باسمه

 

وقتی رسیدم باران دوباره  شروع شده بود و گربه داشت گیج می زد. احتمالا این اولین باران زندگیش بود. گربه مزخرفی است. شب ها که می روم بیرون دنبالم راه می افتد. برایش فرقی نمی کند. هر کس را که ببیند می رود پی اش. درست برخلاف همزادش (خواهر یا برادرش؟ نمی دانم.) که مردم گریز قهاری است. اول سه تا بودند. خیلی وقت است که آن یکی را ندیده ام. شاید مرده. این یکی همیشه از دست گربه های دیگر به آدم ها پناه می آورد. از دست گربه های دیگر و گرسنگی. یک بار برایش همبرگر گرفتم، نخورد. کمی لیسیدش و رفت. منظورم این است که گاهی مزبوحانه سعی می کنم خیرم هم به کسی برسد.

وقتی رسیدم داشت دنبال سرپناهی می گشت. قطره های درشت باران به رقصش آورده بودند. بالا و پایین می پرید. از زیر این درخت به زیر آن بوته  می دوید. شاید داشت فکر می کرد « اِ چرا دنیا یهو اینجوری شد؟!»

فکر کردم اولین باری که باران دیدم کی بود؟ یادم نیامد. اولین برف را یادم است. چهارم دبستان بودم. از مدرسه برمی گشتیم که یک چیزهای سفید و ریزی از آسمان نازل شد. مثل نمک. بچه ها گفتند برف!برف! گفتم کو؟ گفتند اینا! توی کارتون دیده بودم که برف گلوله های گرد و بزرگی است. برای این نمک های یخی اسمی نداشتم. برای همین هم قبول کردم که این ها هم برفند. گفتم لابد برف های ایرانی اینجوریند.

 

قبل از نوشتن رفته بودم بیرون دنبال سیگار و گربه. از هیچ کدامشان هم خوشم نمی آید. باز گربه ها از موش ها و سگ ها بهترند. رعد و برق پر و پیمانی بود. بخصوص برقش که زیادی پر نور بود. گفم لابد  الان گربه یه گوشه کز کرده و با خودش می گوید هی ! زندگی چه زود تمام شد، میو! می خواستم بهش بگویم «میو! چیزی نیست. فقط فصل عوض شده. این فصل با رعد و برق شروع میشه کلا فصل ها عوض میشن. این یه قانونه!» پیدایش نکردم. مهم نیست. تازه من هم می گفتم نمی فهمید. مگر به من گفتند فهمیدم؟ خودش می فهمد. معلوم نیست کجا غیبش زده.

 

 

 

ادامه

 

فکر کردم شاید این که می گویم فصل عوض شده درست نباشد. شاید درست این است که ما الان در فصلیم. در فصل تابستان و پاییز. در مرز تابستان و پاييز. بعد اینکه شاید پاییز و بهار خودشان فصل باشند: فصل بین گرمی و سردی. یا حتی زمستان و تابستان هم فصل باشند: فصل بین برگ ریز و جوانه زدن. این لحظه، فصل لحظات پیش و پس است که هر کدام هم فصل لحظات پیش و پس خودشانند. که زمان همه اش فقط و فقط فصل است. فصل هایی که یک جوری وصل هم می کنند. البته با یک تمایز.

و آن تمایز چیست؟ شاید مثلا یک چیزی که به ما مربوط است. آدم نباید خیلی به خودش فشار بیاورد! هر چند که من به ابدیت هم فکر کردم: لحظه های بی فصل که همه اش می شود یک لحظه. و حتی به فصل بین ابدیت (یا همان لحظه بی فصل) و زمان که همان فصل هاست. و به این ترتیب کمی هم متناقض شدم. خلاصه همه اش داشتم فصل فصل وصل فصل می کردم. شاید مشکل از دیجیتال و آنالوگ باشد.تازه زيراب آنالوگ هم که خورده. بگذریم. در این لحظات خشابم خالی است. یادم رفت سیگار بگیرم. گربه هم پیداش نیست که بروم بهش بگویم طبق آخرین نتایج، ما الان در فصلیم، میو! فصل شب و روز (صبح) هم که نمی رسد.

نمی دانم این پایان بزرگ پس کی می خواهد بمیرد.

 

 

   

  
نویسنده : ج ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱۳