باسمه

 

یک جایی در سایه روشن شهر  که خانه ها کمتر  و کمتر می شوند، نزدیک نیروگاه یک گوشه دنج پیدا کردند و به نام مبارک انبار تعمیدش دادند. برایش نگهبانی هم گذاشتند و برای نگهبان هم کلبه کوچکی با تخته پاره ها سرهم کردند. فکر کردید تمدن چه جوری درست می شود؟

 یکی دو هفته اول که هنوز هوا سرد بود صبح ها تا بقیه برسند کنار آتشش چایی می خوردم و در مراسم دود صبحگاهی گپی می زدیم. معمولا از پیشرفت کار می پرسید و اصلا هم دست به سر نمی شد. در طول روز کسی را پیدا نمی کرد که اینها را بپرسد. آخر روز هم که عمرا کسی دو کلمه حرف جدی می زد (موقع برگشتن  توی بیسیم ها آواز می خواندند و جوک تعریف می کردند.) در عوض گزارشات من، او هم صبح به صبح از آخرین خبر ها و تحلیل های سیاسی رادیو فردا با نظرات خودش معجون غریبی درست می کرد و همراه چای داغ و دود آتش به خوردم می داد.

می گفت پسرش عسلویه کار می کند و نانواست و وقتی فهمید مجردم اضافه کرد دوتا هم زن دارد.  و مادر این پسر، آن زنی نیست که او در جوانی خاطرخواهش بوده. یک بار ماجرای علاقه اش را به دختری برایم تعریف کرد، مال خیلی سال پیش. به نظرم نصف بیشترش خیال بافی های فیلم فارسی بود. آخرش گفت که طرف را چند وقت پیش دیده و او هم گفته حالا بیا بگیرم.  و او  هم جواب داده دیگه حالا برو (...)  فهمید که باور نکرده ام، تابلو بود. آمد درستش کند. گفت «البته شوخی می کرد. وگرنه چی کم داره که بیاد زن من بشه. ها؟»

 

یک شب، شب خیلی سردی بود. قبل از خواب بخاری اتاقم را زیاد کردم. نصف شب از زور گرما بیدار شدم . تا مرگ در اثر گرما زدگی فقط دو ثانیه فاصله داشتم.

صبح که رفتم سراغش حال همیشه را نداشت. گفت «دیشب آی سرد بود... »گفتم آره!

داشت استکانش را برای من می شست. سرم را برده بودم جلوی آتش که سیگاری روشن کنم. گفت «یه روز یه لری داشته تو بیابون از سرما می مرده که می رسه به آتیش. یه خورده که گرم میشه دستش رو می بره هوا و می گه خدایا! در دنیا و آخرت  آتیشو از ما نگیر.»  

خندیدم. خودش هم خندید. بعد دوباره گرفت و اخم ها رفت تو هم. گفت «دیشب ولی سرد بودا ...»

سیگاری را که روشن کرده بودم دادم دستش و گفتم: آره!

 

 

 

  
نویسنده : ج ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱٢