باسمه

پیش می آید کسی بیاید بالای سرمان و بخواهد درباره ی کارمان چیزکی بداند. حالا یا اپراتور پست است یا نگهبان یا کارمند یا یا مدیر فلان بخش یا یک رهگذر. اگر کاری نداشته باشم برایشان مفصل توضیح می دهم. یک تکه از کابل را می برم. معمولا انتظارش را ندارند. بازش می کنم و تارهای شیشه را نشان شان می دهم. معرکه می گیرم! قطر کابل، تعداد و قطر تارهای شیشه، نوع فیبر و این که چه انواع دیگری هست و چه جوری تست می کنیم و چه جوری جوش می دهیم . کارخانه اش کجاست و برای کجا کار می کنیم و این خط از کجا به کجا رفته و از کجا انشعاب گرفته ایم و  هی! مواظب باش توی دستت نرود و تلفن تصویری؟ بعله البته من از همون تلفن صوتی اش هم خوشم نمی آید و هه هه ...
آخرش همه شان خوشحال و راضی بلند می شوند.  به چه دردم می خورد؟ به چه دردشان می خورد؟ هیچ! فقط دوست داریم در جریان باشیم. چه کسی با دیدن برنامه های علمی تلوزیون عالم می شود؟ روزنامه خواندن و شنیدن اخبار به چه درد می خورد؟ جز همین که احساس کنیم در جریانیم. گاهی می خواهم بین دو چیز فرق بگذارم. بین جیزهایی که می دانم و چیزهایی که فقط در جریانشانم. يک خرده وحشتناک است.
یک بار اتفاق  افتاد که طرفم خیلی کنجکاوی کرد. وسط های معرکه فهمیدم معلم فیزیک است. دیگر سنگ تمام گذاشتم. خوشبختانه کارگاه لنگ بود. کاغذ و قلم در آوردم و با فصاحت و بلاغت در سه ربع ساعت شش واحد مخابرات 1 و 2 را برایش ارائه کردم! باید اعتراف کنم بعد از این همه سال کل سوادم از مخابرات همین سه ربع ساعت بود. حالا شاید ده دقیقه بیشتر. در نشر علم اواخر جوادم. 
در جریان بودن یک جوری است. قرار نیست تاثیری داشته باشی. فوقش یک ناقلی. یک سری اطلاعات داری که بیشتر به کار فضل فروشی می آید. حتی در دوستی هم من یکی جرات نمی کنم از این حد جلوتر بروم.  فقط در جریانم. اینکه عباس بچه دار شده یا محبوبه محمد مرده یا فلانی کجا کار میکند و.... می بینم چیزهایی را که فکر می کنم می دانم در اصل همان چیزهایی است که بیشتر در جریانشانم.
 شاید کسی بگوید «خوب! همین است.» آن وقت می گویم «نه! این نیست.»

  
نویسنده : ج ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۳۱