باسمه

 

يک وقتی داستان های روسی را که می خواندم اسمها را نمی خواندم. به جايش شکل اسم ها را حفظ می کردم. هنوز هم همينطور است: يکاترينا گريگوريوونا. نمی دانم مردم چه جور هربار همچين اسمی را می خوانند. من که همان بار اول هم نمی توانم .

رفته بودم پرينت بگيرم. دختری که پشت دخل ايستاده بود اندام ظريف وشکننده ای داشت و دهن گل و گشادی. (خجالت هم خوب چيزيه!)

فايل را که باز کرد به کلمه بالای متن اشاره کرد که نوشته بودم باسمه.

گفت اين.

گفتم خوب؟

- بقيه اش؟

-بقيه نداره...همينه.

شانه ای بالا انداخت که مثلا به من چه و پرينت را گرفت. در واقع منتظر کلمه تعالی بود احتمالا اين دو کلمه برايش هيچ معنايی نداشت جز آن که بايد با هم نوشته می شدند، يکاترينا گريگوريوونا. باسمه خالی برايش در حکم يک (به نام خدا)ی بدون (خدا) بود، يک به نام خدای کافر! 

  
نویسنده : ج ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱۳