باسمه

 

 

 

 

یک کتابی بود در قطع جیبی، خاطرات یک خلبان ژاپنی به اسم سابورو ساکایی. 13-14 ساله که بودم شاید نزدیک به ده بار خوانده بودمش. یکی از بهترین کشفیاتم در کتاب خانه محل بود.

چند سال بعد وقتی خاطرات یک خلبان مشهور آمریکایی را می خواندم در تمجیدش نوشته بودند از مهارت او همین بس که چند بار در آسمان با ساکایی روبه رو شد و جان به در برد. (من هم نفهمیدم چه طوری فهمیده) به هر حال کلی حال کردم. خوب رفیقم بود!

خلبان آمریکایی بعد از جنگ الکلی شد. احتمالا دلش برای شیرجه های افسانه ای رفیقم تنگ شده بود. کسی که ظاهرا معروفترین خلبان ژاپن در جنگ دوم جهانی بود و حتی این اقبال را داشت که مورد تقدیر امپراطور قرار گیرد. امپراطور به ندرت از آدم زنده تشکر می کرده.

کتاب را با پدر بزرگش شروع کرده بود  که معتقد بود سرنوشتش مانند او رقم خورده است. (خودش هم بعداز جنگ مغازه دار شد.)  پیرمرد از نسل آخرین سامورایی های ژاپن بود. از همان نسلی که بعد از اصلاحات ژاپن ناچار شدند از همه غرور و افتخار سلحشوریشان دست بکشند و همراه بقیه مردم به کارهای پست و مفیدی مثل کشاورزی و پیشخدمتی مشغول شوند. پدرش که دیگر همان تتمه افتخار سامورایی را هم نداشت و خیلی معمولی مرده بود. اما خودش توانست باز هم سامورایی باشد. این بار یک سامورایی پرنده.

نامزدش و بعد همسرش هر دو قربانی جنگ شدند و خودش را ه به راه هواپیما می انداخت. آن هم در  روزهایی که خلبانان بر خلاف اخلافشان باید به دم هواپیمای دشمن می چسبیدند و با مسلسل سوراخ سوراخش می کردند. مسلسل که روی زمین این هممه نامرد بود  هنوز آن بالا مثل شمشیر دلاوران قدیم بدوی و شور انگیز بود. آن جا هنوز برای جنگ های تن به تن دلایل معقولی وجود داشت.

 

با دکتر معصوم نیا درس کنترل خطی داشتم. هفته پیش دوباره دم در سمینار جنگ الکترونیک دیدمش. تخصصش هدایت موشک و این جور چیزهاست. کارش را خوب بلد است. خوب هم درس می دهد. ریز نقش است و موهای سر و صورتش م خاکستری شده. قیافه اش همیشه جوری است که انگار از چیزی ناراضی است.  وقتی دیدمش به فکرم رسید که جنگ همیشه هست فقط لباس سربازهایش عوض می شود. مثل بمب اتم می ماند. یک بار منفجر می شود مهیب  و بعد تا صد سال آدم ها ناقص الخلقه می شوند و علیل. فرقی هم نمی کند از چه نوعی باشد. فقط با این وضع برای علیل ها و ناقص الخلقه های بعد از جنگ دیگر  داستانی نمی ماند. جنگ ها بدون داستان می شوند. حتی فاتحان هم داستانی برای گفتن ندارند. به فکرم رسید حیف که خاطرات امثال دکتر معصوم نیا برای پسرهای 13-14 ساله جذاب نیست. (این، هیچ ربطی ندارد به اینکه  که مرا انداخت)

آدم بعد از یک روز سخت و کثیف نمی تواند کپه مرگش را بگذارد و کمی هم خواب های خوب یا بد ببیند. این می شود یک جنگ بدون داستان و حماسه مثل همین جنگ اخیر در عراق.

می شود همچنان بیشتر و بیشتر به خیال پناه برد ولی آن هم بیفایده است. خیال، بدون موضوعی واقعی مثل بادی است که می وزد در جایی که هیچ نیست. نه پیراهنی به بند رخت که تکانش بدهد نه پرچمی برای به اهتزاز در آوردن و نه حتی بوته خاری برای زوزه کشیدن.

...خوب! شاید هم دیگر بهانه ای برای فرار از واقعیت نمی ماند.

 

خانم کتابدار آدم اخمو و بداخلاقی بود. هرچند که بیشتر اوقات هوای مرا داشت و حتی اجازه میداد وارد مخزن کتاب بشوم. از دخترش خوشم می آمد. مجبورش کرده بود دیوان حافظ را حفظ کند که جلوی مردم پزش را بدهد. یک بار که رفتم طبق عادت کتاب نبرد هوایی را بگیرم با خنده گفت نمی شود! یک نفر آمده سفارش کرده که دیگر این کتاب را به تو ندهیم.

 

 

 

  
نویسنده : ج ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢۸