باسمه


سر صلاه ظهر تو شلوغی بوفه دانشگاه کی را دیده باشم خوبه؟ فرامرز...هم اتاقی ترم اول و دوم. چه قیافه ای به هم زده بود! نمی شد گفت که چاق شده، داشت می ترکید. لپ هایش آویزان شده بودند. کچل تر از من شده و نمی دانم یا من از خودم خبر ندارم یا این که این رفیق قدیمی زیادی پا به سن گذاشته نشان می داد. می گفتی راحت 35 را دارد.

فرامرز صنایع قبول شده بود. گاهی لکنت زبانش حوصله آدم را سر می برد ولی عجب ماهی بود. نه اهل ادا بود نه زرنگی بلد بود نه دروغ نه غیبت. سر راست سر راست. نصف بیشتر رذالت هایی را که ما با سختی و مشقت کسب میکنیم به خاطر قوه ناطقه مان است و فرامرز این یکی را فقط در حد نیاز و ضرورت داشت. و حتی کمی کمتر. این جور آدم ها وقتی دری به تخته می خورد و شیطنتی می کنند آدم می خواهد بخوردشان. هیچ جور نمی توانم طنز خاص فرامرز را نشان بدهم وقتی که تعریف می کرد تو یکی از بمباران های اهواز یک میگ عراقی داشته از بالای مدرسه شان دور می زده و او از پنجره طبقه سوم دبستانشان دیده که کلاه خلبانش خاکستری بوده با خط های قرمز. این جوری که نه. خا خا کستری با ب با خ خطای قرقرقرقرقرمز. با خطای قر قرمز. (یک نفس راحت). داشت از زبان گرفتگیش سواستفاده می کرد!

اتاق 204 زنجان بودیم. علی هدایتی یک واکمنی داشت که کسی جرئت نمی کرد بهش دست بزند. آدابتور را توی اتاق میزد به برق بعد با سه چهار متر سیم تکه پاره میبردش به بالکن و از آنجا با یک هدفون درب و داغان می رساندش به گوش های مبارک. این وسط اتصال هیچی درست نبود. شبی زمستانی نشسته بود تو بالکن و دو تا پتو انداخته بود روی کولش و داشت خوش خوشک فیزیک می خواند و نوار گوش می داد. ما هم تو اتاق ولو شده بودیم. لحظه ای را که چشم های فرامرز برق زد قشنگ یادم است. بلند شد و رفت آدابتور را از برق در آورد. همه ساکت شدیم. صدای غرولند علی بلند شد. تو سر واکمن می زد روشن و خاموشش می کرد، به سیم هایش ور می رفت، نوار را تکان می داد و... بالاخره کتاب و دفتر را کنار گذاشت و از زیر پتو درآمد. درست دم بلند شدن، فرامرز  آدابتور را به برق زد. صدای نوار بلند شد و بچه آرام گرفت. کمی طول کشید که دوباره جاگیر شود و کتاب و دفتر را پهن کند و کمی هم گرم شود. آن وقت دوباره آدابتور از برق درآمد. و باز همان ماجرا. نصف بامزگی ماجرا غرغر کردن این ترک آذرشهری بود و تو سری زدنش به واکمن و نصف دیگرش لب خند معصومانه و شیطنت بار پسر اهوازی. سرم را توی بالش فرو کرده بودم و می خندیدم.
آن شب فرامرز همان طور که نشسته بود و تمرین های ریاضیش را حل می کرد هر از گاهی خیلی جدی مثل انجام دادن یک وظیفه خطیر آدابتور را برای چند ثانیه از برق می کشید و همه می زدیم زیر خنده. بچه مردم را پاک آلاخون والاخون کرده بود. شب سردی بود. چند سال بعد علی مریض شد و مرد. خدا بیامرزدش.

این جور خاطره ها فقط برای خود آدم جالب است. می دانم.  ولی دیدن فرامرز تو آن شلوغی برایم یک جور آرامش غیره منتظره بود. خودم را نشان ندادم. ایستاده بود و داشت تصمیم می گرفت که توی صف بایستد یا نه. نگاهش که آمد سمت من سرم را انداختم پایین و مشغول ماکارونی ام شدم. این آدم را می شناختم. چیزی که سر کیفم آورده بود شاید این بود که اصلا به قیافه اش نمی خورد که چه آدم خوبی است. یا چه می دانم چه آدم خوب و دلنشینی بوده. به ظاهرش نمی آمد. در آنجا شاید من تنها کسی بودم که این را می دانستم. حتی می دانستم گاهی چه قدر با نمک می شود. می دانستم که وقتی دبستانی بوده یک میگ عراقی از بالای مدرسه شان دور زده و او کلاه خلبانش را هم دیده، خاکستری با خط های قرقرمز. من بودم که می دانستم این مردک چاق و چله  چه خاطره هایی که از روزها و شبهای بمباران ندارد. حرفی برای هم نداشتیم. همین که آنجا بود عالی بود. خوش حال بودم. از غریبی در آمده بودم. حضورش همان آرامش غیر منتظره ای بود که دست بر قضا لازمش داشتم. سرم را که بالا آوردم دیگر ندیدمش. رفته بود.

تمامش کنم. شب که برمی گشتم یاد ترانه ای افتادم که همان وقت ها شنیده بودم. گل سنگم گل سنگم چی بگم از دل تنگم... هر چه فکر کردم بقیه اش یادم نیامد. همه راه همان را تکرار کردم.

 

  
نویسنده : ج ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۸