باسمه

 

برایم عجیب نیست که  گذاشتن این نوشته در این جا این قدر برایم سخت بوده. مال چهار یا پنج ماه پیش است.
                                        ***

- آقای رفیعی! یه لحظه...
- بله؟
- این جا رو امضا کنید.
امضا می کنم و بلافاصله یک کارت کوچک آبی رنگ دستم می دهند. می گوید «خوب! از امروز دیگه شما هم باید کارت بزنید.» کارت موقت است.
با یک جور احساس خفگی از دفتر بیرون آمدم. لعنت به همه آن هایی که داستان هایشان را خوانده ام. در هیچ کدام از آن داستان ها، یک آدم درست و حسابی که هر روز کارت ورود و خروج بزند، پیدا نمی شد.
شاید کلاس سوم یا چهارم دبستان بودم که دایی کتابی برایم آورد: خرسی که می خواست خرس باقی بماند.
بهار که می شود خرسی از خواب زمستانی بیدار می شود و از غارش بیرون می زند. اما جای جنگل قبلی حالا یک کارخانه است و او هم وسطش. خرس را به جای یک کارگر شلخته می گیرند و به او ثابت می کنند که خرس نیست و یک کارگر شلخته پشمالو است که باید اصلاح کند و لباس درست و حسابی بپوشد. خرس تا پاییز سال بعد کار می کند.  و آن هنگام کم کم وقت خواب زمستانیش می رسد و الی آخر.
آن کتاب، نقاشی های زیبا و شاید غمگینی داشت. در یکی از نقاشی ها، خرس اصلاح شده دارد کارت ورود و خروج می زند. همین است که دارد مرا خفه می کند.
                                          ***
دایی هم به سن الان من نرسید. بلند و ورزیده بود و ساکت. عشق کاغذ کاهی بود. اواخر جنگ، شیمیایی شد و فکر کنم سه روزی روی تخت بیمارستان جان کند.
و خرس باقی ماند!


 

  
نویسنده : ج ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۳٠