باسمه

 

یواش و با سر انگشت به شیشه ی در می زنم. خوابش سبک است و سریع از روی صندلی بلند می شود. هنوز مانده تا کاملا بیدار شود. در را باز می کند. منتظرم بود. یک مجوز خاموشی داریم برای ساعت ۴...

  
نویسنده : ج ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢۸