باسمه

 

 

پيرمردی روی پل عابر پياده روبه روی دانشگاه می نشست. مدتی است که نديدمش. مشتريش بودم. جعبه کوچکی داشت که برگه های فال را تويش چيده بود و قفسی و پرنده ای. نمی دانم اسم پرنده اش چه بود. قناريی  مرغ عشق ...نمی دانم. گنجشک نبود.

پنجاه تومن می دادی پرنده را از قفسش در می آورد و می آورد جلو و می گفت «نازش کن!» انگشت اشاره را به آرامی به سرش می کشيدی و پرنده برگه ای را به به منقار می گرفت؛ شاه شمشاد قدان... به منقار می گرفت؛ دل سرا پرده محبت اوست. به منقار می گرفت؛ کلک مشکين تو روزی که زما ياد کند...ناگهان پرده برانداخته ای و ...

ظهری از روی پل رد می شدم. پيرمرده نشسته بود. اول پل قدم هايم را آهسته کردم که آشنايی را که ديده بودم از سر بگذرانم. سلامی کرديم و رفت. نشستم روبه رويش و صد تومن بهش دادم. گفتم «حافظ». يک جعبه جنس بدلی هم داشت که بيشتر همانها دم دستش بود.  برگه های حافظ  را گذاشت رو  و بعد رفت سراغ قفسش. اين بار دو تا بودند. يکی را در آورد. با احتياط دستی به سرش کشيدم. بردش طرف جعبه ولی چيزی بر نداشت. دوباره آوردش طرف من. گفت «يه بار ديگه». باز هم و باز هم ولی چيزی بر نمی داشت. دفعه چهارم به جای نوازش کردن بفهمی نفهمی بهش پس گردنی زدم باز هم زير بار نرفت. برش گرداند توی قفس و آن يکی را در آورد. اين يکی بد تر از قبلی احساسات آدم را به بازی می گرفت؛ مردنی!

گفتم «مثل اينکه گنجشکات خراب شدن.» پيرمرده هم آزرده شده بود. گفت«اون قبليه مرد. اينا رو تازه گرفتم.» دست آخر هر دو از نوازش کردن و پس گردنی زدن به اخلاف بيچاره تترازورها خسته شديم. گفت خودت بردار . برداشتم و بلند شدم. کاری نداشت.

خب! اشاره هايی که آن بالا به شعر های حافظ کردم خيلی دقيق نبود. نمی دانم. همين طوری هر چه به ذهنم رسيد نوشتم. يعنی دقيقا يادم نمی آيد فال هايی را که از پيرمرده گرفتم چه بود. اصلا علت اينکه اين ماجرا برايم جالب است اينجاست که باعث شد از بين همه آن فال هايی که گرفتم يکی همينجوری بيخودی در خاطرم بماند. تا شب بازش نکردم. اين از کلک هايی است که آدم های بدون هيجان به خودشان می زنند. آخر شب رفتم سر کيف و تکه کاغذ را در آوردم. نوشته بود:

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت   وندرآن برگ ونوا خوش ناله های زار داشت...  

  
نویسنده : ج ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٩