باسمه

 

 

 

 

 

 

 

ساندویچی شلوغ بود. برای نشستن سر میزی دو نفره که پیش از من مردی روی صندلی دیگرش نشسته بود، اجازه نگرفتم و نشستم. میان سال است، حدودا 32 ساله، مو مشکی. موهای جلوی سرش کم پشت است. در عوض سبیل پرپشت و اصلاح شده ای دارد.

عینک طلایی با دسته کائوچویی که بهش نمی آید. ساعت طلایی با بند چرمی قهوه ای، آن هم مثل عینکش . قیافه کارمندی دارد. گویا زندگیش بد نیست. می تواند فارغ التحصیل یکی از دانشگاه های شهرستانی باشد یا چیزی در همین حدود.

گرسنه است. اینجا برای آماده کرن ساندویچی ناقابل خیلی لفتش می دهند. مثل وقت هایی که خودم هم گرسنه ام هی سرک می کشد که سفارشش کی حاضر می شود.

اتفاق با مزه ای می افتد. همبرگر من زودتر حاضر می شود. شماره من 37 است و شماره او 34. از این اتفاق ها این جا زیاد پیش می آید.  آدم های پچل و بی نظمی هستند. اما غذایشان بد نیست. کفرش در آمده. کاملا معلوم است. ترشح سرسام آور شیره معده عذابش می دهد. آدم بهتر است درباره چیزهایی که نمی بیند قضاوت نکند. ولی خیلی گرسنه است. من نه. تازه دو ساعت پیش بیدار شده ام. حتی صبحانه مختصری هم خورده ام. اگر به من بود هرگز به این جلو افتادن شماره 37 از 34 رضایت نمی دادم. متوجه نگاه های دزدانه من شده است. آخرین باری که مستقیم نگاهش می کنم، در نگاه سردش رنگی از تحقیر و بی رحمی ناشی از خشم را به راحتی تشخیص می دهم. این نگاه های غضبناک متوجه دو نفر است. یکی آن گارسون ابله و یکی هم  متاسفانه من که خیلی ابله نیستم. اگر می دانست که تازه خیلی هم گرسنه نیستم احتمالا دیگر حسابی از کوره در می رفت. دیگر مستقيم نگاهش نمي كنم.  عكسش توي شيشه ميز افتاده.  سعي مي كند تميز غذا بخورد. بعد از هر گازی که می زند با دستمال آغشته به سس گوجه، دور دهنش را پاک می کند.

 

ساندویچ خوردن عمل شرم آوری است. لقمه گنده ای را محکم با هر دو دست می چسبید. دهانتان را تا جای ممکن باز می کنید و بعد پر از کاهو و گوجه و خیار شور و همبرگر و نان و سس گوجه فرنگیش می کنید. و همه این اعمال در مقابل چشمان مردم انجام می شود. بدون ذره ای اشرافیت یا معصومیت یا هر چیز خوب دیگری از این قبیل.

 

موقع رفتن پیش از آن که بلند شوم به منظور شکار نگاهش حرکت سریعی کردم. کلکم گرفت. یک لحظه متوجه من شد. مستقیم به چشم هایش زل زدم و گفتم «خدا حافظ» درست به موقع بود. نصف ساندویچ توی دهنش بود. چشم هایش گشاد شده بود. وضعش تقریبا مثل یک مار با فرهنگ بود که درست در لحظه بلعیدن یک موش چاق و چله ، کسی بهش بگوید خداحافظ. کمی پیچ و تاب خورد. متعجب و دست پاچه شده بود. نیم خیز شد و صدای بم و مضحکی  از ته گلویش بیرون آمد.

 خوب کار من هم تمام شد. این به عوض همه آن نگاه های خصمانه ای که تحویلم داده بود.  

 

  
نویسنده : ج ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۳۱