باسمه



شاید اولین بار سه چهار سال پیش توجهم را جلب کرد. موضوع بسیار ساده است. و از طرفی مثال خوبی است که بی منت صد رساله بسیاری از رفتار و کردار ما را توضیح می دهد.
موضوع این است که تقریبا در تمام طرح ها و عکس ها و تصاویر گرافیکی از اسکناس هزار تومنی، ما هیچ وقت آن طرف اسکناس را نمی بینیم. کدام طرف؟!
موضوغ جالبتر می شود وقتی که در تمام سریال ها و فیلم هایی که مقدار زیادی پول نشان داده می شود، همه آدم های خوب و بد و حتی تبه کار ترین آدم ها، دسته های هزار تومنی شان را جوری می گیرند که آن طرفش معلوم نباشد. در بیلبوردهای تبلیغاتی و در آگهی های تلوزیونی قرعه کشی ها گاهی بارانی از اسکناس می بارد و همه هم این وری! در تمام تصاویری که مثلا مقدار زیادی پول روی زمین ریخته هیچ کدام از اسکناس ها آن وری نیستند و ... بر عکس دلار (مثلا).

اولین مثالی که در درس آمار و احتمال بررسی می شود پرتاب سکه است. و خوب این ربطی به اسکناس ندارد، بخصوص اسکناس ایرانی.
با این حال اسکناس ما هم دو رو دارد. یک رویش برای زندگی کثیف عادی است. برای قرض و قسط و بدهکاری و نزول و رشوه و اختلاس و حرص و آز. برای خرید بنگ و کوفت و زهرمار از سر خیابان. برای التماس و چاپلوسی و اخاذی. برای خرید سیب زمینی و پیاز و فاحشه. و خلاصه برای خرید همین هوای گندی که نفس می کشیم. و روی دیگرش... که فقط به اندازه ضخامت یک تکه کاغذ سبز و فقط ضخامت یک تکه کاغذ سبز با این یکی فاصله دارد، قرار است که...

ادامه نمی دهم. لزومی هم ندارد. حتی جالبه که اسم سکه طلایمان هم (همان که مهریه زن ها می کنیم) بهار آزادی است.


بهار بهار
صدا همون صدا بود
صداي شاخه ها و ريشه ها بود
بهار بهار
چه اسم آشنايي ؟
صدات مياد ... اما خودت كجايي
وابكنيم پنجره ها رو يا نه ؟
تازه كنيم خاطره ها رو يا نه ؟
بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر از قصل شكفتنم كرد
بهار اومد با يه بغل جوونه
عيد آورد از تو كوچه تو خونه
حياط ما يه غربيل
باغچه ما يه گلدون
خونه ما هميشه
منتظر يه مهمون
بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر از فصل شكفتنم كرد
بهار بهار يه مهمون قديمي
يه آشناي ساده و صميمي
يه آشنا كه مثل قصه ها بود
خواب و خيال همه بچه ها بود
آخ ... كه چه زود قلك عيديامون
وقتي شكست باهاش شكست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چين كرد
خنده به دلمردگي زمين كرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا كرد
من و با حسي ديگه آشنا كرد
يه حرف يه حرف ‚ حرفاي من كتاب شد
حيف كه همش سوال بي جواب شد
دروغ نگم ‚ هنوز دلم جوون بود
كه صب تا شب دنبال آب و نون بود


خیلی بی ربط بود؟!

  
نویسنده : ج ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱٥