باسمه

 

 

 

الف) خاتمی که رییس شد، یکی از تفاوت هایش با هاشمی نحوه اجرای سخن رانی هایش بود. آقای خاتمی ایستاده  و پشت تریبون حرف می زد. در واقع انگار همه جای دنیا هم همین جور است. پاپ نشسته حرف می زند ولی روسای دولت -آن قدر که دیده ام- معمولا برای سخن رانی می ایستند. مثلا یک جور احترام است به رعیت.

ب) قدیم تر ها در مراسم - مثلا-  دعای کمیل غالبا از روی کنجکاوی  دنبال دعا خوان می گشتم. طرف، یک جایی -معمولا در صف دوم- بین مردم می نشست. فقط از روی چراغ کم نورش پیدایش می کردی. حالا اما لازم نیست دنبالش بگردی، که  باید از دستش هم فرار کرد. آقایان می روند روی سن می ایستند و یک میکروفون بی سیم دست می گیرند و کنسرت دعای ابو حمزه اجرا می کنند. دولا و راست می شوند، کج و کوله می شوند، کرشمه می آیند، صدایشان را بم و زیر می کنند. می خواهند یک یا الله بگویند هزار جور کله معلق می زنند.

این حاشیه ها گاهی حواسم را زیادی پرت می کند. نمی دانم که از نحوه ی سخن رانی خاتمی می شود نتیچه گرفت که آدم فروتنی است یا نه؟ اما این را می دانم که از نحوه اجرای دعا خوان ها و مداحان، می شود نتیجه گرفت که این آقایان در سالهای اخیر برای خودشان شأن (به قول شهرزاد) عبیج غبیجی قائلند.

آن وقتها شبهای رمضان  می رفتم گلزار شهدا، تا می آمد دعا شروع شود خلایق یکی دو سوره  خوانده بودند و دو سه منبر آدم می آمد و حرف می زد، حدیث و موعظه و کمی تفسیر و ... وسط ابوحمزه هم یک ربع قطع می کردند و باز کسی منبر می رفت. وقت قرآن سر گرفتن آقای طاهری امام جمعه می آمد. چند جمله مقدمه می گفت که مثلا کار مهمی است و کسی حرف اضافه نزند و همه دقت کنند و... و حالا چه؟

حالا از سر شب مدل به مدل گروه تواشیح و مداح و نوحه خوان به اجرای برنامه مشغول می شوند. کارناوال حنجره!  ها ماشالا...صداتو آزاد کن! از سادات معذرت می خوام ! آی جوونا! (هزار بار) ... تازه یکی دو سال پیش مصاحبه با نفرات برتر فلان مسابقه هم بخشی از برنامه های شب قدر  بود. گاهی شک می کنم که نکند جداً این بابا می خواهد مردم آزاری کند. چند جمله را آن قدر آرام می خواند که به زور می شنوی . بعد که گوشهایت را تیز کردی دهنش را می چسباند به بلند گو و چنان فریادی میزند که ده سانتیمتر از جا می پری( من البته خیلی اهل اغراق نیستم تقریبا همان cm 10 درست است!) انگار که مرتب می خواهد بگوید بله بله من اینجا هستم و چه صدای خوبی هم دارم، خوشبختم. قرآن سر گرفتن هم که دیگر بازوی رستم می خواهد. برای هر کدام از معصومین یک ربع روضه وسینه زنی در دستور کار است. بالاخره هرکدام از آقایانی که دعوت شده اند نوبتی دارند. 
با مزه است. با یک دست قرآن را روی سرتان نگه داشته اید و با دست دیگر باید بر سینه بزنید، و تازه آقا یادشان میرود  و هی می گویند دو دست! دو دست!

یک وقتی از عباس شنیدم در سازمان تبلیغات اسلامی طرحی ارائه شده که یک عده مبلغ بروند در مکان های تفریحی و سالنهای انتظار فرودگاه ها برای مردمی که بیکار نشسته اند حرف بزنند. حماقت منتشر! ...برای این همه آدمی که شب قدر جمع می شوند که کسی موعظه شان کند، دریغ از یک آخوند و آن وقت آقایان در سالن انتظار فرودگاه و دربند و درکه و درک اسفل السافلین و مجلس و کابینه و ترکستان دنبال گوش می گردند.
من نمی دانم  چه کسی باید جلوی این احادیث  غریب را که بر لسان صاحبان حنجره های قوی می رود، بگیرد.  نمی دانم چه طور می شود با  توصیف هنرمندانه ی  گیسوی پریشان و چشم و ابروی فلان و لب و گونه ی بهمان درباره پیشوایان دین حرف زد؟ و نمی دانم این حضرات از کجا احساس تکلیف می کنند که مردم را برای چند قطره اشک، این قدر خوب و محکم بچلانند.
نمی دانم و فقط کمی دلخورم. معلومه؟!  البته نه از این جماعت. که مرا نسزد!  چه اینکه تا بوده هر وقت به مداح جماعت میدان داده شده حتی ابایی نداشته اند که ادعا کنند شاهنامه هم از دسیسه های سنی هاست که دلاوری حضرت امیر را تحت الشعاع رستم قرار دهند. چیزی که ناراحتم می کند این است که این جماعت را آگاهانه پر وبال داده اند. حتی شاید بشود گفت تقریبا از کی.
 نمی خواهم بگویم کسی که می رود روی منبر مثلا جواهر می پراکند. که این روزها حتی جماعت حوزوی هم وقتی می روند روی منبر، اکثرا به کمتر از عرفان سطح بالا رضایت نمی دهند و دایما از عشق و عاشقی و فنا و لیلی حرف می زنند، اما این سپردن منبرها به جماعت مداح  هم یک جور پس رفت است. حتی شاید یک جور پس رفت خطرناک.
رها کنم.
گرهی بر ابرو نهادم و چه کلمات دلسوزانه ای  انشا کردم!

 

 

  
نویسنده : ج ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱