باسمه

 

گرفتمت حشره موذی!

واقعيت اين بود که نگرفتمش.تازه اصلا حشره هم نبود،در باره موذی بودنش هم، يعنی اينکه اذيت کرده باشد، هنوز چيزی نمی دانم.اصلا اين جمله مال عباس يکرنگی است که تازه تکيه کلام معلم دبيرستانشان بوده ولی با تمام اين ها اين بهترين حرفی بود که به فکرم رسيد.

وقتی وارد اتاق شدم يک لحظه ديدمش. يک موش کوچولو که از خيلی وقت پيش گاهی سر و صدايش را می شنيدم  ولی جدی نگرفته بودم.

قبلا برای اتاقم خيلی جنگيده بودم.گربه ها را با سختی از قلمرو خودم بيرون کردم. هنوز هم گاهی سر و کله شان پيدا می شود.از دور برايشان شکلک در می اورم، می روند پی کارشان.

سوسک ها و مارمولک ها اما آنقدر کوچک ولعنتی بودند که مشمول خشونت بالا تری شدند.: مرگ.. در واقع از مدتی پيش حتی بی رحمی از اين هم بيشتر شده. اگر جای ديگری هم ببينمشان خلا صشان می کنم آن هم به حکم وظيفه انسانی و وجدان.ديگر به اين لامصبا که زورم می رسد.

اما اين موش. فکرش را که می کنم خيلی وقت است که اينجاست.احساسم به او مثل يک گناه قديمی است. يک رذيلت همخانه. مثل يک جور حسادتی که مدت ها و هر شب خرت و خرتش را  شنيده ای و حواست نبوده. تازه فکر های ديگری هم هست.سالهای طاعون... چرا بعد از اين همه مدت خودش را نشان داد؟ نکند  زلزله ای در کار است.بالاخره ان ها آن پايين اين چيز ها را بهتر درک می کنند.

و بعد اينکه من اشرف مخلوقات در باره اين موش کثيف چه طور قضاوت کنم؟يک جنگ شيميايی يا يک محاصره اقتصادی توی همان کمدی که لانه کرده؟ از اين کمد خيلی استفاده نمی شود.می شود درش را يست. ولی موش ها آخرش راهشان را پيدا  می کنند.برای همينم تا حالا دوام آورده اند.همان که گفتم، مثل گناه مثل خود حضرت شيطان توی بهشت هم که باشی بالاخره راهشان را پيدا می کنند.

 فکرش را که می کنم از روز های قبل لجم می گيرد به من خيانت شده همه ان روزهايی که وقتی نبودم اين لعنتی فرمانروای کيسه های نان روی زمين و قند های توی کمد واز همه بدتر قوطی پنيری بود که هميطور وسط اتاق می گذاشتم و       می رفتم

بگذريم

انجام دادن سه کار به صورت آگاهانه برای من خيلی سخت است: شروع کردن ، تمام کردن و ادامه دادن.

دانشگاه آمدنم کاملا ناآگاهانه بود ولی بدبختانه تمام کردنش به يک فعاليت نيمه هشيارانه بدل شدو حالا که بالاخره دارد تمام می شود دارد جانم را هم در           می آورد.  ثبت اين وبلاگ هم در مرزهای بيهوشی رخ داد.ساعت سه صبح بود به گمانم. وبلاگ سيد رضا را خواندم وبعد نفهميدم کی همه چيز تمام شد. خيلی طول نکشيد.

 

 

 

  

  
نویسنده : ج ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٦