باسمه

 

 

 

آن سالی که دانشگاه قبول شدم خدا به همسایه مان پسری عنایت کرد. و این پسر شد خط کش خانواده ام برای درک طول تحصیلات من.  وقتی که فارغ التحصیل شدم برای خودش مردی شده بود! گاهی فکر می کنم آن سکون طولانی کمی عجیب بود.

از وقتی آمده ام  زیاد این جا می آید. آن اول ها هر روز یکی از این بازی های کامپیوتری را می آورد که بازی کند. یک بار گفتم هر بازی جدیدی که بیاوری قبلی را پاک می کنم. بالاخره کوتاه آمد. کمی هم فضول است ولی چیزی که گاهی حوصله ام را سر می برد این است وقتی بازی می کند حتما باید کنارش باشم و همراهیش کنم. تازه این همراهی من برای آینده اش هم خوب نیست. مثلا در ماشین بازی کم کم مثل من بازی می کند. مسابقه نمی دهد. به جایش یک تریلی بر می دارد و شهر را ویران می کند و پلیس ها را به دریا می اندازد.

چند بار تلاش کردم که این بازی ها را جمع کنم. دیگر به سن وسال من نمی خورد. به عنوان جایگزین، یک بار صدایش را ضبط کردم. مطمئن بودم که ذوق می کند. تا مدتی کارم این شده بود که هر شب صدای حضرت آقا را ضبط کنم. نیکان و هانی دو پسرخاله ام هم دیوانه این کار بودند. الان سراغ هر نواری که می روم وسطش پسرخاله آواز خوانده.

فکر می کردم پرونده بازی ها را بسته ام که سر و کله این ویتنامی ها پیدا شد که ما آمریکایی ها باید می کشتیمشان. بدون این که به علی بگویم خودم تا مرحله آخرش رفتم. علی نمی توانست راه خروج از مرحله اول را پیدا کند. من هم نگفتم که خودش خسته شود. متاسفانه سولماز حواسش نبود و قضیه را لو داد. حالا به بهانه پیکش هر روز این جا سری می زند که چندتا ویتنامی بکشد. یک بار روی کره زمین جای ویتنام را نشانش دادم. جای آمریکا را هم و جای خودمان را.

به خاطر خودش و خودم خیلی رو نمی دهم. یکی دو صفحه از پیکش را که نوشت می آید کنارم و زل می زند به مانیتور. به روی خودم نمی آورم. اخبار BBC را می خوانم.

-        راستی آقا جواد... شما مرحله 3 رو تا کجا   save کردید؟

-        ...

-        جالب بودا...راستی چندتا جون داشتیم؟

-        ....

-        واقعا من خیلی ترسیده بودم...این دفعه شما اول اون سه تا رو بکشید بعد من می رم جلو...

   نیم وجبی! ...بالاخره تسلیم می شوم. صفحه را می بندم و هر دو آماده می شویم  چند تا ویتنامی بکشیم.

  
نویسنده : ج ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱۳