باسمه

 

 

 

 

 

 

 متهم

 

 

عدالت کاملا اجرا شد. دلایل کافی بود و متهم هم  در تمام مدت ساکت ایستاده بود و بی توجه به دادگاه، در و دیوار را نگاه می کرد و ظاهرا همه چیز را پذیرفته بود.

تقریبا دیگر کاری باقی نمانده بود جز آنکه تشریفات به طور کامل انجام شود. قاضی لحظه ای درنگ کرد. سپس نگاه نافذش را به متهم دوخت و آن جمله همیشگی را بر زبان آورد.

- آیا حرفی برای گفتن دارید؟

 

اتفاق عجیبی افتاد.

سکوت کوتاهی برقرار شد. نگاه متهم برای لحظه ای در فضا ثابت شد. چند بار پلک زد. انگار از خوابی طولانی بیدار شده است. ناگهان در جایش میخکوب شد. دستهایش محکم میله جلوی جایگاه را چسبید. زمان در سکوت به تندی می گذشت.  دهانش نیمه باز شد و صدای خفیفی از ته گلوی خشک شده اش در آمد. قطرات عرق روی پیشانی و اطراف لبش نشست و تمام بدنش در اثر لرزش خفیفی تکان خورد. آب دهانش را به سختی فرو داد. مردمک چشمهایش به سرعت به چپ و راست می چرخید. دادگاه ساکت به او خیره شده بود. با نگاه بی تابانه و لبخند رقت انگیزی که بر لب داشت به قاضی فهماند که کمی درنگ کند. قاضی که سخت مجذوب تغییر حالت ناگهانی او شده بود با حرکت آرام دست و چهره آرامش بخشش  سعی کرد به او دلگرمی بدهد که به اندازه کافی فرصت به او داده خواهد شد.

حرکاتش تند و عصبی  شده بود. لحظه ای سر را میان دست هایش گرفت. به نظر می رسید که نیرویش به تندی تحلیل می رود. دستش را به جایگاه تکیه داد و آرام آرام خم شد.نفس نفس می زد. و سرانجام همراه با لبخند تلخی که بر لبش نشست اشک از چشمانش سرازیر شد.

- تکرار می کنم. آیا حرفی برای گفتن دارید؟

 

وقتی او را می بردند پاهایش روی زمین کشیده می شد. نفسش را حبس کرده بود. شقیقه هایش متورم شده بودند. رگهای گردنش بیرون زده بودند و هنوز با همان لبخند به آرامی می گریست.خوب! بالاخره تمام شد. حرفی برای گفتن دفاعیه ای است برای قاضی. حرفی برای نگفتن... شاید شعری است برای تو. عدالت کاملا اجرا شد.

 

و دیگر...

پیش از این روزگار، روزی مریم عذرا در برابر نگاه های متعجب و ملامت گر، ساکت ایستاده بود. شاید او حتی نمی دانست که منتظر چیست. کسی نمی داند اگر آن روز، روزه ی سکوت مریم شکسته می شد، باز هم نوزاد طاقت از کف داده اش معجزه می کرد؟ اگر نوزادش معجزه نمی کرد- پناه بر خدا-  مریم باز هم پاک بود؟

 

 

  

 

  
نویسنده : ج ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۸