باسمه


تا ساعت حرکت اتوبوس برسد برای خودم تو ترمینال جنوب ول می گشتم. برای وقت گذرانی رفتم جلوی «محل عرضه کتب و محصولات فرهنگی سازمان تیلیغات اسلامی استان تهران» و شروع کردم به نسخه برداری از عنوان های کتاب و نوار آن جا. این ها:

زیبایی با آرایش سبز، پرنده بی پرنده، راهنمای قم و جمکران، کاشکی عشق خریدنی بود، آیین دوست یابی، هنر آشپری، بیماری های جنسی زنان، زنان و دختران باهوش هرگز تسلیم نمی شوند، ترانه های مدرن تاکینگ، نهج البلاغه، هنر آشپزی عروس، دیوان ناصر خسرو، آشپزی ایران، بدن سازی و تناسب اندام (آرنولد)، وزنه برداری و پرورش اندام، مفاتیح الجنان، ستاره دنباله دار عشق، برکات حضرت ولی عصر، دایره المعارف بارداری و تولد، فوتبال، راهنمای زائرین، کودک من چگونه نابغه می شود؟ 
ادامه اش:
ستاره شناسی و موفقیت در ازدواج، آگاهی زنان، سیاحت غرب، گرامر انگلیسی آکسفورد، دیدنی ها و شنیدنی های دختران (کاش خریده بودمش!)، دیوان حافظ، یبوست و اسهال، لاغری-درمان چاقی، لطیفه های شکم، سیمای مومنین، زیبا و جوان بمانید، اخلاق در خانه2، پسند ها و ناپسند ها در اسلام، جزیره خضرا، ارتباط با خدا و...
محصولات صوتی-تصویری:
تارزان و شکست هیولاها، نمو، سیب سرخ(گلچین سینه زنی) آوای روستا (ملیحه سعیدی و حوروش خلیلی)، شبنم صحرایی (ملیحه سعیدی)، سامسون و دلیله، اشک ها و لبخند ها و...
یک طبقه از ویترین مخصوص فیلم های هندی است. طبقه بالایش هم چند CD  مداحی و سینه زنی چیده شده. روی میز یک سری قلب چوبی گذاشته اند برای فروش؛ با این اسم ها: زهره، صغری، ناصر، فرزین، پروانه، شیما و...
آن طرفش هم از این قاب عکس های گرد رو میزی گذاشته اند: عکس امام خمینی، آقای خامنه ای، حضرت علی، حضرت محمد، حضرت عباس و... 


یادآوری کنم: محل عرضه کتب و محصولات فرهنگی سازمان تیلیغات اسلامی استان تهران.
 نشد فهرستم را کامل کنم. خیلی با احترام به طرف دفتر امر به معروف و نهی از منکر ترمینال راهنمایی شدم. می خواستند بدانند برای چی این ها را می نویسم. گفتم برای وبلاگم! بعد من می خواستم بدانم این ها واقعا کارمند سازمان تبلیغات هستند؟ گفتند آره. دو اتاق تو در تو بود. در یکی میز و صندلی بود و دیگر را فرش کرده بودند و پشتی گذاشته بودند. آخوند شان هم پیرمرد خندانی بود. حدس زدم روحیه اش شبیه حاجی پاینده باشد. بیراه هم نبود. زبانش را بلد بودم و درآمدم.
                                           ٭٭٭
اول: احتمالا اولین چیزی که خداوندمان در زمین به پدرمان آموخت توبه بود. بعدها به پسر آدم چال کردن مرده را هم یاد داد. وقتی می بینم با یک جنازه مثل یک موجود زنده رفتار می شود دلخور می شوم.  لاشه را هر چه قدر هم که عزیز بوده یا باید سوزاند یا به گور کرد وگرنه کرم می زند و زنده ها را هم مریض می کند.

دوم: آدم نباید وقتی پای حماقت یا چیز های ناخوشایند دیگر مثل رفتار غیر منطقی وسط می آید، خودش را کنار بکشد و منکر سهم خودش بشود. ما همه سهام دار هستیم، ولو یک سر سوزن.

  
نویسنده : ج ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٧