باسمه

 

 

* فصل توت است.
* یک سر رفته بودم  پست نیروگاه. دم آمدن، یک نفر سرش را آورد بیرون که: بفرما توت! گفتم: هنوز نرسیده که. آمد بیرون و رفت لابه لای شاخه ها. عجب توتی بود! توت سفید و شیرین و طولانی! یک نژاد خاص از توت. از لطفش کلی شرمنده شدم و خوشحال.
* رفته بودم دیسپاچینگ. توت های سرخ و سیاه روی سبزی شاخه ها و زمین می درخشیدند. آن جا از بس همه باکلاسند این توت ها نخورده می مانند. کمی که پیشروی کردم دلم نیامد تنهاخوری کنم. رفتم دم در و ناظر عزیز را صدا کردم. گفتم یک مشکلی پیش آمده. رنگش پرید. تند تند دنبالم می آمد. وقتی یک مرتبه پریدم تو باغچه دوزاریش افتاد.
کمی بعد یک نفر سرش را از پنجره بیرون آورد که: آقا رحم کن!
* نقشه بردار دست تنها بود، من شدم دستیارش. یک میله مدرج به اسم میر را دستم می گرفتم و او اندازه گیری می کرد. گفتم عجب توتی! گفت: کار که تمامی ندارد، دوست داری یک کم استراحت کن.
دیر می شد. کار را ادامه دادیم. من ولی سعی می کردم هر بار میر را کنار یک شاخه سخاوتمند توت بگیرم و فایده ای ببرم.
* وقتی رسیدم، شرکت تعطیل شده بود. قبل از رفتن گفتم سری به درخت توت بزنم. قبلا کلاس گذاشته بودم و جلوی بقیه نرفته بودم سراغش. حالا اما کسی نبود. خانه خلوت و من سرشار از احساس گناه! قبل از شروع حمله، درخت توت به من حمله کرد. به کوچکترین نسیمی توت باران می شدم. امان نمی داد.
* ما خودمان هم یک درخت کوچک توت داریم، توت سیاه. سولماز برایم نگه می دارد.
                                           ***
برگردم به همان ماجرای اولی. یادم است از نیروگاه که می آمدم احساس می کردم چه قدر همه مهربانند و سخاوتمند. تاثیر بخشش بی حساب درخت توت بود؟ بین درخت های شهروند میانه های فلات ، این یکی فرق می کند. انگار عمدی دارد که حتما شاخه هایش از بالای دیوار ها و لای نرده ها رد شوند. میوه هایش یک جور بخشش بی منت و شیرین و صمیمی و رهگذاریند... هر چند که...نمی دانم...وقتی توی چهارباغ یک لیوان بزرگ شیرموز جلویتان است، فکر می کنید: توت؟ ولش کن بابا!

  
نویسنده : ج ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢٤