باسمه

 

 

تبریز ولوو خانم ابراهیمی- تبریز ساعت 10 سوار شو!
شیراز آقای رمضانی- تبریزتبریز خانم ابراهیمی تبریز...
تبریز، باروبایاروز! (نمی فهمم چه می گوید.)
صدایشان را انداخته اند پس سرشان و یک بند داد می زنند: تبریزتبریزتبریز ولوو تبریز...

فایده ندارد. ساعت 10.20 است و هنوز ماشین تبریز پر نشده.
یک عبارت دیگر هم اضافه شد: تبریز ولوو سه محور.
تبریز ولوو سه محور تبریز سه محور. کم کم به تعداد سیلندر و آینه بغل و چرخ زاپاس هم می رسند.
اولین کسی که سه محور را اضافه کرد شد الگوی بقیه. حالا همه با هم داد می زنند: تبریز سه محور، تبریز ولوو سه محور تبریزتبریزتبریز...


یک اقلیت ناچیز، یک سلول تنها، گفت: جواد کجا می خوای بری؟ بیا برو تبریز! با ولووی سه محور برو تبریز به جای خانم ابراهیمی برو تبریزتبریزتبریزساعت 10 ولووی سه محور حرکت تبریز...
به سلول بیچاره گفتم: لطفا خفه! بسه دیگه. برو به جهنم(البته بدون من) برو به بارابایاروز (همان که نفهمیدم چه گفت) اصلا بمیر! این همه سلول دارم زیاد هم هست.
سوار ماشین اصفهان که شدم خیالم راحت شد. گفتم تو هنوز زنده ای؟ حرفی نزد. زنده بود. گفتم: لطفا نمیر! یه جوری زنده بمان! یک روزی بالاخره می رویم یک جایی (محرمانه است.)  شایدم خواب دیدیم؟ گفت نه. خواب نبود. ولی نمی رویم. ما می میریم. ما می رویم به جهنم (همه با هم) می رویم به بارابایاروز.(ظاهرا اینجا هیچ کی نفهمیده طرف چی گفته.)

 

 

  
نویسنده : ج ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱٧