باسمه

 

باز هم از کارم. کارها مرتب عقب می افتد. این هم اولین پروژه فیبر نوری این شرکت است و حساسیت خودش را دارد که خيلی مفصل است. یک سر رفتم شرکت. از مهندس پرسیدم برای تاسوعا و عاشورا هم خاموشی بگیرم؟ گفت نمی دانم از خودشان بپرس.

این طور که شنیده ام کارگرهای خطوط فشار قوی اکثرا از یکی از این دو گرو هند: یا لرند یا گلوگاهی. گروه ما از هر دو طایفه دارد. رییسشان لر است و باقر نام. ناظر پروژه یک بار با خنده در گوشم گفت « شبیه دالتون ها نیستند؟!»

نمی دانستم چه مرگم است. به باقر گفتم برای تاسوعا و عاشورا هم خاموشی داریم. مکثی کرد و گفت باشه، تاسوعا تا ظهر کار می کنیم...

عملا تاسوعا را هم مثل بقیه روزها تا آخر وقت کار کردیم. بی دردسر هم نبود. وینچ تا سه ساعت روشن نشد. وسط بیابان آن هم روز تاسوعا مکانیک کجا بود؟ زیرش آتش روشن کردیم که گرم شود، نزدیک بود آتش بگیرد. روی باطری آب جوش ریختیم. یک باطری دیگر هم با باطری خودش سری کردیم کمی هم بنزين توی هواکشش ريختيم و هر کلکی را که هر کس بلد بود سرش در آوردیم. بالای تپه دود کنان به این فکر می کردم اگر هنوز اسب ها بخار نشده بودند، ما الان به جای ناز کردن این موتوِرِ خدا اسب بخاری، داشتیم سی چهل تا اسب زبان بسته را بی رحمانه شلاق می زدیم. بعد هم کابل کوتاه آمد یعنی مصیبت. بعدش دو سه ساعت هوانیروز اجازه ورود یه محدوده اش را نداد. بیسیم ها را هم درست شارژ نکرده بودند و از کار افتادند ...و روی همه این ها، لر و گلوگاهی بود که یک بند غر می زد که امروز روز کار نیست.

به باقر گفتم برای تاسوعا و عاشورا هم خاموشی داریم. مکثی کرد و گفت باشه تاسوعا تا ظهر کار می کنیم ...ولی عاشورا نه! یعنی بگو میلیارد، میگم نه!

نمی دانم چه مرگم بود. زده بود به سرم.

  
نویسنده : ج ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱۳