باسمه

 

 

 

 

 

آدم علاقه مسخره ای دارد که  گاهی درباره اخلاق و عاداتش حرف بزند. معمولا هم پرت و پلا می گوید. مثلا من به سختی با کسی که نمی شناسم هم کلام می شوم.  در این جور موقعیت ها انگار که به خودم می گویم  طبیعیه! خیلی اجتماعی از آب در نیامده ام.

ساعت یک ربع به دو بود  کنار  رودخانه، کاملا اتفاقی دیدمش. ساعت را پرسیدم گفت یک ربع به دو. لهجه اش جنوبی بود. منتظر زنش بود. من هم منتظر ساعت دو ونیم. امتیاز انتظار من این بود که ساعت دو و نیم درست سر ساعت می آید ولی زن آدم لزوما نه. وقتی می رفتم هنوز همان جا منتظر بود.

ازش خوشم آمد. گفتم  کلک سرخ پوستی ام را سوار کنم. سیگاری تعارف کردم. نمی کشید. این هم راه دارد.  راهش این است که  درست وقتی دارید سیگارتان را روشن می کنید اولین سوال را بپرسید. انگار فقط برای رفع تکلیف. معمولا می گیرد. سرتان پایین است و نگاهاتان به شعله کبریت. خدا نکند کسی بفهمد که جوابش برایتان مهم است دیگر بیا و درستش کن. پرسیدم اهل کجایی؟

پارک خلوت بود و آرام  و یک نیمکت رو به رودخانه. بهبهانی بود. گفتم که منم  بهبهان بوده ام. کلاس سوم دبستان. صاف زد توی خال، «پس موشک بارون اونجا بودی.» ای بابا!

 

هنوز سال تحصیلی شروع نشده بود.که رفتیم بهبهان.  توی حیاط بودیم. من و ابوذر و شیما دختر گلی خانم. یه پسره آمده بود دم در و مسخره بازی در می آورد. از اینایی بود که از بچه های سوسول خوششان نمی آید.  دعوایمان شد و کار به کتک کاری رسید. یک تصویر هایی هست که تو کله آدم می ماند. مثلا درست یادم است که بعد از کلی غلت زدن تو خاک و خل کوچه روی سینه اش نشسته بودم و گردنش را فشار می دادم. از اینکه دستهایم این قدر سفید بود تعجب کردم. پسره پاک سیا سوخته بود.

مدرسه که باز شد هم نیمکت شدیم و رفیق. شاید محمد اولین رفیقم بود. بیشتر وقتها با هم بودیم. خانه ها هم نزدیک بود.

گفتم یک دوستی داشتم به اسم محمد برزن. گفت آره... برزن داریم. قیافه اش نشان می داد که بالاخره قبول کرده که یک چیزهایی درباره شهرش می دانم.

               توی کتاب ریاضی سوم دبستان یک درسی بود درباره مکعب و مکعب مستطیل و...

کلی حال می کردم . دو تا مربع توی هم می کشیدی و گوشه هایشان را به هم وصل می کردی یکهویی از کاغذ میزد بیرون، سه بعدی می شد!  هر بار هم نگاهش می کردی رویش یک طرفی بود. روزی شصت تا مکعب می کشیدم. سر آن درس، کلاس توی حیاط پشت مدرسه برگذار شد. معلم  چند جور آجر آورده بود که نشان بدهد مکعب مستطیل یعنی چه. قرار شد برای فردا مکعب های مقوایی درست کنیم. عصر با محمد رفتیم مقوا خریدیم، آبی کمرنگ.  داشتیم به یک چیزی می خندیدم. سرپیچ کوچه بودیم که زدند. هر دو افتادیم. نمی دانم برای چه. فاصله که زیاد بود. زنهای عرب ریختند بیرون و شروع کردند به کل کشیدن. الان یادم نیست یکی بود یا دوتا. چیز مهمی نیست. بیشتر یکی بود. یک ستون بلند دود که رفته بود هوا. رفتیم خانه ما. چشم جایی را نمی دید از بس که غبار توی هوا بود. مقوا را گذاشتم و دویدیم طرف محل انفجار. اینها یادم است: خیابان های پر غبار با فرشی  از  خورده شیشه. صدای آمبولانس و مردم گیجی که گردن هایشان را دراز کرده بودند و یک جا را نگاه می کردند. یکی دو  ساعتی دور و بر محل انفجار پرسه زدیم. فکر کنم یک مدرسه دخترانه بود. نگذاشتند برویم جلوتر . خسته شدیم و برگشتیم. توی راه برگشتن توی غبار خیابان دو  زن که از رو به رو می آمدند توجه ام را جلب کردند.  یکیشان مامان بود.  رفتم طرفشان، قبل از هر حرفی اول یک سیلی جانانه زد. از این کارها نمی کرد... نفهمیدم محمد کجا غیبش زد.

این واقعیتی است که نسبت موشک های آنجا به اینجا مثل نسبت ببر و گربه بود. گفت که آن موقع کلاس اول دبستان بوده. مدرسه شان هم یکی دو خیابان پایینتر از محل برخورد موشک. انصافا بی خودی  نیست که از یک نفر خوشم می آید!  گفتم اگه به خاطر زنت سیگار نمی کشی بگو! راه داره. حیفم می آمد بدون یک دود مشترک بروم. گفت نه نمی کشم. بعد هم یادم نیست سر چه حرفی گفت که دو ماهه ازدواج کرده و زنش هم اصفهانی است. گفتم پس خدا صبرت بده. گفت نه مال اطراف اصفاهانه...

 آدم علاقه مسخره ای دارد که  گاهی درباره خاطراتش  حرف بزند. معمولا هم  آخرش احساس می کند که نتوانسته تصویر درستی بسازد. یک چیز دیگری توی کله آدم است. یک تصویر دیگری است. فکرش را می کنم می بینم اگر قرار بود مردم آلبوم عکسهایشان را به جای اینکه نشان بدهند برای هم تعریف بکنند چه حرف های بامزه و بی ربطی می زدند.

چند سال بعد  دبیرستان که بودم  یک سر رفتیم بهبهان. رفتم در خانه شان. رفته بودند. پیدایش نکردم. خیلی هم نگشتم. کلا من خیلی دنبال کسی نمی گردم.     

 

  
نویسنده : ج ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢