باسمه

 

سعی می کردم ادای یک عابر پیاده با شخصیت را در بیاورم. ( شاید به زودی اسم این جا را هم عوض کردم.)
کمی جلوتر تظاهرات بود. کمی عقب تر هم پلیس ضد شورش. انگاری
هر دو گروه منتظر بودند که من چه موقع به وسط شان میرسم که دعوا را شروع کنند.
و... زدند به تیپ هم. گفتم ای خدا! به این عابر پیاده با شخصیت یک جو شانس می دادی چی می شد؟ 
داشتم با مغازه داری چانه می زدم که در را باز کند که بتوانم بروم تو، که دو سه پلیس با سپر و باتون و کلاهخود دویدند طرفم... در آخرین لحظه جان به در بردم.
 اوضاع که آرام شد آمدم بیرون.
بانک های اطراف صندوق ها را بسته اند و به جاهای دیگری منتقلشان می کنند. بانک سروستان هم رفته ابر  (abar). از جلوی یک موسسه زیارتی رد می شدم. خنده ام گرفت. از ترس کامپیوتر هایشان را در پاگرد خانه بغلی روی هم تلنبار کرده بودند و حالا داشتند دوباره برشان می گرداندند.

 

  
نویسنده : ج ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٠