باسمه

 

شبی قبل از خواب یاد لحظه ای افتادم. حوصله رنگ آمیزی اش را ندارم. چند سال پیش بود؟
امیر خوابگاه متاهلی گرفته بود. من تا چند روز قبلش حتی باور نمی کردم زن دارد چه برسد به این که دختری هم دارد، از بس که همیشه نیشش باز بود! قرار شد چند نفر بروند خانه جدید را برایش آب و جارو کنند و موقع خالی کردن اسباب و وسایل، کمکش کنند. یکی از این چند نفر سیروس بود. سیروس و امیر از دبیرستان هم کلاس بودند، توی دانشگاه هم اتاق شدند. بیشتر اوقات با هم بودند. یار غار وگلستان و گرمابه و این حرف ها.  هر دو خدای سرکار گذاشتن های بیرحمانه. هر دو ادعای ادبیات و داستان نویسی. هر دو حاضر جواب و شلوغ، دشمن هرگونه ابراز احساسات، هر دو نامرد و روشنفکر ضد روشنفکر و آن اول ها هر دو اهل انصار بازی های ادبی و ... 
***
درست یادم نیست. شاید اشتباه کنم. ولی این قدر یادم است که از همان اولی که رفتیم کمک امیر، سیروس به یک اجاق گاز کهنه گیر داده بود. می خواست از آن اجاق زنگ زده یک چیز درست و حسابی در بیاورد. بچه ها می رفتند و می آمدند. تمیز می کردند، شوخی می کردند، وسایل را از توی ماشین کول می گرفتند، مسخره بازی در می آوردند و...و سیروس برخلاف همیشه کاملا جدی و در یک عالم دیگر به اجاق گازش ور می رفت. رفته بود توی راه پله و رو نمی داد کسی برود طرفش. امیر را برداشت که بروند رنگ اسپری بخرند. فکر کنم روز تعطیل هم بود و با چه مکافاتی رنگ قرمز اسپری پیدا کرده بودند و چه قدر خیابان ها را گشته بودند و...برگشتند.
و بالاخره هوا تاریک شد که عملیات رنگ آمیزی اجاق زنگ زده را شروع کرد. گاهی سرکی می کشیدم. رنگ، معجزه ای را که سیروس می خواست نکرد. اجاق کهنه همان اجاق کهنه ی زنگ زده باقی ماند. کل کلی شد و  رنگ قرمز حتی زنگ زیرش را هم نپوشاند. خلاصه خیلی ضایع شد. 
وقتی می خواهید برای مدتی از اسپری استفاده نکنید باید کمی وارونه استفاده  کنید تا رنگ توی لوله خارج شود وگرنه همان جا می خشکد و دیگر به کار نمی آید. سیروس این را نمی دانست. لایه اول رنگ را که زد، گذاشت کمی بخشکد که لایه دوم را بزند و هر دو اسپری را از کار برکنار کرد.
آن لحظه ای را که گفتم، این جاست. شب بود همه خسته بودند ولی نه به اندازه سیروس. پاک اعصابش خورد شده بود. کنار اجاق با هر دو دست، سرش را گرفته بود و به دیوار تکیه داده بود. دو قوطی رنگ اسپری هم کنارش افتاده بود. تسلیم شده بود. امیر  رفته بود کنارش و می گفت که اصلا چیز مهمی نیست.
برای من این درخشان ترین تصویر سیروس است. هیچ وقت سیروس را این قدر آدم ندیدم!
فکر کردم لابد تمام مدت داشته اجاق زیبایی را تصور می کرده که همسر نزدیک ترین دوستش قرار است از آن استفاده کند. یا شاید هم خود امیر!   

اینترنت است دیگر. این هم دو تا از آدرسهای سیروس: اگر اجازه بدهید و ارزیابی شتابزده. توی دومی دارد سفرنامه ژاپن می نویسد.

  
نویسنده : ج ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱٤