باسمه

 

زنگ زدند. گفتم کیه؟ گفت: سلام، میشه بیاین دم در؟ دختر بچه ای بود. گفتم: شما؟ تازه رسیده بودم. خسته هم بودم. نمی خواستم به این زودی بروم پایین. گفت: میشه بیاین دم در؟
دختر بچه ای پشت در ایستاده بود. اول خنده قشنگش را دیدم، بعد بشقاب انجیر توی دستش را و بعد تیشرت نارنجی و روسری سبز کمرنگش را. سبز کمرنگ و دایره های سفید.
چشم هایش برق می زد. چشم های شادی بود. لب خندش هم عجیب زیبا بود. خنده ای با دو ردیف دندان کج و کوله ی تازه دائمی شده.
بشقاب انجیر های سیاه را آورد بالا: بفرمایید!
گفتم خیلی ممنون، دست شما درد نکنه!
دوباره خندید. نه! دوباره نخندید، فقط خنده اش درخشان تر شد. گفتم: شما؟ گفت: خونمون اینجاست!
من هیچ کدام از همسایه های ده سال گذشته را نمی شناسم. دخترک خانه رو به رو را نشان می داد.
***
مامان پرسید: کی بود؟
- همسایه روبه رویی برامون انجیر داده.
- دستشون درد نکنه! ...راستی، پارسالم که انجیراشون رسید، برای همسایه ها یکی یه بشقاب دادن.

  
نویسنده : ج ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۸