی چون و چرا دست یابد معنی آن ها محو می شود و تازه می فهمی که حاوی معنایی نبوده اند.

سنت اگزوپری از روی غریزه و انضباط از خطری که گویی هر نویسنده ای ولو بسیار مراقب اندکی قربانی آن می شود پرهیز می کند. و این همان خطری است که خاص حرفه نویسندگی است. و جزیه ای طبیعی در برابر امتیازی است که نویسنده فارغ از مسئولیت و به گرداندن آزادانه کلمه ها و اندیشه ها خو کرده از آن برخوردار است.و این ها چیز هایی است که توان استقامت و مقاومتشان از کف و کرک هم کمتر است. اما او نویسنده ای است به هوای آزاد زنده و با طبیعت در پیکار و با ماشین در جدال و با انسان ها در پیوند. او مردی سخت محتاط است. هیچ کلمه ای را نمی پذیرد و به کار نمی برد مگر آن که ابتدا از کیفیت درست آن اطمینان یافته باشد. انگاری بر خود حرام کرده است که ولو یک کلمه به کار ببرد مگر آن که شخصا قانع شده باشد که این علامت به راستی بر چیزی غیر قابل اشتباه  دلالت می کند. که بتواند آن را به درستی باز شناسد و به دقت نام ببرد و به تضمینی کمتر از این راضی  نیست. بدین ترتیب هرگز کلمه ای را که شنیده یا خواند باشد اختیار نمی کند و برای به کار بردن آن منتظر می ماند تا آن کلمه به پشتوانه خاطره ای در حافظه اش یا نشانه ای در اعماق دلش و اغلب اثر زخمی بر جسمش جان بگیرد.

متانت و گرانقدری واژگان جاری از قلم او همین است. جز به احترام بسیار به آن ها دست نمی زند. گویی واقعیتی که هر یک از آن ها نماینده آن است هنوز پیش چشم اوست و تهدیدش می کند. واقعیتی که چه بسا در عین خطر با آن آشنا شده است. یعنی زمانی که هر فتور درونی بی درنگ با تنبیهی موحش و  بی تناسب با سبب آن مجازات می شود.  این احتیاط و امساک فضیلت نویسنده ای است که حاضر نیست با دیگران جز به شهادت مشاهداتی که خود نفوذ و تسلط آن ها را حس کرده سخن گوید. اما این خود داری نه تنها بر فضیلت نویسنده ای نمی افزاید بلکه آن را بی شک محدود می کند. و هنر او را به قیودی چند مقید می دارد که حاصل آن ها بیشتر جلب اعتماد خواننده است تا برانگیختن تحسین او. این قواعد با شیوه بیانی که ناچار همراه دارند بیشتر از مقوله اخلاق یه نظر می رسند تا از قلمرو زیبایی شناخت. اما این زبان جبران ناشده نمی ماند. واژگان چون با این وسواس و امساک به کار برده شوند، سرانجام قدرتی می یابند که البته چون از خامه قلم پردازان جاری شوند و بی محابا و فقط به قصد زینت و اعتبار ظاهری به دنبال هم ردیف گردند، از آن بی نصیب می مانند ولی آیا سبک سران نمی ترسند که آذین هایشان چون از گرانی خاکی بی بهره شوند جز مجموعه ای از علایم بیش از حد سبک و میان تهی نباشند؟

اما چه سود. چیزهایی که این کلمات نماینده آنهایند با این کار عوض نمی شوند. آن ها وزن و عمق و خواص لایتغیر و فضایل ناسازگار خود را چنان که بود حفظ می کنند. باقی همه باد هواست. افسوس که انسان در زندگی با این چیزها روبه روست و نه با واژگان و کلمات مطیع و در دست او شکل پذیر.قضاوت نهایی با آن هاست. سنت اگزوپری پشت صفحه فرمان ها و اهرم ها می بایست تصور های نظری دانشمندان را به یاد آورد. تصورهایی که بی شک به آن ها عادت کرده بود. همان ها که بر کاغذ بسیار زیبا جلوه می کنند اما عملی کردن آن ها ممکن نیست. زیرا آن چه می خواهند نه از علم حاصل می شود و نه طبیعت آن را به ما می دهد. هیچ ماده ای نیست که این همه کیفیت های متضاد را مثل سبکی و استحکام و نرمی  و بسیاری خواص دیگر و کم وبیش منتظر و دست نایافتنی در خود جمع کند.  ویژگی هایی که روی نقشه لازم است و مخترع فکرش را هم نکرده بود. مخترع آسوده است زیرا  تا وقتی که کار به کشیدن خطوطی روی کاغذ و نوشتن علایمی روی آن ها تمام می شود، همه چیز به خوبی سازگار می شود.

انسان بی پناه در جهان بی رحم چنان که در طوفان یا در میدان نبرد یعنی در عرصه ای که کوچگترین اشتباه بخشوده نمی گردد کجا می تواند از نوشته نویسنده ای که در عین آسودگی و عافیت در اتاقی گرم و در پناه خطر چنان که مصون از زندگی نوشته است انتظاری داشته باشد. ادبیاتی بی عصاره آزمون و سخت میان تهی و بی حاصل، شاید به کمک اغماضی چند مجموعه ای عجیب از اندیشه هایی تحسین آمیز باشد اما جز تحسین ذهنی آسوده و بی خیال را بر نمی انگیزد و برای کسی که بی صبرانه در تلاش برای حل دشواری های واقعی تر است پر تفرعن و بی جا و غاصب جلوه می کند.

سنت اگزوپری از امتیاز دیگری نیز که با حرفه نویسندگی ملازمه دارد چشم می پوشد. و آن امتیاز آن است که نویسندگان قواعدی را که به خوانندگانشان القا می کنند و انتظار دارند که خوانندگانشان آن ها را بپذیرند خود مراعات نمی کنند. اما ادبیات تا بوده در خدمت ریا و شرم بی جا بوده.  و آن را مباح و این را جایز شمرده است.ادبیات زبونان را مجاز می دارد که جسارت را بستایند و شجاعان را تا بر توانایی ترس اصرار ورزند. و لئیمان را تا بخشندگی را بزرگ دارند و عیاشان را تا در فظیلت پارسایی سخن گویند و پرهیزکاران را تا از عشرت طلبی و شهوترانی تجلیل کنند و همین طور علی غیر النهایه. در ادبیات بی شک به آسانی همچون بهانه ای به کار می رود و وسیله ای برای جبران مافات. اما سنت اگزوپری بیش از هر چیز توجه دارد که درباره آن چه هست دستخوش اشتباه نباشد.

او به هیچ روی پرهیزکاری خودآزار نیست. لذات جسمانی را چشیده و آن ها را دوست دارد. نه از تمتع می گریزد و نه از شراب می پرهیزد. در جای خود از تن آسایی و عیاشی و شکم بندگی روی نمی گرداند. از این گذشته به مهر در اندیشه گرمی و آرامی شیرین خوانوادگی بر گرد چراغ کاشانه خویش است. او به همه شادی ها و شیرینی های زندگی ارزشی بسیار می نهد و بر زندگی احترامی بی پایان می گذارد به پایه ای که گویی پیوسته در تلاش خود داری است که فریاد نزند که « هیچ آرمانی نیست که به قربانی کردن ولو یک جان آدمی بیارزد.»با این حال در کتابش ترجیح تلاش بر آرام و برگزیدن رنج بر لذت و عافیت بر خطر را تعلیم می دهد.

در همان زمان که مردان را به ترک نعمت ها و عافیت ها ترغیب می کند بر ارزش آنچه از دست می دهند تاکید می کند.  از آن جا که هرگز راضی نمی شود آن ها را فریب بدهد واقعیت پیکار را بر آن ها آشکار می کند. هرگز شیرینی کامیابی را پنهان نمی کند و آن را خوار نمی دارد. تکرار می کند که زندگی مقدس است. در اندیشه خلبان هایی است که برای برقراری خط هوایی کشته شدهند و در فکر چهره له شده کارگری  ضمن ساختن پلی. آیا برپا شدن یک پل یا یا چند ساعت زود تر به مقصد رسیدن چند مراسله تجارتی یا نامه ای عاشقانه ارزش آ را دارد که جان انسانی تباه شود؟ سنت اگزوپری بارها این مساله را مطرح می کند و هر بار به ساختن پل و برقرار کردن خطوط هوایی رای می دهد. با این همه به نظر می رسد که اگر به اقتضای حرفه اش مجبور نبود در میان خطرها ی بسیار مسیر خود را رب فراز سرزمین های دشمن یا مناطق ناشناس تشخیص دهد چنین جوابی نمی داد. اگر جز این می اندیشید این طور نمی اندیشید این طور نمی نوشت. پیش از این گفتم که او به عظمت ادبیات ایمان داشت. و بدین سبب قاعده کار خود را بر این اساس گذاشت که همیشه کمتر از آن چه خود  توانسته است از خود بیرون بکشد از دیگران انتظار داشته باشد.

قصد اگزوپری از نوشتنم ان است که انسان ها را به مفهوم و وسعت دامنه تاثیر اعمالشان آگاه کند. او به آن ها تعلیم می دهد که چه چیز باعث جدایی آن ها از هم می شود: نانی که به آن ها می دهند و آن ها بر سر آن با هم نزاع می کنند. و نیز می آموزد که چه چیز آن ها را به هم پیوند می دهدو متحد می دارد: وظیفه ای که بر دوش می گیرند و خود را به انجام دادن آن ملزم می کنند و باعث همکاری و همگامی آن ها می شود. او به دختر جوان خود آرایی که جواهری گم کرده است و می گرید، توضیح می دهد که او بر مرگ خود اشک می ریزد. که او را از همه جواهر ها محروم خواهد کرد. او می کوشد که قوانین دنیای اخلاق را برای همه محسوس و قابل ادراک سازد. قوانینی که کمتر از قوانین جهان مادی یا قوانین مکانیک سخت و انعطاف ناپذیر نیستند، فقط مبهم تر و پیچیده تر ند و پی بردن به رموز آن ها از درک کیفیت بادها و مسایل نامعلوم هواشناسی دشوار تر است. اما این جا نیز چنان که در مورد جهان مادی همه چیز با همان دقت و باریکی پنهان و پراکنده به هم می رسد و هیچ چیز بلاتکلیف نمی ماند و از بین نمی رود.

سنت اگزوپری به آسانی زیر بار نمی رود که فایده و گران سنگی کتابهایش از کتاب الفبا یا سالنامه یا کتاب شرعیات کمتر باشد و بدین سبب قصدش از نوشتن آن ها این است که انسان ها را برای مقابله با آزمون ها نیرومند سازد. همان آزمون هایی که آدمی به سبب سرنوشت پر تضادش که حیوانی هوشمند است با آن ها رو به رو می شود. زیرا هیچ چیز نیست که حیوان را به ساختن پل ها و برقراری خطوط هوایی برانگیزد و نیز هیچ چیز نیست که اورا به نوشتن کتب و پدید آوردن و رعایت تعهد های اخلاقی وادار کند. چون نیک بنگری یک موجود زنده هیچ احتیاجی به چاپ خانه و خط و حتی زبانی ملفوظ ندارد. در نظام جنگل به هیچ روی جایی برای منطق و اخلاق نیست. اما همین که حیوان – معلوم نیست به علت تسلسل و تعاقب کدام اسباب عجیب و ادراک ناپذیر- درصدد برآمد که غریزه را در راه منظوری عالیتر از ارضای احتیاج های فوری مقهور کند کار تمام می شود. پویشی بی پایان را آغاز می کند که مستلزم ساختن پل ها و خطوط هوایی و قطب نما و مالیات و خدمت نظام وظیفه و نظام تفتیش عقاید و کشف قاره آمریکا و فتح قسطنطنیه توسط جنگجویان صلیبی و سپس ترک ها ، و لاینوتایپ و کتاب خانه و تلوزیون و بد بینی و تکفیر یاغیانی است که در عصر تباهی فرهنگ علیه منطق و اخلاق گردنکشی می کنند.

قهرمان از ایمان گریزان دوران الحاد آفرینش خود را دیگر از روی سرمشقی خدایی نمی داند. او برای تمییز دادن خود از حیوان جز راه و کار درازش برهانی نمی شناسد. طولی نمی کشد که ارزش کار و سرسختی لازم برای طی راه دراز را نیز انکار می کند و دیگر انسان را جز جانوری نمی داندکه به شرایط وجودی خود خیانت کرده است. آن وقت است که همه چیز در تمدن انسان ها پوچ و مضحک می نماید. تمدنی که دیگر انسان ها نمی توانند ادعا کنندکه از نخستین روز آفرینش رسالت ساختن آن را داشته اند.

ناگهان چنین می نماید که انسان بهتر بود که آرام گرفته باشد. در این صورت زندگی صادقانه و غرور آمیزی داشت. زیرا طبیعی تر بود. بسیارند کسانی که چون حساب می کنند می بینند در این ماجرا سود بر زیان نمی چربد و نیز همه رنج ها و فلاکت ها و ریا کاری ها وسایل رفاهی را که همان کار بردشان احتیاج زاست جبران نمی کند. به همین سبب کار تصادف نیست که عاقل ترین و مطلع ترین اندیشمندان در جست و جوی تفاوتی میان انسان و حیوانند که زاده تمدنی مطرود نباشد بلکه بعکس وجه تمایزی می جویندکه از این تمدن فرا تر رود و آن را پیشبینی کند و توضیح دهد و چه بسا توجیه کند.تفاوتی ابتدایی که به هیچ روی نه انکار کردنی است نه زدودنی و اگر مهر خدایی برآن نبود از همان آغاز کار، انسان را به کاری جنون آمیز محکوم می کرد. از این منظر شاید به جا باشد که تعریفی را که اندره مارلو به طور پوشیده با این سوال درباره انسان پیشنهاد می کند : که ایا «لذتی که به تنها موجودی که به جاوید نبودن آن آگاه است عطا گردیده از همان آغاز کار با همین توان تمیز که خاص انسان است مختل نگردیده؟» با اهمیتی که سنت اگزوپری به سخن گیومه می دهد نزدیک کنیم. هم جنان که گیومه پس از آن که کالبد بی جان خود را که جز در آرزوی آرام ومرگ نبود چند روز بر برفهای آند پیش می برد، گفت « آن چه من کردم هیچ حیوانی نمی کرد.»

وقتی انسان از توکل به خدا و حمایت او چشم پوشید باید درصدد باشد از حیوان فاصله بگیرد و از آن متمایز گردد. انسان در این هر دو تلاش ماجرای واحدی را پیش می گیرد که از غرور بجا و استقلالی جسورانه مایه می گیرد.  خوب می داند که هیچ اولمپی هرگز خدایگانی نداشته است مگر آن که خود به نیروی تخیل آفریده باشد. اما هنوز بیش از اندازه مبهوت است. هنوز آن قدر قوام نگرفته و کمال نیافته است که بداند دست کم اعتقادش به این بازی های موهوم ، حقیقی و بارور بوده است به همین سبب به قصد آن که خود را در چشم خود بررسی کند و بی گناه بداند چاره ای نمی بیند که جز آن که دلایلی ارزنده و قطعی در حیوانی بودن منشاء خود کشف کند.

 

دفاع از تمدن یعنی مبارزه علیه حیوانیت، مستلزم تن دادن به زحمت و انضباط و استقبال از حوادث کار است. در این پیکار هرگاه به صورت نوشتن باشد ممکن است فدا کردن جان به منزله امضایی باشد که به پیغامی در نامه ای اصالت می بخشد.

در هشتم آوریل 1895 خوزه مارتی شاعر و نویسنده کوبایی که از شانزده سالگی در راه استقلال میهنش زندان و تبعید و اعمال شاقه را تحمل کرده بود به سرکردگی گروه کوچکی از مبارزان به خاک کشورش قدم نهاد. او روح طغیان بود. دوستانش به هر نمهیدی دست زدند تا او را از همراهی خود منصرف دارند. اما او می خواست بجنگد. به التماس از او خواستند که از این کار چشم بپوشد زیرا اگر بمیرد هدفی که زندگی خود را وقف ان کرده بود متزلزل می شد.  در جواب ژنرال ماکزیمو گومز که به او توضیح می داد که وجود او پس از تحصیل استقلال تا چه پایه برای میهنش واجب است ، گفت « شما از خدمت هایی که در آینده در راه میهنم خواهم کرد سخن می گویید. من به این مردم ضرورت مردن در راه میهن را تعلیم داده ام حال چه طور ممکن است که اگر خود پیشاپیش آن ها از مرگ استقبال نکنم ، آ ها جر بیزاری و تحقیر نسبت به من احساس کنند. و اگر آن قدر حقیر باشند که من پشت جبهه مانده و عافیت آن را بر گلوله دشمن ترجیح داده را همچنان عزیز بدارند ، چه طور می توانم به آن ها کمک کنم؟» او با وجود این دید تابناک چه بسیار وحشت داشت که از ان که اشعارش در گوش هم میهنانش « زنگ ناله هایی بی حال و رمق دست دومی را داشته باشند.» از آن بیم داشت که اگر اشعارش پیش از اعمالش شناخته شوند این اندیشه را القا کنند که انشا کننده ان ها مثل بسیاری دیگر شاعری قافیه پرداز بیش نیست.  از این گذشته درباره ادبیات عقیده ای سخت مثبت داشت و ان را تبلیغ می کرد.: « کوه را نباید با ریزش هایش توصیف کرد بلکه عزت و عظمت ان را باید ستود که علی رغم ریزش ها سر بر می کشد، هرچند کرم ایجاب می کند که محل ریزش ها را به مسافر اخطار کرد تا پایش را در راه مجروح نکند.» در نوزدهم مه  نیروهای آزادیبخش ناگذیر در محلی معروف به دوس ریوس با قوای اسپانیا رو به رو شدند. گومز که از بابت بی باکی بیش از اندازه او نگران بود فرماندهی گروهی ذخیره را به عهده او گذاشت. ولی مارتی از یک لحظه غفلت همراهتش سود جست و به تنهایی بر صفوف دشمن تاخت آورد و چنان جسورانه که ابتدا گمان کردنداسبش رمیده است. او به اولین شلیک از پا در آمد.

آنتوان دوسنت اگزوپری در نوامبر 1942 که در آمریکا به سر می برد متعاقب پیاده شدن قوای متفقان در شنال آفریقا پیامی برای فرانسویان تهیه کرد که بی درنگ از رادیوی آمریکاییان پخش شد. و در 29  همان ماه در روزنامه نیویورک تایمز به چاپ رسید. و ضمن آن به هر کس که بتواند سلاح برگیرد تفنگی عرضه کرد و همه را به قیام علیه قوای اشغالگران نازی دعوت کرد و خود داوطلب شد و به همان واحد جنگنده ای که در 1940 قبل از تسلیم فرانسه در آن خدمت کرده بود  پیوست و آن قدر تلاش کرد  و منتقدان را به حمایت از خود بر انگیخت تا سر انجام علی رغم چهل و سه سال سنش که از مرز پرواز گذشته بود خلبان جنگ شد و چنان بود که حتی نمی توانست به تنهایی و بی کمک دیگران در اتاقک هواپیمای یک نفره اش جا بگیرد و لازم بود کسی کمکش کندتا در کشوی بالای سرش را ببندد. فرماندهان و رفیقانش نمی دانستند به چه تمهیدی او را بر آن دارند تا به زخم ها و کوفتگی و خشک شدن شانه و سن زیاد و با پرواز ناسازگارش توجهی بکند و از ادامه ان چشم بپوشد. لاجرم از سر ناچاری با پنج ماموریت اضافی او موافقت کردندبه این شرط که پس از آن از پرواز کناره گیری کند. با این وجود او هشت ماموریت را با موفقیت به انجام رسانید. عاقبت ستاد نیروی هوایی به منظور این که این دیوانه بی باک را به زور اقتضای وظیفه روی زمین نگه دارد او را در جریان اسرار پیاده شدن قوا در جنوب فرانسه قرار داد. اما او تا روز 31 ژوئیه 1944  فرا رسد بار دیگر بر تمایل فرماندهانش چیره شد و بر فراز گرنوبل-آنسی به پرواز درآمد. اما معجزات نیز جاویدان نیستند و او از این پرواز باز نگشت.

  

در دنیایی که برخورداران از امتیازها نیز باید کم کم از انحصار فرهنگ و حق فراغت چشم بپوشند ادبیات ناچار دست خوش تحول های عمیق است. و به تدریج استقلال و کیفیت های خاص خود را از دست می دهد.  و وظایف مهمی به عهده اش محول می شود. گاه به صورت ابزار حکومت ها در می اید و وظیفه انتشار و بیان مرام نظام را به عهده می گیرد و تقریبا همه جا طی تحولی که هیچ پدیده ای را معاف نمی دارد کیفیت یک فراورده صنعتی را کسب می کند. که به مقدار زیاد ساخته و مصرف می شود و باید سود آور باشد و آرمان جویی های قدیمی نویسند در این وضع بی سابقه نفوذ گذشته خود را ندارند. اما گروهی سرسخت که دشمن سازشند و به دفاع از خصایل ارجمند می بالند در اردوگاهی مجزا در پای تنده های بلند آکروپل خود آن جا که زندگی سخت چگال است و دشواری ها و خستگی ها و و پیروزی های خاص خود را دارد ،گرد آمده اند و قوانینی سخت می پیرایند و می پردازند. میان این دو نوع ادبیات (یکی آن که مانند کالایی  به مقدار زیاد تولید و مصرف می شود و دیگری آن که عصاره زندگی است و حاصل برخورد انسان ها با مشکلات ) آمیزه هایی به نسبت های گوناگون سازش ، شبهه نوعی پیوستگی را پدید می آورد.

اما عصیان در این میان بی تاثیر نیست. درست است که بیشتر مردم به به آسانی به ساخته های ماشینی و تصاویر خشونت امیز و بی ذوقانه و افسانه های کم ارج بس فراورده و چاپ خورده ای که به صورت نان روزانه به ارزان ترین قیمت تهیه و به خورد آن ها داده می شود و البته در تهیه آن ها توجهی به تشویق ذوق و تربیت قریحه آن ها نمی شود ،خو می گیرند و گویندگان راز پرداز و پیچیده گو ، که کارشان به لجاج کشیده است به هیچ روی در فکر چشم پوشیدن از شیوه بیان غامض و میان تهی و تردستی های عجیب و غریب خود نیستند. اما اشخاص ساده دل درست اندیش از این هادیان سلب علاقه می کنند ، زیرا آن ها را نسبت به درد ها و احتیاج های خود بی اعتنا می یابند. گاه نوشته های آن ها را به مضحکه می گیرند یا از آن ها بیزار می شوند. زیرا در آن ها جز تردستیهای گمراه کننده شعبده بازان چیزی نمی بینند. آنها  اعتماد از کف می دهند. با این حال اگر نسبت به نقوش نهفته معنی و کشف ناپذیر احترامی ساده لوحانه در دل حفظ کرده باشند هرگز تصور نمی کنند که این نقوش با آن ها ارتباطی داشته باشد.  و از پی بردن به معنی آن ها قطع امید می کنند. به هر تقدیر از آن ها روی می گردانند و این کیمیاگران فاضل نما را به پرداختن و پالودن اکسیر بی حاصل خود وا می گذارند.

دریا نوردی لهستانی به نام تئودوریوزف – کنراد کورزنیوفسکی که با زبانی غیر از زبان مادری خود به تصنیف داستان می پرداخت، در اواخر عمر به نخستین موفقیت خود در جهان ادب دست یافت. او این موفقیت را گواهی دانست بر این که آثارش ممکن است نشان انکار قریحه لطیف باشد ، «اما به هیچ روی خیانتی به احساس اصیل و اساسی و اعتقاد های ابتدایی ، که زندگی را برای توده عظیم آدم ها قابل زیست می کند ، نبوده است.» او خوشنودی خود را از این که کتابش با اقبال خوانندگان رو به رو شده است به بیان زیر اضهار کرد: « همیشه به نهایت درجه از آن وحشت داشتم که نادانسته نویسنده ای بشوم که مورد علاقه گروهی محدود و صاحب سلایقی خاص باشم. چنین مقامی برایم سخت ناخوشایند بود و اعتقادم را به همبستگی  همه مردم در اندیشه های ساده و عواطف صادقانه ، که که اعتقادی سلیم است، لرزان می ساخت.» او اعتقادی راسخ داشت به این که انسان های فعال را نمی توان به آسانی از کارشان منحرف کرد و هنر برای آن ها تجملی بیش نیست  که همچون پاداشی یا ارتقایی یا کامیابی بی نیازی بخشی بعد از کار می آید: « دست های به کارهای عملی این جهانی مشغول را اندکی از کار فارغ داشتن ، و مردان مجذوب به مناظر دوردست موفقیت های مادی را لحظه ای به تماشای شکل ها و رنگها و سایه روشن های اطراف خود خواندن ، و ان ها را به مدت یک نگاه ، یک آه یا یک لبخند ، از تلاش آسوده داشتن، این است هدف دشوار و گریزپای هنر، که نیل به آن به معدودی بس اندک از ما عطا شده است. اما گاه به لطف خدا یا لیاقت خود ، قابل حصول است و هرگاه حاصل شود ، وای که تمامی حقیقت زندگی در آن نهفته است یک لحظه تجلی و نگاهی و آهی و تبسمی و بازگشت به آسایش ابدی.»

منتقدان بارها سنت اگزوپری را با جوزف کنراد مقایسه کرده اند. و این بی شک به سبب شباهت حرفه هایی است که این دو نویسنده بزرگ به آن اشتغال داشته اند. راستی آن است که آن خلبان خط هوایی نیز مانند این دریانورد عالم پیما خوانندگان بسیار داشت. او نیز دوست نداشت که همبستگی انسان ها را در اندیشه ها و هیجان های صادقانه ای که هرکس در زندگی ، جهان را از طریق آن ها ، چنان که از درون پنجره ای تماشا می کند ، پاره کند. او در کارهای خود از مشترک ترین دشواری ها و گسترده ترین اضطراب ها و عانترین شادی ها غافل نیست. با اصرار و تمهید بسیار از پیزهای بعید و انتزاعی سخن نمی گوید. او نیز مانند دریانورد در آثار خود رنج و شرف انسانی و فضایلی را می سراید که در بیکران های ناشناخته به کار می آید. همان فضاهایی که اقتدار انسان ها را در آن ها نفوذی نیست وآن جا که نبودن وسایل مصونیت و رفاه خاص تمدن، مردم را مدام به احتیاط اخطار می کند. اما این سرایندگی هرگز موجب سنگینی آثار او نمی شود.

همان حرمتی که این نویسندگان نسبت به هنر و اثر خود داشتند ، آن ها را به این فکر می انداخت که نباید هنر و اثر خود را از راه سبک سری از اشتغال های عادی زندگی خود ، همان غم هایی که در اوقات غیر از نویسندگی از آن آنان بود، جدا سازند. احتیاط و مآل اندیشی و درستکاری آن ها و خطر هایی که راهشان را دشوار می کرد و مسولیت هایی که ضمن حرفه خود بر عهده می گرفتند ، کار تلفیق را تمام می کرد. سهمی از ماجرا که در زندگی آن ها نهفته بود و به آثار آن ها نیز نفوذ می کرد ، در نظر خوانندگان اضافه وقتی را که از آن ها خواسته می شد جبران می کرد.. این آثار گزارش گونه ها هر قدر هم ابتدا دشوار و رماننده بنمایند این قدر هست که از آشوب زندگی شهر سرچشمه نگرفته اند. خوانندگان از روی غریزه این گواه های رسیده از پهنه پاک آسمان و دریا را تشخیص می دهند و گرامی می دارند. آن ها ناچار پاره ای از آزمون های سترگی را می سرایند که مردان را آبدیده می کنند و علاوه بر الهام شاهکار های هنری ، سرچشمه غرور و افتخار آن هایند.

نمی توان انتظار داشت که نویسنده ای نخواهد به انسان ها ، به جماعتی هرچه انبوه تر از آن ها ، و با جنبه هایی هر چه پاک تر از روح این جماعت هر چه انبوه تر ، سخن گوید. اگر نتواند این جماعت را خوشایند باشد یا توجه شان را به خود جلب کند ، و اگر ، ولو به استوار ترین دلیل از این کار بپرهیزد،  اگر اکتفا کند به این که، یا قصدی نداشته باشد جز این که کنج کاوی های گاه گاهی یا کم اهمیت گروه معدودی تفنن گرایانی غره به غرابت خود را ارضا کند ، بدیهی است که قسمتی از وظایفی را که خاص او می دانند به جا نمی آورد. جامعه به حق معتقد است که منبع ارتزاق و ارضای خواسته های اوست و در عوض از او انتظار دارد که درک و احساس و ارزیابی بهتر کیفیت همه چیز و همه کس را از او بیاموزد.

نویسندگان امروزی ما از سر نخوت یا خود پرستی اغللب حاضر به ادای این وظیفه نیستند. ان ها آثار خود را بیشتر برای رضای شخصی خود می نویسند . شاید جامعه آن ها را بی انصاف بداند که با بی اعتنایی از آن ها روی می گردانند. آن جاست که نویسندگان در چشم جامعه همچون انگل هایی بی حاصل می نمایند که در پی آنند که تا می توانند بگیرند و تا می توانند چیزی در عوض گرفته ها ندهند. به همین جهت جامعه از جیره خواسته و اعتباری که به نویسندگان خود می دهد می کاهد. مگر آن که نویسندگان حاضر شوند که شرایطی شاق را بپذیرند . شرایطی که اگر تا به این پایه تسلیم آسودگی و نخوت و بی علاقگی ، اگر نگویی تحریک گری فضیحت آمیز خود نبودند، چنین شاق نبود. از این گذشته چه کسی می تواند ادعا کند گپکه نویسنده ای که به مباحث پیچیده و مرموز و دور از ذهن عموم می پردازد ، بیش از ترانه خوانی شیرین الحان یا بازیگری زیبا اطوار هواخواه داشته باشد؟ اگر کسی به هر تدبیر متوسل می شود تا خود را در حصاری نفوذ ناپذیر محصور کند ، نباید از نتیجه کار خود بنالد.

اما این استدلال در مورد امثال کنراد و سنت اگزوپری مصداق ندارد. این ها از طریق حرفه و نیز در خلال آثار خود با انسان ها پیوند دارند. آن ها به حرفه ای اشتغال دارند که نه تنها انگل وار از دست رنج جامعه استفاده نمی کنند ، بلکه به عکس جامعه را از کار خود بهره مند می سازند. آن هم نه به طریقی پنهان و کم ارز و به زحمت محسوس ، چنان که در مورد بسیار و کم عیار دیگر ، بلکه به شیوه ای نمایان و سترگ. آن ها هر روز در کرانه های دوردست جهان با خطر های مهلک در نبردند و جامعه را به وضعی آشکار دائما مدیون خود می دارند. اما دین جامعه نسبت به فداکاری های در عین گمنامی کمتر نیست. ولی از خود گذشتگی های بی شمار ناشناخته می ماند.

جازف کنراد و سنت اگزوپری نیروهایی زنده در  دل جامعه بودند. هنر آن ها از برکت این حال قدرت تشعشعی خارق العاده کسب می کند. آن ها به منظور افزودن اعتبار به نوشته هایشان و جلب مستمعان علاقه مند و فراوان برای سخنرانی هایشان، که الحق طویل بود و نه آسان ، احتیاج نداشتند که به دفاتر کاریابی مراجعه کنند و خلبان یا دریانورد گردند. آن ها از همان روز نخست ، حتی پیش از ان که قلم به دست گیرند ، با آغوش باز در حرفه خود پذیرفته شدند. آن ها نیازی نداشتند که هنر نویسندگی خود را در راه حرفه ای بگمارند تا خوانندگان آثارشان را بیهوده و از مسولیت عاری ندانند. آن ها ضمن نوشتن هر صفحه از آثارشان بر کاری یگانه تلاش می کردند، بر اثری ازلی و سخت پیچیده ، که نسل ها در آن پی در پی می شدند و از مدت مدیدی پیش ، هر یک به طریقی جز طریق قلم ، همچون هر فرد از انبوه بی شمار کارگران گمنام ، یکی بر عرشه سفینه اش و دیگری در اتاقک فرمان هواپیمایش ، هم خود را وقف آن می کردند و بدین سب این احساس حاصل می شود که آن ها با نوشتن نه کار خود را انکار می کردند و نه کار همکاران و همراهان خود را و نه آزمون های مشترک دشوار را، بلکه این ها تمام را به شرف و آبروی تازه ای رفعت می بخشیدند، تا مفهوم و ارزش آن ها را نمایان سازند و اطواری ابتدا غیر عادی و هیجان هایی را که به سبب  سرشتشان به خاموشی و فراموشی محکوم بودند ، به صورت نقدینه هایی ماندنی و شاید جاوید مسخ کنند. عجیب نیست که نویسندگانی چنین ، بدین طریق در حفظ و ایجاد اعتماد انسان ها به نوشته سهمی عمده داشته اند. آن ها با دست مایه ای سترگ به این میدان آمده اند . بد نیست به یاد آوریم که امروز انسان ها با شوری سراسر اکرام به جست و جوی کتبی نمی پردازند که با مطالعه آن ها بر دانش و ذوق یا قدرت خود بیافزایند ، به عکس در دریایی از کتبی غوطه ورند که باید از هوشیاری و حساسیت و حتی شخصیت خود در برابر آن ها دفاع کنند. آن ها حق دارند که بدگمان و دشوار پسند باشند.به همین سبب بسیار واجب است که اطمینان خاطر آن ها حاصل شود وآن ها بتوانند با آگاهی انتخاب کنند. شاید عاقبت روزگاری فرا رسد که ادبیاتی با مدینه فاضله در آشتی پدید آید. از میان اشکالی که چنین ادبیاتی ممکن است قبول کند ، شکلی که نویسندگانی پاکباز و پیش پرداز بنیان نهاده اند ، بی شک سخت به جا و درخور آفرین است. نویسندگانی از تبار سنت اگزوپری از هیچ فداکاری دریغ نمی کنند و در استقبال از همه نوع ایثار حریصند تا این شکل ادبی را در پناه اعتراض و دستبرد مخالفان ایمنی بخشند. در دورانی که ادبیات عموما پرده ای است برای راست نمایاندن دروغ و حقیقت جلوه دادن مجاز ، این شرافت و درستکاری تابناک ، گواهی است بر عظمت و استقلال نویسند و اثر او.        

 

        

 

  
نویسنده : ج ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱