باسمه

 

 

 

 

 

شایعه ای است  که دو تا از بزرگترین صندوقهای قرض الحسنه اصفهان در آستانه ورشکستگی اند. این چند روزه امکان نداشت که جمعی باشد و این حرف خودش را وسط نیاندازد. در تاکسی و بانک و بقالی و... همه جا حرف اول همین بود.  بار اول حدود یک ماه پیش بود که خبر را از مدیر بازرگانی شرکت شنیدم. پرسیدم با این همه مشتری؟ گفت خود دولت می خواد.

شاید اگر به من بگویند اداره راهنمایی و رانندگی پشت ماجراست باور کنم. این دو صندوق  که اتفاقا نزدیک هم هستند و  هر دو هم سر راه من، خیابان را بدجوری بند می آورند. 

 

اول) تضاد جالبی است.  از یک طرف آدم جمعیت زیادی را می بیند که همیشه در این دو صندوق رفت و آمد دارند و خیابان های  پت و بهن جی و پروین را بند آورده اند  و از آن طرف بانک های اطراف را می بیند که حتی به ندرت مگسی برای پراندن دارند.

یعد از مدتی بانکها انتقام گرفتند و خدماتی را که قبلا به مشتری های این صندوق ها ارایه می کردند قطع کردند.

 ابن دو صندوق اصلا آن چیزی نیستند که آدم با شنیدن اسم صندوق قرض الحسنه به ذهنش می رسد. نمی دانم. شاید یکی از مهم ترین مراکز رد و بدل شدن پول در این شهر باشند.  با توجه به ادم های دور و برم می گویم که شاید خانواده های زيادی باشند که سر و کاری با یکی از این دو داشته باشند. جاذبه شان حتی بازاریان و شرکتهای خصوصی را هم می کشد. فعالیت اقتصادیشان هم این قدر که شنیده ام روز به روز گسترده تر می شود. ( یا می شده)   

 

دوم) آن وقت ها که هنوز این حرفها نبود به فکرم رسید  شاید بد نباشد به کسی ( شاید عباس یا حامد) بگویم پرس و جویی کند و چیزکی در این باره بنویسد. بین رفقا بالاخره این دو نفر دانشجوی MBA  هسنتد و کمی از مالیات ( مسایل مالی و پولی و...) سر در می آورند.

فکر می کردم که شاید این دو صندوق مثال مناسبی باشند برای موضوع سازماندهی بومی. (زیادی پر طمطراق شد. منظورم یک چیز خودمانی است.)

فکر می کردم – و هنوز هم- که این صندوق ها با توجه به اقبال زیادی که به آنها می شود یک جور بانک خصوصی بومی هستند که حتی  دست بر قضا ، کمی تا قسمتی هم اسلامی  از آب در آمده اند. ( باید در نظر داشت که این یک رویکرد جدید به صندوق قرض الحسنه است وگرنه خودش که قبلا اختراع شده بوده.)

کارهای جالبی هم می کنند. مثلا شنیدم که یکی از صندوق ها چیزی شبیه به  حق همسایگی دارد. یعنی به خاطر مزاحمت هایی که برای همسایه هایش  به وجود می آید، امتیازاتی را برایشان در نظر می گیرد. 

 

سوم)  حالا باید یک نفر می آمد و برای من توضیح می داد که چرا رفتار بانک ها اینقدر ناعادلانه و سودجویانه به نظر می رسد. مثلا اگر شرایط  وام مسکن بانک مسکن و وام مسکن صندوق آل طاها را با هم مقایسه کنید سرتان سوت می کشد. اصلا  و به هیچ وجه قابل مقایسه نیستند. حالا البته جزییاتش را یادم نیست.

تازه این ها پشت سر هم  جایزه های عجیب و غریبشان را هم تبلیغ نمی کنند.

چهارم)  یادم است یک وقتی جماعت چه امیدی به این شرکتهای مضاربه ای داشتند و نتیجه اش هم شد یک عده فراری و زندانی و مردم مال باخته.

پنج) نمی دانم وضعمان چیست ولی این را دیگر می شود فهمید که وقتی در این وضع ( حالا هرچه که هست)  خلایق از چیزی راضی هستند یک خورده بامزه است.

یک ماه پیش که داشتم حرفهای مدیر بازرگانیمان را یک کلاغ چل کلاغ می کردم  یکی از بچه های همکار با ناراحتی گفت که از این شایعه ها قبلا هم بوده. در واقع این مدت هرجا که حرف این ماجرا بود حتما یکی دو نفر پیدا می شدند که معترض پخش این خبرها شوند. و برای محکم کاری هرکدامشان هم حتما به نقل از یک فامیلی که در آنجا دارند خبر را قویا تکذیب می کردند. چیزهایی مثل این که کامپیوترهایشان ویروسی شده و ...  و یعنی که مردم از این صندوقها راضیند. هنوز کسی را ندیده ام که ناراضی باشد. به جایش به بانک مرکزی و دولت بد و بیراه می گویند که معتقند این آتش ها از آن جا بلند می شود. دم در آل طاها یکی می گفت «اگر خاتمی باز هم رای می خواست جرئت این... ها را داشت؟» البته من از مالیات همانقدر می دانم که از لبنیات (مزه اش را دوست دارم.) ولی  این  موضوع مهم است که اصفهانی جماعت از یک موسسه مالی راضی باشد.

 

تمام) پنجشنبه تاکسی ها مسیرشان را عوض می کردند که از جلوی صندوقها رد نشوند. می گفتند شلوغ شده و مردم ریخته اند که پولشان را در بیاورند. می گفتند صندوق محمد رسول الله دو روز است که  به کسی پول نداده. . مردم زده اند و شیشه های صندوق آل طاها را شکسته اند. پلیس آمده و چه و چه...   

 ظهر که بر می گشتم دیدم ترافیک زیاد است گفتم پیاده بروم که بازدیدی هم از محل حادثه کرده باشم. شلوغ بود. کمی بیشتر از قبل. درهای هر دو ساختمان هم بسته بود. شیشه ای هم شکسته نشده بود . بیشتراز  یکی دو تا پلیس هم نبود.( پلیسها روز بعد زیادتر شدند.) به جایش یک عده که احتمالا از کارمندان صندوق ها  بودند سرگرم نظم دادن به مردم بودند. هیچ کس به آنها بد وبیراه نمی گفت. حتی فضای همدلی حاکم بود. شنبه هم سری زدم  صندوق محمد رسول الله بی وقفه و با حداکثر ظرفیت در حال پرداخت بود. یکی از کسانی که امده بود پولش را در بیاورد می گفت « خدا رحم کنه! خود بانک مرکزی هم نمی تونه این همه پول رو بده.» آن طرف تر یکی از کارمندان صندوق داشت روزنامه توسعه را مجانی بین رهگذران پخش می کرد که گوشه اش نوشته بود« قرض الحسنه محمد رسول الله اصفهان پاسخگوی سپرده گذاران است.» خواستم مزاحی کرده باشم. گفتم «تو این شهر کسی چیز مفتی دست کسی می ده؟ » دلخور بود. گفت « بخونید خیالتون راحت بشِد.» دم در را هم چراغانی کرده بودند و پلاکارد زده بودند که پول مردم را می دهند...

 

خوب!      باید حق داد. من هم اگر پولی داشتم حتما از بابت اینکه روز به روز بی ارزش تر می شود و قدرت خریدش کمتر، از بابت این که هر آن ممکن است یک نفر قورتش بدهد و  دستم هم به هیچ جا  بند نباشد و هزار بابت دیگر  هول می شدم. از وسط جمعیت که رد می شدم فکر می کردم که احتمالا مفهوم قرض گرفتن در مقایسه با اعصار پیشین دچار تحولات قابل توجهی شده. احساس کردم که دلم برای خودمان و تلاش های رقت انگیزمان برای معاش مختصری می سوزد. روز به روز سر و شکلمان بهتر می شود و مدرکهایمان بالاتر می رود. خانه ها گرانتر  ماشینها شکیل تر، غذاها گوشت آلودتر و  زنها با رنگ و لعاب تر، با این حال روز به روز فقیرتر  و زشت تر می شویم. کسی این را انکار می کند؟ 

 

 

 کورش عليانی در همين رابطه چيزی نوشته.

 

 

 

 

  
نویسنده : ج ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٢