باسمه

 

 

 

 

کنار یک زمین کشاورزی یک گاو داری پیدا کردم. بعد از مدت ها چندتا گاو واقعی می دیدم. عجب چشم هایی دارند! چه قدر هم بزرگند. عجیب است، ما جداً اینها را می جويم و می خوریم؟ اجداد ما از کجا  فهمیدند که می شود با این جانداران عظیم الجثه همچین معامله ای کرد؟ خودم را جای اجدادمان که می گذارم می بینم دست بالا عقلم به خوردن میوه می رسید. هر سه تا نگاهم می کردند و نشخوار می کردند. کارشان را می کردند. یکی از آن میان کنجکاوتر نگاه می کرد. کمی آن ور تر یک موش بامزه داشت تندتند می جوید. فوقش خیلی کله ام کار می کرد می گفتم موش بخوریم.( موش بخوردت!) یاد کارتون بنر افتادم. البته که بنر سنجاب بود ولی اولش تو یه همچین جایی زندگی می کرد. یک روز مزرعه آتش گرفت و بعد بنر راهی جنگل شد.

از کنار طویله یک جوی آب زلال جاری بود. یک پسربچه هشت یا ده ساله کنارش بازی می کرد. بچه شهر بود. لابد بچه صاحب گاوداری بود یا یک همچین چیزی. سخت مشغول بود.  کنار جوی آب برای خودش تاسیساتی ساخته بود. خانه ای گلی یک طویله ، سد، یک استخر کوچک، یک نهر کوچک و  پل.

نشستم کنارش. از بچگی بدبخت این کارها بودم. بودم؟ من لامصب حتی چند سال پیش پشت بلوک 2 خوابگاه زنجان کاملا محرمانه گل بازی می کردم. الان دیگر آن جا شمشاد کاشته اند. 

نشستم. کمی دست و پایش را گم کرد. اجازه گرفتم و روی نهرش یک پل دیگر ساختم. یک پل کمانی و بسیار  شکیل، انگشت هایم انگار می رقصیدند.  فهمید کارم درست است! به نظرم خوشش آمد. شرط می بندم بعد از این سبک مرا ادامه می دهد. خوب نگاه می کرد.  اسمش مهدی بود. می خواستیم تازه گپی بزنیم و تبادل تجربه کنیم که از دور صدایم زدند. دستم را شستم و رفتم.  

 

  
نویسنده : ج ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱٠