باسمه

 

 

 

ته ترمينال غرب يک جايی هست به اسم چايخانه سنتی. از سنت يک قليانی دارد و قديم تر ها تير و تخته ای برای نشستن که عجب عالی بود. الان عوض شده و مزخرف.

برای اولين و آخرين بار همديگر را آنجا ديديم.روبه روی من دو صندلی آن ورتر نشسته بود. سرباز بود. هوايش را داشتم . کار ديگری نداشتم.

اول بيشتر تقويم ها دو صفحه ای هست که تمام روزهای سال را توی خودش جا داده. سرش به همان دو صفحه گرم بود. نصف بيشتر روزهای سال را علامت زده بود.سرش را که بالا آورد بی هيچ حرفی خودکاری را که دستم بود بردم طرفش. خنديد. گرفتش و يک روز ديگر را هم علامت زد.

و بعد با فروردين شروع کرديم. فروردينی که جلوی من بود. فروردينی که بخصوص بين سرباز صفرها خيلی آبرو دارد.

با لبخند گفت «فروردين می کشی؟»  پلک زدم يعنی بله و تعارفش کردم.

گفتم خيلی ديگه مونده؟

گفت نه! اگه اضافه خدمت نخورده بودم تا حالا تموم بود.

گفتم چرا؟

گفت آمارم گهيه.

چرا؟ حشيش کشيده بودند. با لرهای پادگان کتک کاری کرده بودند. بعد با ترک ها يک بار شخصا دژبان ها را به فحش هر چه به فکرت برسد بدتر بسته بود. فرار کرده بود از این پادگان به آن پادگان تبعید شده بود و ...

 

توتون میراث سرخ پوست هاست. سرخ پوست های جادوگر و مرموزی که کاستاندا می گوید. یک چیز عجیبی است.با همه عیب هایش هنری هم دارد که اگر گفته نشود نفی حکمت شده! ظاهرا یک رسمی داشته اند به اسم چپق دوستی. دو غریبه می نشستند و با هم چپق می کشیدند و بعد دوست می شدند. کار توتون از این جنبه به جادوگری می مانند. هر چه هم مزخرف تر باشد جادویش بیشتر است. این هم برمی گردد به استعداد بدبخت بی چاره ها برای رفاقت.

به دفترش اشاره کردم. گفتم « گرگ نشسته! اون تو چی داری؟» داد دستم. پر بود از نقاشی غروب و قلب و لب و چشم و ابرو  و یادگاری بقیه سربازها. گفت که چیزی برایش بنویسم. سه صفحه نوشتم. از عاشقانه های ابتهاج و منزوی و مشیری و... حتی عباس یکرنگی و بالاخره یک دو بیتی محرمانه از خودم و چند تا چیز بندتنبانی برای خنداندن محبوب. هرچه که فکر می کردم به دردش می خورد نوشتم. خودم هیچ وقت موردی برای استفاده شان نداشتم. خوشش آمد.

کمی هم از خودم گفتم آن موقع اخراج شده بودم. پریدم دو تا چای هم گرفتم و بعد به اندازه سه چهار فروردین دیگر  هم گپ زدیم. سن و سالی نداشت. برگه مرخصی اش هم جعلی بود. باز هم فرار کرده بود . داشت می رفت کرمانشاه عروسی یکی از فامیل ها.

من کجا می رفتم؟ اصفهان. با یک جور تعارفی گفت که «اصفهانی ها مردم  خوبيند.» گفتم «راحت باش نصف منم کرمانشاهيه.» پسر عجب ذوقی کرد: «گفتم تو اصفهانی نيستی

اصفهانی بودم و نبودم. کرد بودم و نبودم. جنوبی بودم و نبودم. حتی کاشانی بودم و نبودم. اين آخری به خاطر آن خدابيامرز که از بس کاشانی ها را دوست داشت گاهی می گفت من کاشی ام. حتی افغانی هم بودم و نبودم! خودم هم نفهمیدم کجایی ام. شايد اگر من هم می خواستم مثل او برای خودم شهری انتخاب کنم می گفتم تفرش.

 

دم رفتن غافلگيرم کرد. یک خودنویس در آورد و گذاشت جلوم: یادگاری!

گفتم نه غیر ممکنه. اصرار پشت اصرار. گفتم آخه من چیزی همرام نیست. بود. رگ اصفهانی گرفته بود!

یک خودنویس قهوه ای با در طلایی. گفتم باشه پبش خودت.

بلند شده بود که برود دوباره نشست. گفت این قصه داره.

قصه اش این بود که خاطر خواه دختر خاله اش بوده. هم را می خواسته اند. یک روز داشی میگه من می خوامش . اونم معرفت به خرج داده بوده و کنار کشیده. داشی هم آنقدر دست دست می کنه که برای دختر خاله خاستگار میاد و همه چی تموم می شه. گفت فردا عروسیشه دارم برا همون می رم. این خودنویسم اون داده. دیگه پیش من نباشه بهتره.

گرقتمش. جو سنگین بود. برای اینکه عوضش کنم خندیدم و گفتم «خوب پس. حالا حالت خاصه؟» همین به فکرم رسید.

گفت «نه چیزی نیست.» بلند شد که برود ولی ایستاد . من ومنی کرد و دست آخر گفت «یه دختر دیگه هست که...»

   دوباره ساکش را گذاشت زمين و از تو کيف بغلش از پشت  همه عکس های سبيل در رفته برادر ها و عمو ها و رفقا عکس دختری را ذرآورد و داد دستم. اين بشر آخر غافلگيری بود. يک دختر مو سياه با رنگ هايی که زيادی تو چشم می زد. دامن قرمز و تيشرت زرد با عکس ميکی موس. يه وری دراز کشيده بود و يک دستش را گذاشته بود زير سرش. هرچند که زير انبوه موهای سياه و مجعدش دستی ديده نمی شد. چشمش را خمار کرده بود و زل زده بود به دوربين. گفت چه طوره؟ چی بگم! گفتم دختر خوبيه! با رضايت خنديد.گفت آره. خوبه. خنديدم گفتم «شاد زی با سیاه چشمان شاد   که جهان نیست جز فسانه و باد»

ادکلنش را داد دستم. گفت «بزن!» بوی گندی داشت. من که همينطوری هم جواد بالفطرم. يک ذره زدم که ناراحت نشود و برشان گرداندم. عکس را دوباره با دقت زير همه عکس ها پنهان کرد و باز هم يک غافلگيری ديگر: فيسسسسس.  سر تا پا معطر شدم! نصف شيشه را روی من خالی کرده بود.

 

 

ديگر دير شده بود. يادم است که خداحافظی نکرديم . موقع رفتن همديگر را مثل دو دوست قديمی در اغوش گرفتيم و  دست داديم.  گفت « خوب ما بریم آدرس که داری بیا طرف ما. بریم دیگه یا علی»

گفتم یا علی.

 

  
نویسنده : ج ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٧