باسمه

 

 

-         امشب چه قصه ای برات بگم؟

-         قصه منو بگو!

-         یکی بود یکی نبود...گفتی چی؟

-         قصه منو بگو.

-         ...یکی بود یکی نبود...زیر گنبد کبود..زیر گنبد کبود...

-         چرا همیشه زیر گنبد کبود؟

-         بیرون گنبد کبود که قصه ای نیست.

-         قصه منم زیر گنبد کبوده؟

-         ...

 

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، شبی بچه ای خواست که با قصه خودش بخوابد. اما کسی قصه او را بلد نبود. همه قصه ها وقتی قصه می شوند که اول تمام شده باشند و کسی به او نگفت که هیچ وقت نباید دنبال قصه خودش بگردد.

یک روز در سرزمینی سربازی به دست سربازان دشمن اسیر شد. آن ها نمی توانستند یا نمی خواستند که اسیر داشته باشند. شاید می خواستند کمی هم تفریح کنند. برای همین هم از سرباز قصه خواستند تا با کلنگی گودالی حفر کند. تا هر وقت که تمام شد توی همان گودال چالش کنند. سرباز با خودش فكر مي كرد كاش كندن اين گودال هزار و یک شب طول بکشد. اما این طور نشد و گودال بالاخره به اندازه مناسبی رسید. سربازان دشمن او را لبه همان گودال ایستاندند و از او پرسیدند که دوست دارد چشم هایش را ببندند یا نه. سرباز گفت که چشم هایش را ببندند . شاید با خودش این طور فکر می کرد که اگر روزی روزگاری این گودال دوباره حفر شد، کسانی که این تکه پارچه را روی جمجمه او می بینند پایان قصه او را بهتر بفهمند.

 

یکی بود یکی نبود. روزگاری بچه ای به دنیا آمد که مثل همه نوزادان دیگر، لباس تنش نبود. نه بلد بود حرف بزند نه ساکت و آرام بود. سواد نداشت. نه با ادب بود نه فحش می داد. دندان و مو هم نداشت. مثل همه نوزادانی که سر وته نگهشان داشته اند دست هایش را مشت کرده بود و جیغ می زد. مثل همه. این را فقط به این دلیل می گویم که از تنهاییش زیر گنبد کبود وحشت نکند و البته دروغ شاخداری هم نگفته ام.

این بچه وقتی بزرگ شد و استخوان هایش محکم شد و دندان در آورد و یاد گرفت حرف بزند و بنویسد وشعر بخواند و فحش بدهد ، روزی ناچار شد گودالی حفر کند. و در حین انجام این وظیفه به شبی فکر می کرد که خواسته بود تا قصه خودش را برایش بگویند. اما کسی قصه او را بلد نبود. و آن شب بالاخره با این قصه خوابید.

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود روزی بادی که به سوی دریا می وزید، وقتی به لنگرگاه رسید چنین زمزمه کرد: من بادم کدام بادبان برای من آغوش می گشاید؟

آن وقت بادبانی افراشته شد وسفری آغاز شد. اگر چشم هایت باز باشد بقیه اش را تعریف نمی کنم.

کمی که رفتند مرغان دریایی هم خدا حافظی کردند و برگشتند و باز هم سفر ادامه یافت. سالها گذشت و باد گاهی آرام و نوازشگرانه می وزید و گاه تند و توفانی و گاهی هم اصلا چند ماه می رفت و بادبان را به حال خود وسط دریا با ماه و ستاره و ابر و آفتاب سوزان تنها می گذاشت. هنوز بیداری؟

یک شب بعد از سالها که از شروع سفر می گذشت و باد نمی وزید و دریا ساکت و آرام بود، و پری های دریایی ته دریا خوابیده بودند، بادبان فرسوده بالاخره به سخن درآمد. « کسی که به باد امید ببندد دیگر چه امیدی بر او . تو در دریا غرق نمی شوی. به آب هفت دریا هم  تر نمی شوی. زدن به دل اقیانوس و برپا کردن امواج هر چه بلند تر و سنگین تر برای تو یک بازی است و برای من که وسط این بازی تلو تلو می خورم، نبرد بین مرگ و زندگی.

در چرخ زدن های وحشیانه تو تار و پود من تا مرز از هم گسیخته شدن می رود و با این حال باز هم می آیم. پس بیا! و چه چاره که بادبان از پی باد آواره شود. چه چاره که مهربان از پی مهر  و نگاه بان از پی نگاهی سرگشته شود. چه پوسیده می آیم تا آخر دنیا...»

 

قصه آن کودک همین جا نیمه تمام رها می شود. اما اگر روزی گودالی حفر کردید و تکه پارچه ای را روی جمجمه ای پیدا کردید احتمالا پایان قصه آن سرباز را می دانید. اگر روزی  کنار دریا تکه پارچه پوسیده ای را دیدید که روی آب بالا و پایین می رود و پیش می آید احتمالا پایان قصه آن بادبان را هم می دانید . آن وقت مرا هم خبر کنید . قصه ناتمام را دوست ندارم.

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : ج ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢٧