باسمه

 

 

 

توی تاکسی مثل یک آقا -جدی و اخمو- نشسته بودم. که یک نفر از دور دست ها قلقلکم داد. خنده ام گرفت. هر چه بیشتر سعی می کردم مهارش کنم، بدتر می شد. قبلا هم یکی دو بار این جوری شده بودم. فایده ندارد باید خندید. صفحه ای  باز کردم و ادای خواندن درآوردم و خندیدم. لامصب تمام هم نمی شد. خنده انگار انتقام می گرفت. 
                                     ٭٭٭
یک شعری است منصوب به مولانا. ای مطرب خوش قاقا/ تو قی قی و من قوقو/تو دق دق من حق حق/ تو هی هی و من هوهو....
یک وقتی این شعر را می خواندیم. سیامک هم بود و چه می دانی سیامک چیست؟ اگر سرحال باشد، فقط کافی است نگاهش کنی و از خنده دل درد بگیری. خودش به تنهایی یک سلاح کشتار جمعی است. آن روز سیامک مهمانمان بود و وقتی داشت می رفت این را سرود:
ای مطرب خوش قاقا     تا کی برویم آقا
من چند تو را گفتم       پروانه در این باغا
تو چند مرا را گفتی       پروانه در آن باغا

قبول دارم بی مزه است. ولی باید بودید و می دیدید. شاید ما را هجو می کرد یا یک همچین چیزی. این دیگر شد یک مثل خصوصی بین خودمان: «تا کی برویم آقا.» 
                                         ٭٭٭
توی تاکسی نشسته بودم، مثل یک آقا: جدی و اخمو. فکر می کردم: خوب! حالا چند ماهی سابقه کار دارم و چه قدر دیگر مانده تا سی سال که بازنشسته شوم؟ دیدم اووووه خیلی مانده: تا کی برویم آقا؟.... و یک نفر از دور دست ها قلقلکم داد. از نورباران تا احمد آباد خندیدم.  هی خودم را جمع و جور می کردم و باز پق! 
                                         ٭٭٭
یادت به خیر خان! یادت به خیر ...من هم بالاخره نفهمیدم پروانه من در کدام باغا؟

 

  
نویسنده : ج ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢۳