لاگ
. . . .
یکی از ارزانترین ماشینهای بازار که در ساختش هر گونه صرفهجویی ممکن لحاظ شده بود. بدنهاش را از ورقهای نازک ساخته بودند و موتورش به زور از پس گردنهها و کولر ضعیفش بر میآمد. آن قدر سبک بود که در جاده وقتی ماشین بزرگی از کنارمان رد میشد، کمی تکان میخورد. برای ما بد نبود. بیش از صد هزار کیلومتر راه برده بودمان. از دست دادنش خیلی متاسفم نکرد. حتا خوشحال بودم که پایان کارش به خاطرهی تلخی سنجاق نشد.
ضربهای ناگهانی و سنگین بود. هنوز صدایش در تنم می پیچد. ماشین از جاده پرت شد و چرخید و غلطید و شکست و له شد و سرانجام روی تپهی خاکی کوچکی آرام گرفت.
درها قفل شده بود. اعظم تند کمربندش را باز کرد و از پنجرهی شکسته پرید بیرون. من ولی نمیتوانستم کمربندم را باز کنم. هشدار داد که بوی بنزین زیاد شده. سحر را دادم دستش و هر طور بود از زیر کمربند صندلیام رد شدم و از همان پنجره خودم را بیرون کشیدم.
شب بود و سرد بود و کسی نبود. گفتم ظاهرن یکی بهمون زد و رفت. عجیب بر خودمان مسلط بودیم!
سحر سردش بود و ترسیده بود و گریه میکرد. خودمان هم گیج و مبهوت کنار جاده ایستاده بودیم. رانندهی مقصر دو کیلومتر پایینتر ایستاده بود. وقتی بهشان رسیدیم هنوز گیج و منگ توی ماشین نشسته بودند. بعدن گفت که خوابش برده بود و بعد از تصادف شوکه شده بودند. ماشینی با وزن زیاد، سرعتی در حدود 160 کیلومتر در ساعت و سرنشینان خوابیده کابوسی است که آن شب قسمت ما شد.
ساعتی بعد سه ماشین پلیس و چند ماشین رهگذر کنارمان ایستاده بودندو متعجب نگاهمان میکردند که سالم از آن آهن پارهی مچاله بیرون آمدهایم. خدا را خدا را کمربند ایمنی!
باقیماندهاش را همانجا به صاحب پارکینگ کاشان فروختم و آمدم. آدم جالبی بود. توی پارکینگاش پر از ماشینهای تصادفی بود. روی دیگر سکه بود. از کنار هر کدامشان رد میشدیم، یکی دو جمله دربارهاش میگفت. (هشدار! چند خط بعدی حاوی صحنه های دلخراش است.) یک پژو بود که همهی سرنشیناناش کشته شده بودند و هنوز آثار خون روی ماشین بود. کامیونی که اتاقش له شده بود و رانندهاش فوت کرده بود، سمندی که دندههای رانندهاش شکسته بود. پرایدی که انگار چرخ شده بود و همین چیزها. دلداریام میداد که عجب شانسی آوردهایم! که امام حسین نگه مان داشته که باید دست کم چند دنده ازمان میشکست و چه جوری اصلن خراش برنداشتهایم؟
*
همین دیگر! در این دو هفته دوست نداشتم بنویسمش.رانندهی مقصر هم آدم بدی نبود. سهل گرفتم. خودم را ملامت می کردم به خاطر همهی آن وقت هایی که تخته گاز رانده بودم. محترمانه با هم کنار آمدیم و تا چند روز بعد گاهی زنگ میزد و حال سحر را میپرسید و من حال پسرش را میپرسیدم که در آن تصادف دو سه تا از دندانهایش آسیب دیده بود.
وقتی آدم خودش مقصر است کار راحتتر است. به خودش وعده میدهد که این بار حواسش را جمع میکند ولی وقتی مقصر نیست، نمیداند باید چه کند. همیشه نمیشودجلوی پیشآمدهای بد را گرفت.
دم را غنیمت شمردن! خدا را خدا را قصه همین است...احتمالن!
