باسمه

 

هوا بهاری و بهاری و عالی است. شهر گرم، خيابان گرم، مردم گرم، غذا ها مطبوع و کثيف و اشتها آور...مثل خود اهواز.(اين قدر که ديده ام)

فعلا برای خودم هی راه می روم. همين قدر ميدانم که يک ميدانی دارند به اسم چهار شير و يک خيابانی به اسم چهار راه نادری! نقشه شهر هنوز کشيده نشده و  کنار خيابان مرغ و خروس می فروشند و گنجشک سر کنده و يک جور پرنده آش و لاشی احتمالا از خانواده مرغابی ها.

ابتذال مستهجن قليان های ميوه ای اين جا هم هست. اگر به اجداد ما می گفتند قليان با طعم توت فرنگي، چه حالی پيدا می کردند؟

چند ساعتی می شود که باران می بارد. هر کدام قد يه آلوچه. بعد می شود تگرگ قد يه گردو. شوخی نمی کنم.همچين چيزی نديده بودم. اين جا شده خود ونيز. فقط توی يک خيابان به اندازه کل زاينده رود آب روان شده. به اين می گويند سيل، ها؟ تلوزيون هم الان قطع شد.

زهوار ساعتم در رفته. بندش پاره شده خودش هم خوابيده. پير شده طفلکی!

توی يکی از کوچه پس کوچه ها، بورس سيگار خارجی را پيدا کردم. تا حالا اين همه سيگار نديده بودم. البته برای ما خرده خر ها قيمت همان قيمت جاهای ديگر است. من که تازه خورده خر تر هم شده ام، نخی می خرم.

خوب! دعا بفرماييد که فردا مثل دفعه قبل توی مصاحبه گند نزنم.

بدبخت شديم رفت. باران را می گويم. هی تند تر می شود. اين جورش را نديده بودم. سيل آمده.يا حضرت عباس! ثانيه به ثانيه تند تر می شود. آسمان دارد کمپلت می آيد پايين. کمک!

من که می روم نماز وحشت بخوانم. حسن می گفت« خدا می خواد با اين مردم چه کنه؟» گفتم هرکاری می خواد بکنه، بکنه. فقط بذاره من برم.» دلخور شد. گفت از دست خدا می خوای کجا فرار کنی.

از يک جايی در مرکز شهر دود غليظی به هوا رفت. نمی دانم چه شده صدای  آژير هم بلند شد. مرا باش...

  
نویسنده : ج ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۸