سیبستان

از یک حیاط گلی و برفی رد شدیم. سپس باغ بیبرگ سیب بود و یکی دو خانهی قدیمی و بعد رسیدیم به خانهای چند طبقه و نوساز.
بار اولی نبود که در دهی دور و پرت افتاده و بن بست خانهای مجلل و مدرن میدیدم اما باز جا خوردم. خانهای ثروتمند و فارغ از دهاتیبازی بود. خانه ای گرم و راحت و صمیمی و مدرن با کاناپههای زیبا و نرم. دلسترهای ایستک سر سفره و کوکب خانم زن با سلیقهای است. تلوزیون السیدی بزرگشان اولین چیزی بود که دیدم. مخصوصن که تصویر صاف و درخشانی هم داشت. گیجبازی در آوردم که: چه صاف میگیره اینجا! و میزبان با کمی شرم توضیح داد که شبکههای ایران را از ماهواره میگیرند.
تلفنشان بیسیم بود و راضی بودند الا این که سرعت اینترنت خوب نیست و ای آقا! کجا خوب است؟ تلفن همراه هم از خانه ما بهتر خط میداد. گاز نداشتند. نفت میسوزاندند و چون زمستانها گاهی جاده بسته میشود، گفتند هر خانه ذخیرهی یک سالاش را نگه میدارد.
یکی دو باری که تنها شدیم، همراهم توضیح داد که اصل اصل سیب مال اینهاست و تقریبن همهی سیبهایشان صادر میشود. بعدن خودشان تکمیل کردند که بازار عراق بسته شده و حیف!
جیپیاسشان از مال ما فقط یک مدل پایینتر بود. روی نقشه، سیسخت بیست کیلومتر آن طرفتر بود. البته بیست کیلومتر دشوار که وسطش رشته کوه دنا بود.
دنا مرز جنوبی استان اصفهان و کهکیلویه و بویر احمد است. گفتند برای رفتن به سیسخت جادهای هم هست که زمستانها بسته است. دستکم با ماشین ما نمیشود رد شد. یکی شان گردنهی بیژن را نشانم داد که جادهی خاکی مورد نظر از آن جا میگذرد. وقت فضل فروشی دربارهی علت گذاشتن نام بیژن بر آن تنگه بود که نگرفت و خودشان میدانستند و کمی بعد هر چه فضل بهشان فروخته بودم پسم دادند و کل ماجرای کیخسرو و همراهانش درشاهنامه را از حفظ خواندند. یادم نمیآمد در خانهشان کتابخانهای دیده باشم.
کمی بالاتر از روستا یک یخچال طبیعی و قدیمی بود و کمی پایینتر یک رودخانهی زلال. رودشان به رود دیگری میرسید و دنا را دور میزد و وصل میشد به رودخانهی خرسون و از آن جا میرسید به کارون و میرفت تا خلیج فارس و از تنگه هرمز میرفت به دریای عمان و اقیانوس هند و اقیانوس اطلس و آرام و شاید روی تن نهنگهای سواحل قطب جنوب می لغزید و ..عزت و احترامی و آزادی و اتصال به آبهای کر دنیا. از قدیم بهشان گفته بودند اگر روزی آن یخچال بالای ده آب شد، قحطی میآید. میخندید که امسال تا نزدیک قحطی رفتهاند و کم مانده بود یخچال کلن آب شود و انگلیس چین را به کارشکنی در اجلاس کپنهاگ متهم کرده بود و چین هم تکذیب کرده بود. ولی به هر حال یخچال اینها بعد از سالها نزدیک بوده امسال واقعن از بین برود.
*
سه سال پیش کمی پایینتر از آنجا با اعظم نشسته بودیم و کنسروهای ناهارمان را باز میکردیم. زنی افسار گاوش را میکشید و میبرد و من آن موقع به نظرم آمده بود افق این آدم چه قدر میتواند بسته باشد. تصویر این زن در تمام این مدت در ذهنم بود و فکر میکردم شاید تا آخر عمرش از سمیرم آن سوتر را نبیند و اصلن نفهمد دنیا چه قدر بزرگ است، چه قدر کوچک است یا چه میدانم!
