باسمه

 

شبی که داشتم این صفحه را ثبت می کردم، خواب آلود بودم. برای اسم صفحه، دو سه تا اسم الکی انتخاب کردم  ولی هیچ کدام قبول نشد. آدم های بدسلیقه زیادی قبل از من صفحه شان را ثبت کرده بودند. دیدم روی پرینتر توی اتاق نوشته «از گذاشتن کاغذ های تا شده در پرینتر اکیدا خودداری نمایید. فقط کاغذ نو!!!!!!» من هم اسمش را گذاشتم «کاغذ نو».
کاغذهای نو –فرقی نمی کرد  از چه جنسی باشند- خوشحالم  می کردند. برای من این جا البته یک جور دیگری هم کاغذ نو بود. سر همین صفحه، کم کم نوشتن روی کاغذ را کنار گذاشتم و مستقیما شروع کردم به تایپ کردن. به نظرم  نوشته هایم کمی بدتر شدند. آن جوری چندبار بازنویسی شان می کردم. این جوری نه. فوقش چند تا کلمه را پس و پیش کنم. الان دیگر روی کاغذ نوشتن برایم کمی خسته کننده است. حسنش این است که دیگر دورم را کاغذ ها خط خورده نمی گیرند.
یک چیزهایی توی کله ام بود، (منظورم مغز نیست!) می خواستم فقط درباره همان ها بنویسم و جالب اینکه در این چند ماه، فقط درباره همان ها ننوشتم، دقیقا هیچ چیز. نمی دانم چرا نشد.
خوب نمی نویسم. اگر بخواهم کمی خوب بنویسم باید خودم را خیلی خسته کنم. ولی نوشتن را دوست دارم.  معمولا هم تا از کسی نوشته ای نخوانم درباره اش نظری ندارم. اگر چه این هم روش درستی نیست. آن اوایل یک بار از موسی پرسیدم نظرش درباره چیزهایی که این جا می نویسم چیست؟ موسی پاک دل است و گاهی بدجوری دقیق حرف می زند. گفت: نوشته هایت بهتر از خودت هستند.
سعی کردم بیشتر شبیه خودم بنویسم، هرچند که غیر ممکن است. به هر حال حاصل این سعی این شد که این روزها دیدم بهتر است این جا برای تنوع هم که شده اسمش بشود: عابر پیاده.

بگذریم.
داشتم به این بهانه در لغت نامه دهخدا دنبال معنی پیاده می گشتم. یک نسبتی با پا دارد. ولی از آن جالب تر سواره است که یک نسبتی با اسب دارد. اسوار  در پهلوی و اسبارای در اوستایی به معنی برنده اسب بوده و... جالب نیست؟ این که کلمه ها چه جوری ساخته می شوند، هیجان انگیز است. اسب مدتهاست که بین ما جایی ندارد ولی ما هنوز «سوار» اتوبوس می شویم! «سوار» هواپیما می شویم.  
 این بیت را هم از همان جا پیدا کردم:

چو طفل نی سوار به میدان روزگار
در چشم خود سواره و لیکن پیاده ایم
 

  
نویسنده : ج ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢۱