باسمه

 

 

 

توی خیابان معمولا طرفی را انتخاب می کنم که کمتر مغازه داشته باشد و خلوت تر باشد. وقتی از کنار مغازه ها رد می شوم ویترین هایشان را نگاه می کنم. مثل آگهی های بازرگانی تلوزیون کوتاه و فشرده و پر رنگ و لعاب است. برای همین هر چه هم که طراحش بد سلیقه باشد، به خاطر کوتاه بودنش می شود صرف نظر کرد. سریال 500 قسمتی تلوزیون که نیست.
ویترین هایی را که با دقت می بینم یا مال اسباب بازی فروشی است یا لوازم التحریر فروشی یا کتاب فروشی. توی غذا فروشی ها نگاه نمی کنم. صورت خوبی ندارد. توی شیشه فروشگاه های لباس و بقالی ها و  بانک ها، بیشتر دنبال تصویر کم رنگ خودم می گردم. و به این صورت خیابان طی می شود.
چند روز پیش از جلوی یک جایی رد شدم که شیشه اش آینه ای بود. آن تصویر کم رنگ دکان قبلی ناگهان واضح و روشن شد: جواد رفیعی متعجب از وضوح ناگهانی تصویر خودش،  خنده دار شده بود. قدم ها را تند کردم که بگذرم. بدم نمی امد بیشتر در این آینه نگاه کنم . ولی این یک آینه معمولی نبود. پشتش ممکن بود کسی باشد و بود. تو داری به خودت و اداهای صورتت نگاه می کنی و یک نفر آن پشت ممکن است تو را زیر نظر داشته باشد. این تله ی بدی است. تو خودت را می بینی و او تو را. فیلم «مستر بین» را که دیده اید؟ شاید هم توی این آینه کسی را زیر نظر بگیری. چه زرنگی رقت انگیزی!   
خوب! یک همچین اتفاقی خوب است مسیر ذهن آدم را به چه طرفی منحرف کند؟
من یاد چیز هایی که این جا می نویسم افتادم.
یاد آن نگهبانی می افتم که درباره اش نوشتم. او نمی دانست  من تصمیم گرفته ام درباره اش چیزی بنویسم. برای هم حرف می زدیم. ولی من خائنانه پشت چهره یک آدم معمولی که کمی هم سردش است داشتم حالات او را ثبت می کردم. خیلی بیشتر چیزی که اینجا گذاشتم. «گفتی پسرت عسلویه است؟ چیکاره س؟» آن قدر ازش حرف کشیدم که وقتی ازم دو هزار تومن قرض خواست با رضایت تمام دادم. مطمئن بودم که پس نمی دهد.
حالا مرحله بعد شروع می شود. من می آیم جلوی آینه. نمی دانم چه کسانی  و چه طور مرا می بینند. من که نمی بینمشان. ببین! دو تومن قرض می دی؟!
 

  
نویسنده : ج ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢٦