باسمه

 

 

رضا خان نام قلدری بوده از حوالی اصفهان. پنج سالی در دوره ی رضا خان سردار سپه برای خودش دم و دستگاهی داشته و باج و خراجی می گرفته. در بین سواران بی رحمش یکی بوده به اسم عباس که سر بریدن آدم ها تفریحش بوده. روالشان این بوده که هر بار مردمی را غارت می کردند، دست و پایشان را می بستند و یکی را می گذاشتند تا بعد از رفتن دزدان طناب دست یک نفرشان را شل کند و بیاید. نوبت این عباس که می شده، برای این که معطل نشود یک تیغی به گردن هر کدامشان می کشیده و قضیه را تمام می کرده و می آمده.
این رضا خان کم کم شعله اش بالا می گیرد و از سران بختیاری هم باج خواهی می کند. هر که هم زیر بار نمی رفت، نعلش می کرده که آدم شود!
بعد از پنج سال این رضا خان مغلوب آن رضا خان می شود. چند ماهی هم جلوی ارتش دوام می اورد تا این که خودش به درک می رود و یارانش هم تسلیم می شوند. 
                                         ***
در بیابانی که کار می کنم یک باغ کوچک و سر سبزی است با درختان انگور و انجیر و انار و گردو ...با یک مزرعه ی یونجه و یک شالیزار کوچک. قناتی دارد و برکه ی آرامی که دور تا دورش را درختان کهنسال سنجد گرفته اند و تویش چند تایی ماهی کوچک زندگی می کنند و رویش سنجاقک ها پرواز می کنند. بقایای چند خانه گلی و قدیمی هم هست و آن ور ترشان خرابه ای که یک وقتی قلعه مانندی بوده. هنوز هم دیوار های سنگی محکمی دارد.
اولین روزی که این جا رسیدم از این باغ و برکه و قناتش تعجب کردم. خیلی مرموز بود. یک بار اتفاقی به پیرمردی بر خوردیم که برای آب دادن یونجه ها و شالیزار آمده بود. معلوم شد که از خشک سالی چند سال قبل که آب این قنات تقریبا خشک شد، چند رعیت ساکن این خانه های گلی رفته اند. او هم هر از گاهی می آید سری به محصولش می زند و می رود. این باغ و قلعه هم سابقه چهار صد ساله دارند و یک وقتی مقر و پناهگاه آن رضا خان بوده و بعد  در دوره محمد رضا هم چند ماهی مقر یک یاغی دیگر  بوده که اسمش را هم گفت و یادم رفته. حالا هم پنج دنگش مال یک دکتر مغز و اعصاب است که اصفهان زندگی می کند و حاضر نیست برای این باغ و قنات پولی خرج کند و رهایشان کرده.
می گفت که این جا خیلی سبز و پر درخت بوده اما آن خشک سالی و این بی کس و کاری نابودش کرده. به نظر من که هنوز خیلی  سبز و زیباست و وسط آن بیابان داغ مثل یک تکه از بهشت است.
                                     ***
چند روز پیش از روی یک پل قدیمی رد می شدم. همان جایی بود که آدرسش را داده بودند. کنار همین پل آن رضا خان یک وقتی بختیاری ها را نعل زده است. و بعدتر، آن رضا خان دیگر، سواران او را کنار همین پل و جاده اش زنده زنده گچ گرفته است. شنیدم  که از درد شکنجه ها نعره می زده اند و ناله زارشان تا دور ها شنیده می شده. الان آن جا تفرج گاهی است؛ قلیان و چای و کبابی.
                                    ***
آن جا به نظرم این حقیقت ساده، بسیار هول انگیز شد. این که، پیش از ما مردمی بوده اند.


 

  
نویسنده : ج ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۳