باسمه

 

 

 

بانک ملی- شعبه دانشگاه صنعتی شریف- صف باجه سه از بقیه کمتر است. سه زن چادری ایستاده اند که بعد می فهمم 5 نفرند، دو تای دیگر نشسته اند. یک نفرشان از خودش چیز هولناکی درست کرده. چادر سیاه، دستکش سیاه و روبنده سیاه. ایستادم کنارشان. همین جور که بیخیال ایستاده بودم توانستم در پشت روبنده، خطوط مبهم چهره زن جوانی را تشخیص دهم. آدم این چیزها را از گوشه چشم دقیقتر می بیند! آمده اند پول مکه واریز کنند. حدسم این است که از اهل بیت یک حاجی پولدار باشند. اولی چک پول داشت ولی زن روبنده دار آه از نهادم در آورد. پولهایش همه پانصدی است که شمردنشان یعنی یک ساعت علافی بنده. روی کیسه نایلونی پول ها نوشته شکرا لزیارتکم. احتمالا دفعه اولشان نیست که به زیارت خانه خداوندمان می روند. شاید آن حاجی کاروان دار هم باشد. و این هم یا دخترش است یا عروسش و آن زن جا افتاده ی خوش سر و زبان هم که رییس بقیه است یا دختر بزرگ حاجی است یا زنش. نمیدانم حاجی چند ساله است. اما درباره زنش ( یا دختر بزرگش) می توانم تصور کنم که چه مهمانی های بزرگی را مثل آب خوردن اداره می کند و چه تعارفات غریبی که بلد نیست.

پیرزن پشت سرم شروع می کند به غر زدن. آمده قبض آب و برقش را بدهد. رو می کند به من که چرا این باجه خالی است؟ می گویم نمی دانم. همیشه خالی است. کسی اینجا نمی نشیند. اعتراض می کند « اونوقت شما هیچی نمیگید؟» جوری حرف می زند که می گویم الان است که صدایش را بالا ببرد و بانک را به هم بریزد. خودم را کنار می کشم. این را که می بیند عصبانی و طلبکارانه به نزدیک ترین کارمند گیر می دهد. همان جواب مرا می شنود. حالا دیگر وقتش است که نبرد را شروع کند. دست کم نفرین که می کند. گفتم جهنم و ضرر! برای تنوع هم که شده حمایتش می کنم. ولی در عوض چه می شود؟ ملتمسانه می گوید آخه پسرم! پس من اینا رو کجا بدم؟ طرف هم آن قدر سرش شلوغ است که چند کلمه نامفهوم پرت می کند که برو آن ور. هنوز در حیرت این تغییر لحنم که پیرزن از صف بیرون می آید و صاف جلوی من می ایستد. ای پیرزن مکار!

همه اش بازی بود. تجاهلش مرا یاد یکی از دوستانم می اندازد.

حالا با آن چند زن اهل بیت گرم گرفته.کارشان به روبوسی و التماس دعا هم رسید. می گویم اگر توانست از این ها هم جلو بزند می بخشمش. ولی کار به آن جا نرسید. سرش کلاه رفت. باید توی صف دیگری می ایستاد.

بالاخره نوبت من هم می شود. کارمند بیچاره پاک از نفس افتاده. طبق معمول فرم ها را کامل پر نکرده ام. هیچ وقت نمی توانم یکی از این فرم ها را کامل پر کنم. جور مرا می کشد تا بالاخره پولی از حساب من به حساب اداره رفاه دانشجویان منتقل شود. تصمیم احمقانه ای بود. به این ترتیب با کندو تصفیه حساب می کنم. تلخی همه روزها و شبهای مزخرفم را گرفتم و پول قابل یا ناقابلی را به حسابشان واریز کردم. حتی تخفیف هم دادند. کمی از تلخی کندو تصفیه شد. دفترچه را که گرفتم اول، مانده ی حسابم را نگاه کردم. کاش از کارم بیرون نیامده بودم. با توجه به اوضاع می شود گفت که رقم خطرناکی است. یاد همان دوست تجاهل مسلکم افتادم که این وقت ها با خنده می گفت المفلس فی امان الله!

می گویم خوب!... این هم عمری که به زنبور بی عسل ماندم، به رونده بی معرفت به عاشق بی زر. ( نه! این آخری انصافا پیش نیامد!)

  
نویسنده : ج ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٥