باسمه




مِهر در برج سنبله بود. شهریور بود. به این شکل نبودم. در اینجا هم نبودم. شهری بود گرمسیر در گوشه نقشه، کنار رودخانه ای گل آلود. نوزادان دیگری هم بودند. آن طرف البرز، آن طرف کویر، در سردسیر الوند، در پایتخت، در بلخ و بصره، در روستاها و شهرها.
دیدمشان و خواهم دیدشان. نوزادانی که باید روزی سهمم را از آنان می گرفتم: نوشی یا نیشی. که باید سهمشان را می دادم: زخمی یا مرهمی.

مهر در برج سنبله بود که گفتند از این گندم برای او. آب، از آن قنات از آن چاه از برف آن کوه از ابر آن دریا. آن درخت سایه اش در روزی گرم برای او. از ماهیان آن رودخانه آن یکی سهم او. فلزی در دل آن سنگ بند ساعتش. آن تکه چرم کفشش. از شیر آن گاو به او هم بدهید. آن میوه های باغ های آفریقا به او هم برسد. انگور دوست دارد، از محصول آن تاکستان مفت چنگش. از بلوط های دامنه های زاگرس چند دانه برایش بگذارید. مریض می شود، لیموی شیرینش بدهید.

مهر در برج سنبله بود که گفتند او زیاد غمگین می شود، از شعرهای حافظ سهم بیشتری به او بدهید. بیدل هم بدهید گاهی ابراز فضل کند. ستاره شمردنش را بیشتر کنید. تنهاییش زیاد است، دوستان بهتری به او بدهید. همان که در گوشه کویر است یا آن که کنار دریاست. از آن روستا پسری که چند ماه پیش زاده شد.
از آن بمباران جان به در ببرد. شبی را در گوشه زندانی سر می کند، برایش در آن گوشه کتابچه دعایی بگذارید. برق چشم آن دخترک در غروبی زمستانی سهم او. زود از راه به در می شود، باشد شبی مُجیر بخواند و بگرید، شبی قرآن بخواند و بگرید.
گفتند سخت است بشکنیدش. گفتند شک می کند، بزنیدش. گفتند نومیدش مکنید.
در شب های مهتاب صبرش دهید. در شب های پر ستاره صبرش دهید. در روزهای تنهایی صبرش دهید. در وداع دوستان صبرش دهید. گفتند آرزویی خواهد داشت ... صبرش دهید. صبرش دهید.
مهر در برج سنبله بود که زاده شدم. گفتند و گفتند و گفتند.
مهر در برج سنبله بود که گفتند از آن تکه زمین گوری به او بدهید. آنجا به سراغش خواهیم رفت.


بعد التحریر:
مانده بودم که به مناسبت تولد مبارکم به طرز مبتذلی رمانتیک بشوم یا به طرز رمانتیکی مبتذل؟
به نظرم دومی را انتخاب کردم. البته به جز مرگ و تولد که نه رمانتیکند و نه مبتذل و دوستانم که مبتذل نبودند و آن بمباران که رمانتیک نبود و آن قرآن که شرمنده... و الی آخر.



  
نویسنده : ج ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٢