باسمه

 

 

از آسفالت زدیم تو خاکی. کمی بعد فرمان پیچید توی دشت. خود خود دشت. مزدای روبه راهی بود. شاید یک ساعتی توی دشت و صحرا پیش رفتیم. هیچ جاده ای نبود. فکر کنم ده باری سرم خورد توی سقف تا بالاخره ایستادیم.
گفت: مواظب باش سیگارتو درست خاموش کنی.
گندمزاری بود طلایی. میان گندم ها تک و توک گل های آفتاب گردان روییده بود. خیلی قشنگ بود. فکر کردم: دیگه از این قشنگتر؟
زحمت می کشند. فقط حیف که ما بعدا گوشه ای از این گندمزار را خراب می کنیم.

  
نویسنده : ج ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۸